درباره نویسنده: "اریک امانوئل اشمیت"
امانوئل نویسنده ای فرانسوی است و متولد 1960 است. در ایران بیشتر با نمایشنامه هایی که از او چاپ شده است شناخته می شود. اما کتاب "یک روز قشنگ بارانی" و "گل های معرفت" که در بردارنده داستان های کوتاهی از این نویسنده اند، در واقع چهره تازه ای از این نویسنده را به مخاطبان ایرانی معرفی کرد. اشمیت که در نمایشنامه اش به خوب می توان رد ایده های نبوغ آمیزش را دید در مجموعه یک روز قشنگ بارانی این مهارت را به اوج خود می رساند. داستان های اشمیت بر پایه فرم بنا نشده اند که دست و بال نویسنده را برای روایت کردن آنچه دوست می دارد بنویسد، ببندد. بلکه او زیرکانه داستان های خود را بر پایه ایده های جذابش بنا می کند. در کتاب یک روز قشنگ بارانی با دستمایه قرار دادن زندگی زنان مختلف از نویسنده و روشنفکر گرفته تا کارگر و زندانی به هر کدام نگاه تازه ای می اندازد، که پر از جزئیات جذاب و تیز بینانه است.
دو نکته مهم، کار اشمیت را متمایز می کند. یکی بی اعتنای او به فرم به معنای یک مفهوم جدا از محتوا است. او می خواهد داستان هایش را راحت روایت کند برای همین زبان ساده و روان را انتخاب می کند. خودش را پشت نام های متفاوت از سبک های دهان پر کن پنهان نمی کند. نکته دیگر وجود امید در داستان های اوست. مطلوب زمانه است که داستان های کوتاه بنا به اقتضا مدرن بودن سبک شان روایت گر تنهایی نا امیدی و استیصال انسان مدرن قرن جدید باشد، اما اشمیت این تابو را می شکند و داستان های سرخوشانه ای می نویسد درباب امید و بهروزی آدم های معمولی که او به آنها عشق می ورزد. اشمیت شاید این جمله تولستوی را خوانده باشد و بر پای آن بنویسد.« ابتدا باید مردم را دوست داشته باشی تا بتوانی در موردشان بنویسی»
درباره کتاب: "یک روز قشنگ بارانی"
کتاب یک روز قشنگ بارانی، آخرین کتاب اریک امانوئل اشمیت است که در ایران ترجمه شده است. کتاب در بردارنده پنج داستان کوتاه است. نویسنده داستان با دست مایه قرار دادن زندگی پنج زن متفاوت، قصه ای از زندگی آنها را برای ما تعریف کرده است.
داستان اول، که کتاب هم نام آن را بر پیشانی دارد، "یک روز قشنگ بارانی" است. در این داستان اشمیت حرکت دایره واری را با شخصیت ها و زبان قصه اش خلق می کند. هلن قهرمان این داستان شخصیت عبوس و تنهایی است که جز غر غر کردن کار دیگری نمی کند. حتی ازدواج و عشق هم نمی تواند دیدگاه او را نسبت به زندگی و دنیا عوض بکند. مرگ همسرش در روزگار میانسالی باعث می شود اتفاقاتی در زندگی هلن بیفتد. این داستان در واقع مهارت نویسنده ای را نشان می دهد که با تاکید بر محتوا و زبانی روان داستان، عزیمت آدمی از بد بینی و نا امیدی به سوی امید را تعریف می کند. اشمیت در ساختار محدود داستان کوتاه به خوبی توانسته است تحول در قهرمان داستانش را به خوبی نشان دهد.
"غریبه" داستان دیگراین مجموعه که درواقع شاید کم مایه ترین داستان این مجموعه هم باشد. داستان تنهایی و پیری است. دو چیزی که اکثر آدم ها از آن هراس دارند. در این داستان نقطه دید داستان در اختیار اول شخص است. برای همین ما از دید قهرمان داستان به دنیا نگاه می کنیم و همراه او وارد دنیایی عجیب می شویم که در آن زمان ها و سال ها با هم در آمیخته اند. قهرمان گاه کودکی است، گاه زنی است در آستانه ازدواج، تنها در خطوط پایانی داستان است که نویسنده به داد خواننده می رسد و گره گشوده می شود و ما از میزان رنج و محنتی که قهرمان داستان متحمل شده است آگاه می شویم.
سومین داستان مجموعه شاید بهترین داستان مجموعه باشد، داستانی که همچون یک رمان کوتاه می ماند با همان اتفاقات و حوادث بزرگ و کوچکی که شخصیت ها و سرنوشتشان را به هم مربوط می سازد و در نهایت بعد از همه فراز و نشیب های گاه اغراق آمیز، به اوج داستان می رسد و نیک بختی شخصیت های داستان پایان داستان را رقم می زند. این داستان در واقع یک جور ادای دین امانوئل اشمیت به نویسندگانی از جنس خودش می باشد که مخاطبانشان را در بین عامه مردم جستجو می کنند و فقط برای عده ای خاص داستان نمی نویسند. داستان از این قرار است که زنی کارگر و روستایی به نام اُدت برای دیدار نویسنده محبوبش به شهر می رود. این دیدار برای او بسیار مهم است از آن جهت که نویسنده نقش یک منجی را برای او ایفا می کند و در طرف دیگر داستان نویسنده ای قرار دارد که دچا بحران میان سالی است و خیال می کند که سر چشمه خلاقیتش خشک شده است. روز ملاقات اُدت نمی تواند آن چه در دل دارد را برای نویسنده بیان کند، اما از طرف پسرش تشویق می شود که نامه ای به نویسنده بنویسد و این آغاز ماجرای عاشقانه پر فراز و نشیبی بین نویسنده و ادت می شود. اسم داستان هم ادت معمولی است.
"تقلبی" از لحاظ قدرت نویسندگی در کنار "غریبه" قرار می گیرد. داستان هایی که هر چند همان نگاه خاص اشمیت را در دل خود دارند اما از اصالت و قوت داستان های دیگر مجموعه در آن ها خبری نیست. "تقلبی" داستان یک عشق پنهانی بین یک دختر جوان و رییس اداره اش است که نا فرجام می ماند و دختر که عمرخود را بر سر این علاقه ممنوعه گذاشته حالا مغموم و پشیمان در روزگار میان سالی دنبال پناهی برای دلجویی می گردد. از معشوقه پیرش برای او چیزی نمانده است جز یک تابلوی نقاشی که به گفته پیر مرد متعلق به پیکاسو است . در روزگار بی پولی پیر دختر قصه قصد فروش تابلو را می کند اما یک متخضص انگ تقلبی بودن روی تابلو می زند و زن نا امید از همه سال های جوانی که از دست داده است به انتظار مرگ می نشیند. او برای اینکه بتواند گذران زندگی کند اتاقی از خانه اش را به دانشجویان اجاره می دهد. یکی از این اجاره نشین ها دختری ژاپنی است. بقیه داستان حول رابطه این دو می گردد و لطف ناخواسته ای که پیرزن به دخترک ژاپنی می کند.
"بهترین کتاب دنیا" درواقع آخرین و انسانی ترین داستان مجموعه است. در این قصه اشمیت آدم های شهری را رها می کند و به مکانی عجیب برای تعریف کردن قصه اش می رود. اردوی کار اجباری استالین در سیبری، زنانی که به این جا تبعید شده اند، در رنج و محنت روزگار می گذارند و بزرگترین آرزوی شان بازگشت به نزد کودکانشان است. اتفاقی در زندان می افتد و زندانی جدیدی، قلم و دفترچه ای به زندان می آورد و حالا زنان هر کدام می خواهند صفحه ای برای کودکان شان بنویسند. حال چه در داستان ها نوشته می شود، غافلگیری خاص نویسنده است که داستانش را به یادماندنی می کند.