او را که دیدم زیبا شدم
نوشته: شیوا ارسطویی
انتشارات: قطره
چاپ اول: 1383
18 ساله بودم، امدادگر شدم امدادگر نیروهای زخمی از جنگ برگشته، همه کاری می کردم برایشان از باندپیچی زخم گرفته تاعوض کردن جایشان. شاید همه چیز از همان روزها شروع شد ماهنی، از همان بیمارستان …
قرار بود به هیچ کس دل نبندیم، قرار بود روابطمان با بیماران عاطفی نشود، کسی را وابسته ی خودمان نکنیم. همه رفتنی بودند عاقبت، باید یاد می گرفتیم این را دیر یا زود. «هر چه زودتر بهتر» خانم شاکری می گفت. هر وقت صدایمان می کرد که تذکر بدهد: جوراب نازک نپوشید، یا مثلا روسریتان را جلوتر بکشید این را هم می گفت: «به بیمارانتان نزدیک نشوید»
***
مدرسه می رفتم، موهایم را همیشه بالای سرم جمع می کردم گوجه ای شهاب همیشه مسخره ام می کرد اما آن صدای آشنای توی راه مدرسه یواش می گفت: «وقتی موهاتو این جوری جمع می کنی خیلی بهت می یاد، خانم خانما”
هیچ وقت ندیدمش هر وقت سرم را بر می گرداندم. نبود، پشت درختی، خم کوچه ای نیست می شد.
عهد کرده بودم، برنگردم، نگاهش نکنم. صدایم می کرد «خانم خانمها» بر می گشتم، نبود «به صدایش عادت کرده بودم، دیگر دنبال خودش نمی گشتم»
***
مریض بدحالی بود. گذاشته بودندش روی تخت و پرده های چهار طرفش را کشیده بودند که نگاهش کسی را آزار ندهد. از تمام تنش فقط استخوان مانده بود و پوست. نگاهش که می کردی، فقط یک جفت چشم بود، یک جفت چشم که انگار افتاده باشد روی تخت، عادت کرده بودم به بودنش.
نگران بودم برای سلامتیش. خانم شاکری مدام تذکر می داد.
حس می کردم جائی، روزی، وقتی می شناختمش، می شناسمش اما به یاد نمی آورم از کی؟ کجا؟ آمنه خواهرش هم بار اول که مرا دید همین را گفت. گفت: «من انگار قبلا شما رو یه جائی دیدم» می شناسمتان مادرش هم مرا شناخت. من مدل تمام نقاشیهای روی دیوار اتاق ابوطالب بودم.
دختری که از دور، نقاش طرح چهره اش را زده باشد. ابوطالب مرد خاطرات نوجوانی ام بود.
افتاده روی تخت بیمارستان، به قول آمنه «چه بودنی» مادرش دیگر نمی آمد عیادت به همه گفته بود: پسرم مرده. آمنه فقط می آمد.
«وقتی می آمد بیمارستان، همه ی مجروحین سالن ساکت می شدند. تا چشمشان می افتاد به آمنه، سرشان را به کاری گرم می کردند، کسی چیزی نمی گفت، کارها نیمه کاره رها می شد، هر کس او را می دید تا مدتی، حرف یا کارش را فراموش می کرد»
زیبائی اش غریب بود. مثل ابوطالب توی عکس بالای سرش، فکر نمی کردی این همان باشد. روز عروسی «آمنه زیر آن نیم تاج نقره ای و تور کوچک ملکه ای از بهشت بود.»
حس می کردی این همه تجمل را نمی شود توی این خانه، این شهر، یا حتی این دنیا جا داد، سفره عقد را توی اتاق ابوطالب انداخته بودند. به دیوارها گل زده بودند، رفتم ایستادم کنار دیوار اتاق، طوسی پوشیده بودم رنگ مانتوهای دوران مدرسه ام، موهایم را جمع کرده بودم گوجه ای، چسبیده به دیوار. دلم می خواست یکی از قابهای اتاقش بشوم همیشه همانجا بمانم، مادرش فهمید، گفت: «ماندنی نیستی تو هم می روی» ابوطالب رفت. خانم شاکری به حرفم گرفته بود که رفتنش را نبینم.
***
ابوطالب می لرزید، نه می رقصید. رعشهای که از جنگ با خودش آورده بود. آنقدر می لرزید و چشمهایش توی چشم خانه می چرخید تا از نفس بیفتد و بی حال شود. درست مثل پدر، پدر هم می لرزید، صرع داشت. به مادر گفتم از کی فهمیدی؟ گفت «از شب اول عروسیم لرزیدن بوده.» «طوری از لرزیدن پدر حرف می زد انگار خودش هم با او می لرزید.» مادر می بوئیدش، می بوسیدش، منتش را می کشید. آنقدر قربان، صدقه اش می رفت تا آرام بگیرد. . . اما من نمی توانستم به ابوطالب دست بزنم، نمی توانستم ببویمش، لمسش کنم، سرش را بگیرم میان دستهایم و آنقدر ببوسمش تاقرار بگیرد.
ابوطالب مرد. روی همان تختی که دورش را پارچه ای سبز کشیده بودند، تانگاهش کسی را آزار ندهد.
***
رفتم، ازبیمارستان رفتم که برنگردم دیگر، که از یادم برود ابوطالب، نرفت.
برگشتم درسش را خواندم و بعد سالها دوباره... می دانی ماهنی، حالا که زلزله شده، باز هم نیاز دارند من باشم. حالا که بچه ها پدر و مادرشان را از دست داده اند، دست نوازشگر من را می خواهند حتما. بابک هم مثل بقیه است ماهنی اینقدر حسودی نکن! شاید عزیزتر، اما هنوز قرارمان همان است که بود. دل نبندیم به هیچ کس، کسی را وابسته ی خودمان نکنیم، بابک اما خوش سر و زبان است فرق می کند؛ اصلا خودش می خواهد با من حرف بزند، می دانی؟ می خواهد شاعر بشود. هر چه می گویم شاعری نان و آب ندارد گوش نمی کند.
گوش کن؟ این شعر مال بابک است:
مریم و رضا شهر داشتند بابا داشتند، نان داشتند، خوب زندگی می کردند
پیر نشدند مردند
«امروز سر پرستار باز هم صدایم کرد، تذکر می داد، این بچه را به خودت وابسته نکن ماندنی نیست می رود اگر کس و کاری هم نداشته باشد. تحویل بهزیستی می شود. یا کسی به فرزندی …»
مادر رضایت نداد بابک را به خانه بیاورم. گفت هیچ کس بچه ای را به یک دانشجوی در به در نمی دهد. ماهنی تو در منی اگر دیر بیایی هم طوری نمی شود. جای تو امن است. اما بابک فرق دارد. باید زودتر فکری به حالش کنم. می دانی بابک امروز گفت، دو تا پرستارها وقتی تختش را تمیز می کردند گفتند: بچه را باید به کسی تحویل داد که صلاحیت اخلاقی داشته باشد. از من پرسید: «تو نداری؟». گفتم: «نه، ندارم. صلاحیت اخلاقی را، ماهنی را، پدر ماهنی را، خانه پدر ماهنی را، . . .» باشد، باشد، بابک پسرابوطالب، برادر تو را می بخشم به آمنه. بابک را می بخشم «تو راهم به خاطرنبودنت. . . می بخشم»
«ماهنی! اگر نطفه ات بسته می شد، اگر به دنیا می آمدی، روی دستهایم، تو بغلم، لخت لخت، با زبانم می شستمت، ماهنی اگر به دنیا می آمدی هزار سال شیرت می دادم. آن قدر که با من یکی شوی و من با پدرت و تو با ما …»
اما توهنوز در منی در منی که اینهمه دلم انگور حبه می خواهد. سبد را پر می کنم و تا حیاط که برسم همه را خورده ام.
***
به مادرم گفتم بابک، پسر ابوطالب، برادر ماهنی را بسپارد به آمنه. سپرد. حالا خیالش راحت است. خیلی خسته بود، خوابیده، قبل اینکه بخوابد صدایم کرد. گفت: «ماهنی می خواهم همیشه توی بیمارستان بمانم.» مادر خیال می کند دیگر انتظار پدر را نمی کشد. ولی می دانم چرا مانده بیمارستان. منتظر است یک روز پدر بیاید.
مادر، مادر، مادر جان!
این جا که نمی دانم کجاست خیلی تنها هستم. پدر که نمی دانم کجاست، خیلی گرفتار است تو که نمی دانم چه می خواهی خیلی سرگردانی. آخر ما کی دور هم جمع می شویم؟ این رحم سرگردان و خالی تو که مال من و ابوطالب و بابک بود و هیچ کدام ما را به خودش راه ندارد همه را سرگردان کرده است. خانه ما کجاست؟ تو باید بگذاری من توی خواب تو، پدر را ببینم. شاید من و او بهتر از تو فکر کنیم.
آخر تو خیلی عاشقی، نمی توانی خوب فکر کنی، پدر همه اش به تو می گوید «عاقل باش» نمی داند این همه عاشقی دیگر عاقل بودن بر نمی دارد.