خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
6 اسفند 1386

عنوان كتاب: موسيقي آب گرم
نويسنده: چارلز بوكفسكي


 

يك شركت توليدي لباس در پروژه‌اي تحت عنوان «كهنه‌پاره‌هاي ادبي»  فروش آن‌لاين تي‌شرت‌هاي ادبي را در سراسر جهان آغاز كرده كه در حال‌حاضر با تصوير بيش از 80 شاعر، رمان‌نويس، نمايشنامه‌نويس و فيلسوف با استقبال چشمگيري روبه‌رو شده است.
پشت تي‌شرتي كه عكس سالينجر بر روي آن نقش بسته است نوشته شده: «وقتي كه مرده‌ايد چه فرقي مي‌كند، گل به درد چه كسي مي‌خورد، به درد هيچ‌كس.»
در بخش شاعران هم پرفروش‌ترين تي‌شرت مربوط به تصوير«چارلز بوكفسكي» مرد بي‌ادب آلماني- آمريكايي است. پشت تي‌شرت بوكفسكي جمله‌اي معروف از او نوشته شده است؛ جمله‌اي با اين مضمون: «ما تاريخ را مثل گروهي سياه مست هدر داده‌ايم، درست مثل تاس ريختن هنگام مستي.»
چارلز بوكفسكي شايد براي ايراني ها چندان شناخته شده نباشد. چرا كه تا به حال تنها يك كتاب و آن هم حاوي داستان هاي منتخب وي در ايران به چاپ رسيده است: موسيقي آب گرم.


«هاينريش كارل بوكفسكي»، در ۱۶ آگوست ،۱۹۲۰ در شهر آندرناخ آلمان به دنيا آمد. وقتي سه ساله بود، به همراه پدر و مادرش به آمريكا مهاجرت كرد. او در سيزده سالگي به سختي دچار بيماري آبله شد و از آن پس آبله رو بود. نخستين قصه اش را در سال ۱۹۴۴ منتشر كرد. كارنامه بوكفسكي در سال ۱۹۶۰ با چاپ نخستين مجموعه شعرش آغاز شد. او همچنين در دهه شصت در چند مجله زيرزميني، ستوني به نام «يادداشتهاي يك پيرمرد كثيف» داشت. اولين رمان او «اداره پست» در سال ،۱۹۷۱ وقتي ۵۱ ساله بود، چاپ شد و تجربيات زماني را كه در اداره پست كار مي كرد را در آن به تصوير كشيد؛ فقر و مستي. «من در اداره‌ي پست گه‌گاهي كار مي‌كردم و با يك زن ديوانه‌ي الكلي تو يك آپارتمان زند‌گي مي‌كردم و يك‌طورهايي هم مي‌نوشتم. همه‌ي پولي كه درمي‌آورديم صرف نوشيدن مي‌شد. ما درهم و برهم و در يك ميل مفرط به نااميدي زند‌گي مي‌كرديم. يادم مي‌آيد كه حتي براي خريدن كفش، پول نداشتم. ميخ‌هاي كفش كهنه‌ام وقتي كه راه مي‌رفتم توي پام فرو مي‌رفت. هرشب مست مي‌كرديم درحالي كه من مجبور بودم ساعت پنج صبح از خواب بيدار بشوم.»(1)
بوكفسكي را اغلب با سالينجر مقايسه كرده اند. البته بنده با اين مقايسه موافق نيستم اما شايد يكي از دلايل اين مقايسه نزديك بودن زبان داستاني اين دو نويسنده به هم باشد. اما واقعيت به گونه اي ديگر است. اغلب نويسندگاني مانند سالينجر و بوكفسكي معلول يك «دنياي بي رويه مدرن» هستند. آنچه كه لازم ديدم در ابتداي اين مطلب به آن اشاره كنم علت به وجود آمدن يك نسل از داستان نويسان آمريكايي است.
پس از آغاز جنگ جهاني اول بسياري از خانواده هاي آلماني، ايتاليايي، فرانسوي و ... به علت قرار نگرفتن در شرايط جنگ قصد هجرت مي كنند و چه جايي بهتر و مناسب تر از يك سرزمين دوردست مانند آمريكا. آمريكا براي اين نسل شايد يك منجي باشد. براي اينكه عمق اين موضوع را درك كنيد اشاره مي كنم به فيلم پدرخوانده2 ساخته فرانسيس فورد كاپولا. لحظه اي كه دون كورلئونه‌ي  نوجوان براي فرار از دست جانيان با كشتي به آمريكا سفر مي كند. سكانس ورود وي به آمريكا با نمايي از برج آزادي كه نماد آمريكا است همراه مي شود. براي مردم آن نسل آمريكا همان نماد آزادي است، نماد پيشرفت. اما همين غير آمريكايي ها بناي بسياري از ناهنجاري ها را در اين سرزمين مي‌گذارند.
بوكفسكي نيز يكي از همين نسل است. يك نسل سرخورده و از وطن دور افتاده و آلماني بودن وي مزيد بر علت. سرافكندگي ناشي از بر پا ساختن آشوب در جهان و راه انداختن دو جنگ پياپي نكته اي است كه آن نسل از آلمان ها را گرفتار كرده است و مي توان اين سرخوردگي را در شعرها و داستان ها و حتي فيلم هاي اين نسل از آلماني تبارها به وضوح ديد.


داستان، شعر و فيلم يك زبان است. زباني براي بيان اين اعتراض؛ و طبيعي است كه آثار بوكفسكي در آلمان پر فروش شود. «من ايمان دارم كه مردم آلمان براي شرط بندي و معرفي، خيلي آزادند. چرا اين‌طوري‌ست، نمي‌دانم. اين‌جا در ايالات متحده، يك ادبيات ساكن و بي‌خطر را بيش‌تر ترجيح مي‌دهند. اين‌جا مردم نمي‌خواهند تكان بخورند يا بيدار بشوند. آن‌ها ترجيح مي‌دهند بخوابند، هم‌آن‌طور كه زند‌گي مي‌كنند. براي آن‌ها، چيزي كه اطمينان‌بخش و پير است، چيز خوبي‌ست.»(2)
در آن تاريخ نويسندگاني ظهور كردند كه ديگر مدرنيسم درد نهفته آن ها بود. شخصيت «هلدن» در رمان ناطور دشت سالينجر بيان كننده اين خصلت از نويسنده است. شخصيتي است كه در درون خود با آدم ها مي جنگد و آنچه در ظاهر نشان مي دهد خلاف چيزي است كه در دل مي پروراند. در ظاهر مي خندد ولي در دل فحش مي دهد. اين دوگانگي به خوبي توصيف كننده دنياي اين نويسندگان است. در بوكفسكي اما اين موضوع شدت مي يابد. شخصيت هاي داستان وي ديگر درون گرا نيستند. ظاهر همان است كه باطن فكر مي كند و ظاهر همان مي كند كه باطن مي گويد. داستان "شاعر بزرگ" از مجموعه «موسيقي آب گرم» را نگاه كنيد. 
اين همان وجه تمايز اصلي بين سالينجر و بوكفسكي است و در اصل چيزي است كه سبب مي‌شود كتاب هايش در آمريكا فروش خوبي نداشته باشد. «شما مي‌دانيد كه سعي من اين است كه زبان و ساختار كارم ساده و آشكار باشد اين به اين معني نيست كه من چيزي نمي‌گويم. به اين معني است كه من حرفم را مستقيما و بدون پرده‌ي دودي نشان مي‌دهم. انگليسي‌ها و آمريكايي‌ها به ادبيات كهن كوفتي عادت كرده‌اند و با همان چرنديات قديمي خواب مي‌شوند. اگر آن‌ها چيزي را بخوانند و ببينند كه برايشان جالب نيست يا نمي‌توانند آن‌را بفهمند، بيش‌تر اوقات آن‌را سنگين فرض مي‌كنند. يا من اين‌طور فهميده‌ام.»(3)
بوكفسكي در آثارش از يك دنياي بي روح حرف مي زند. مشخصه ي داستان هاي وي مشروب است. شخصيت هاي داستان او يك تيپ هستند تمامي آن ها دائم الخمر و كثيفند حتي  خود نيز بيشتر داستان ها و شعرهايش را زماني مي نوشت كه مست بود. نويسنده گمان كرده است با خلق شخصيت هايي كه دائما در راهروي بين حال و دستشويي قرار دارند و دائما در حال عق زدن هستند توانسته است براي داستان جذابيت بتراشد.


هرچند مواردي كه ذكر گرديد مشخصه هاي تمامي داستان هاي نويسنگان اين دوره مي باشد. اما همين ويژگي ها در داستان هايي مانند كليساي جامع كارور تبلور مي يابد و خود را از متن جدا مي كند به گونه اي كه شخصيت در هر داستان جايگاه و جغرافياي ويژه خود را دارد.  اما در داستان هاي بو كفسكي تنها كمك به سياه كردن اوراق مي كند. اجازه دهيد بر خلاف نظر برخي بگويم كه ناطور دشت و خداحافظ گري كوپر هم از همين نوع دومي هستند.
يادم مي آيد براي اولين بار كه مجموعه داستان هاي بوكفسكي توسط دوستي به من معرفي شد بعد از خواندن آن فكر مي كردم يك شاهكار ادبي ناشناخته خوانده ام. اما به مرور زمان به اين نتيجه رسيدم كه اين فكر چيزي نبود جز يك ژست روشنفكري؛ يك سرخوشي آني.
« لوئيس فرياد زد: آهاي خپله!
اريك گفت: واي، نه! تو رو خدا! من وضعم هيچ خوب نيست...
هر دوي مردها بالا را نگاه كردند. مايوي هر دوشون آبي روشن بود. لوئيس دوباره فرياد زد: آهاي خپله! شرط مي بندم اگه [...] بادت اون خزه ها را تا برمودا ببره!
اريك گفت: لوئيس، اون جا كه اصلاً خزه نيست!
لوئيس فرياد زد: خپله! اونجا كه خزه نيست! فكر كنم تا حالا ترتيب همه شون رو دادي، نه؟»


بوكفسكي در نهم مارس ،۱۹۹۴ با كارنامه اي شامل ۳۱ مجموعه شعر و داستان كوتاه، ۶ رمان و يك فيلمنامه، در سن پدرو كاليفرنيا درگذشت.

 

 

1_ برگرفته از مصاحبه جي دووارتي با چارلز بوكفسكي
2_ مصاحبه چارلز بوكفسكي و جي دووارتي
3_ مصاحبه چارلز بوكفسكي و جي دووارتي

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: