خانه     آرشيو     جستجو     ارسال اثر     خوراک / RSS     تماس با ما     درباره ما
شعر عكس داستان سینما طنز
منثورات
12 آذر 1387
10 آذر 1387
6 آذر 1387
29 آبان 1387
منظومات
8 مهر 1387
19 تیر 1387
18 اردیبهشت 1387
17 فروردین 1387
13 اسفند 1386
کاریکلماتورات
4 آذر 1387
6 آبان 1387
2 مهر 1387
3 شهریور 1387
22 مرداد 1387
گذرنامه
12 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
25 بهمن 1386
20 شهریور 1386

یکی بود، یکی نبود و طبق آخرین اطلاعات واصله غیر ازخدا هیچ کس نبود. در روزگاران گذشته یا به تعبیر دقیق‌تر در یکی از رژیم‌های سابق، یک پیرزنی بود مهربان و دوست‌داشتنی که توی آپارتمان نقلی و جمع و جورش در یکی از محلات مرکز شهر زندگی می‌کرد. این پیرزن که توی محل خاله پیرزن صدایش می‌کردند، از دار دنیا همین یک کلبه را داشت. شوهرش ده، دوازده سال پیش بر اثر عارضه‌ی قلبی به رحمت خدا رفته بود و بچه‌هایش هم که همگی به سلامتی رفته بودند خانه‌ی بخت، سال تا سال سری بهش نمی‌زدند. با همه‌ی این احوالات، خاله پیرزن نه تنها شکوه و شکایتی از زندگی نداشت بلکه شاد و سرحال توی آپارتمانش تک و تنها زندگی می‌کرد. بعدازظهرها هم با بقیه‌ی پیرزن‌های محل توی پارک محل جمع می‌شدند و گل می‌گفتند و گل می‌شنفتند و غیبت در و همسایه را می‌کردند و از تتمه‌ی عمرشان نهایت حسن استفاده را می‌بردند.
اوضاع بر همین منوال می‌گذشت تا این که شبی از شب‌های بهاری بعد از سه، چهار تا آسمان قرمبه‌ی اساسی، بارانی شروع به باریدن کرد عینهو دمب اسب. بعد از چند دقیقه آب از در و دیوار و سقف خانه‌ها و ناودان‌ها جاری شد و زمین و زمان را خیس آب کرد. باران همین طور می‌بارید و خاله پیرزن نشسته بود کنار شومینه‌ی گازی و به برنامه‌ی راه شب رادیو گوش می‌کرد که یکهو زنگ خانه‌اش به صدا درآمد.
خاله پیرزن همین طور که دست به کمر از جا بلند می‌شد، با خودش گفت: یعنی کی می‌تونه باشه؟ اون هم این وقت شب؟ خاله پیرزن در آپارتمان را که باز کرد، چشمش خورد به یکی از مجری‌های تلویزیون که در حالی که عین موش آب کشیده شده بود و چیک‌چیک می‌لرزید، پشت در ایستاده بود. مجری رو کرد به خاله پیرزن و گفت:
- سلام می‌کنم به شما خاله پیرزن عزیز. شب به خیر. چقدر خوبه که شما با شور و نشاط در کانون گرم خانواده به کار و تلاش مشغولید. امکانش هست من در این شب پاییزی که باران رحمت خدا از در و دیوار بر سر و رویمان می‌بارد، قدم به منزل شما بگذارم تا خشک شوم و خدای نکرده نچّام؟
پیرزن با مهربانی گفت:
- البته که امکانش هست پسرم. بیا تو.
مجری کفش‌هایش را درآورد و آمد توی خانه. خاله پیرزن سریع رفت و از توی کمد یک پتو آورد و  به مجری گفت:
- بیا پسرم. لباس‌هاتو درآر تا خشک بشن. این رو هم بپیچ دور خودت مبادا زکام بشی. راستی، چرا توی برنامه‌هاتون این‌قدر تبلیغ پخش می‌کنین؟
تا آقای مجری آمد جواب سؤال خاله پیرزن را بدهد، دوباره صدای زنگ خانه بلند شد. این‌بار مجری بود که گفت: یعنی کی می‌تونه باشه؟ اون هم این وقت شب؟
خاله پیرزن این‌بار که در را باز کرد، دید یکی از سیاستمداران معروف مملکت در حالی که آب از سر و رویش می‌چکد، پشت در ایستاده است.
سیاستمدار، اول کمی صدایش را صاف کرد، بعد به خاله پیرزن گفت:
- خاله پیرزن محترم! با سلام و احترام. مستحضرید که هوا به شدت دگرگون شده و پیش‌بینی ناظران آگاه این است که تا فردا صبح در راستای همین دگرگونی، باران هایی را در جهت اهداف نامعلومی از خود صادر کند. لذا ضمن محکوم کردن اتفاقات بد و حمایت از اتفاقات خوب در کل کائنات، تقاضا دارم در راستای الطاف راهبردی خود اینجانب را تا فردا صبح در منزل خود پذیرا باشید.
خاله پیرزن اگرچه چیز چندانی از حرف‌های طرف دستگیرش نشد اما به او گفت:
- بیا تو پسرم، الانه که سرما بخوری.
پیرزن یک پتوی دیگر هم برای مهمان دوم آورد؛ اما هنوز چند دقیقه نگذشته بود که دوباره صدای زنگ بلند شد و...
(می‌توانیم داستان را به همین ترتیب طول بدهیم و درباره‌ی یکی‌یکی مهمان‌هایی که از راه می‌رسند کلی روده درازی کنیم؛ اما ما که نمی خواهیم شما را سر کار بگذاریم. ما می‌خواهیم با تعریف کردن داستان‌های آموزنده، مایه عبرت سایرین شویم، برای همین خلاصه می‌کنیم که: ) بعد از مجری و سیاستمدار، یک شاعر، یک اقتصاددان، یک معتاد، یک فوتبالیست، یک دانشجو، یک بقال، یک هنرپیشه و یک فیلسوف هم در حالی که آب از سر و رویشان می‌چکید وارد خانه‌ی پیرزن شدند و پس از انجام عملیات تعویض لباس و خشک کردن تن و بدن، یک گوشه خوابیدند.
اما بشنوید از فردا صبح. یعنی موقعی که مهمانان ناخوانده یکی‌یکی از خواب بیدار شدند و با صحنه‌ی عجیب اما دلچسبی رو‌به‌رو شدند؛ وسط اتاق یک سفره‌ی بزرگ پهن شده بود که توی آن از نان بربری و سنگک داغ گرفته تا شیر و پنیر لیقوان و کره‌ی حیوانی و عسل و مربای بهار نارنج تا گردو و مخلفات دیگر صبحانه با سلیقه چیده شده بود. کنار سفره هم یک سماور بزرگ که روی آن یک قوری چینی قرار داشت، قل‌قل می‌کرد. پایین سفره هم لباس‌های تک‌تک مهمان‌ها در حالی که اتو شده بود، روی زمین چیده شده بود. بالای اتاق هم خاله پیرزن نشسته بود و در حالی که تسبیح می‌گرداند، به برنامه‌ی سلام صبح به خیر رادیو گوش می‌داد.
یک ساعت بعد همه‌ی مهمان‌ها در حالی که لباس‌های تمیزشان را پوشیده بودند، با سر و تیپ مرتب کنار هم نشسته بودند و در حالی که آروغ بعد از صبحانه‌شان را می‌زدند، پاهایشان را روی هم انداخته بودند تا صبحانه‌ی مفصلی که خورده بودند، هضم شود.
خاله پیرزن هم بعد از این که سفره را جمع کرد، یک گوشه نشست و رو کرد به مهمان‌ها و گفت:
- خب دیگه. صبح شده و بارون هم بند اومده. دیگه یواش یواش وقتشه که پاشید برید خونه‌هاتون که تا حالا حتماً دل خونواده‌هاتون هزار راه رفته.
اینجا بود که مهما‌ن‌های ناخوانده...

 

در این لحظه بنا به دو دلیل کاملاً موجه یعنی لزوم ایحاد هیجان و سوسپانس، و کمبود جا و مکان بخش اول داستان میزبانان ناخوانده را به پایان برده، عرض می کنیم:

 

ادامه دارد...

نظرات

زیباترین جاش تغییر لحن ها تو سلام علیک مجری و سیاستمدار و اینا بود. کاش یه چند نفر دیگه ادامه می دادی.

28 مهر 1386 ساعت 13:34 | محسن |  بدون email | بدون آدرس وب

معلومه خیلی آقا تیز هوش تشیف دارن

7 مهر 1386 ساعت 21:03 | مجید |  بدون email | بدون آدرس وب

عکس و متن خیلی به هم ربطی ندارند!

3 مهر 1386 ساعت 02:20 | علیرضا |  بدون email | بدون آدرس وب


نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی (email):
وب سایت:
* متن نظر: