خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387

خواب زمستانی

نوشته: گلی ترقی

چاپ ششم، 1385

انتشارات نیلوفر

 

خواب زمستانی، روایت یک عمر رفاقت هفت مرد است و هر فصل حکایت زندگی، عشق مرگ یا دیوانگی یکی از این آدمها. راوی فصل نخست پیرمردی است که در شبی زمستانی خاطراتش را مرور می کند.

با واگویه های او و خاطراتی که از عکس قاب گرفته بالای بخاری به یاد می آورد، این 7 رفیق را می شناسیم. آدمهایی که از لابه لای عکس سرک می کشند و پا روی فرش رنگ و رو رفته ی پیرمردی می گذارند. یک روز یک نفر گفت: «پیرمرد مواظب باش نیفتی» پشت سرم را نگاه کردم، گفتم: «آره مواظب باش نیفتی» برگشتم تا هر که بود دستش را بگیرم. ماتم برد. از خودم پرسیدم «با منه» باورم نشد و گذشتم.

از یک جا باد می آید، از درز پنجره ما، از زیر در، از یک سوراخ نامریی، زمستان آمد. به این زودی، زمستان ها با هم بودیم. من، هاشمی، انوری، عزیزی، احمدی، مهدوی و البته آقای حیدری. چه زود گذشت، هفتاد و پنج سال، یا بیشتر نمی دانم. پیری از کی شروع شد؟ از کی مرگ حضور خودش را تایید کرد؟ 

ساعت 20 دقیقه به هشت است. 19 دقیقه، 18 دقیقه. . . امشب می خواهم تمام ساعت 8 ها را به یاد بیاورم. می خواهم تمام این هفتاد و چند سال را یک بار دیگر دور خودم بچینم و نگاهش کنم همه ی این روزها که تا خواستم نگاهشان کنم، دستشان بزنم، بوشان کنم. رفته بودند و چه آسان رفته بودند. آقای مهدوی وانوری با هم بزرگ شده بودند، سه تا آلبوم عکس با هم داشتند، عکسهای بچگی، عکسهای جوانی، و عکسهای عروسی.

توی تمام عکسهای بچگی با هم بودند مثل دو تا ماهی چاق و خپله با موهای فرفری دست هایشان توی دست های هم بود. سرهایشان روی شانه های هم. کلاس ششم و کلاس هشتم با هم رفوزه شده بودند. کلاس هفتم هر دو معدل یازده آورده بودند و نمره ورزششان صفر بود. توی عکس های جوانی هم کنار هم بودند با سیبل کم پشت و فرق  کج و موهای روغن خورده، با کفشهای بندی و کت و شلوار چهارخانه.

قرار گذاشته بودند با هم زن بگیرند. با هم بچه دار شوند. با هم پیر شوند. با هم بمیرند. قرار گذاشته بودند. 2 تا قبر توی امامزاده صالح بخرند و سنگ مقبره شان یکی باشد. اما یک روز از توی قاب پنجره آقای مهدوی یک نفر را دیده بود، یک نفر که نگاهش می کرد انگار تمام جانش همراه آن نگاه، مثل هوای محبوسی که سرانجام روزنه ای یافته باشد، از تخم چشمهایش بیرون می ریخت. روز بعد خواسته بود به ‌آن پنجره نگاه نکند ولی کرده بود. روز بعد از آن خواسته بود به زن پشت آن پنجره فکر نکند ولی کرده بود. تمام روزهای بعد خواسته بود به آن کوچه نرود ولی رفته بود... 

 

 *** 

 

طلعت خانم بالای پله ها ایستاده بود. سرش را چراغان کرده بودند. چراغهای رنگی کوچکی که خاموش و روشن می شدند و آب تویشان قل قل می کرد، لباس سفیدش را کرایه کرده بودند. برایش تنگ بود و کوتاه. دسته گلش را شیرین خانم درست کرده بود، کفشهایش را عوض نکرده بود، همان کفشهای بزرگ و مردانه ای که همیشه پر از خاک بود، که زیرش میخ و نعل داشت. و هنگام راه رفتن صدا می داد. آقای انوری گفته بود: دیوه رفیق ما رو برد چه آسونم برد.

اسمش را گذاشته بودند جناب سرهنگ و می دانستند که آقای مهدوی را می زند، یک بار سر پاسبان محله را شکسته بود. با این وجود زن خوبی بود. رفته بودند گرگان، آقای انوری گفته بود: «دیگه اینجا بدون مهدوی جانم نمی شه بند شد همین فردا راه می افتم می رم.»  ولی نرفته بود. 2 روز بعد هم نرفته بود هفته و ماه و سال بعد هم... چه فرقی می کرد؟ هفت روز یا هفت سال. عاقبت نرفته بود.

و آقای مهدوی... مرگش هم مثل خودش ساده بود. افتاده بود توی حوض خانه شان و خفه شده بود. گیر کرده بود لای لجن و خزه های قدیمی کف حوض. 

 

 *** 

 

آقای هاشم هاشمی، ساکن خیابان سی متری، چهار راه حشمت الدوله، چهل و دو ساله معلم نقاشی. که به قول خودش نه سید بود و نه نظر کرده، نه صاحب معجزه و کرامت، اما این یک معجزه بود، شیرینک که مال او بود. اولین روز که دیدیمش، در خانه ی هاشمی باز بود. گفتیم مهمان دارد. رفتیم تو.

شیرین خانم با لباس توی حوض بود. داشت آب تنی می کرد صورتش را گرفته بود زیر فواره و می خندید. دستش را برایمان تکان داد، صدای خنده و آب بازیش حیاط را پر کرده بود. کبوترهای هاشمی دورش پرپر می زدند. نمی دانستیم چکار بکنیم. نمی دانستیم چه بگوییم.

هاشمی گفت: «فرشته ی رحمته خدا فرستادش.»عادت کرده بودیم که نپرسیم. مهم این بود که آمده بود. که ما را پیدا کرده بود. تنها حیدری بود که همیشه سراغ شناسنامه شیرین  خانم را می گرفت. «تو دیگه از کجا آمدی؟»شیرین خانم می خندید و یه جایی دور ته آسمان، پشت درختها، به خانه ی همسایه، به  حوض به پشت بام به این ور و آن ور اشاره می کرد و می گفت: «از اون جا، از اون پشت، از اون دورا از اون ته –چه فرقی می کنه؟ آمده ام دیگه.»

همیشه جیب هایش پر از نخودچی و آب نبات بود، پر از نخ رنگی و گل یاس. آن روز که می رفتند شمال یادم هست. شیرین خانم از پشت شیشه اتوبوس نگاهم می کرد. شکلش عوض شده بود مثل بچه ای بود که یک مرتبه سیر شده باشد. ته دلم لرزید. مریض شده بود. هاشمی گفت: «می ریم لب دریا برا سلامتیش خوبه.» و خندیده بود و خوشحال بود.

تنها با شیرین خانم بود که صاحب خاطره شده بود. صاحب گذشته صاحب مکان، با شیرین خانم همه چیز آغاز شده بود. زمان شروع شده بود. از شیرین خانم چیزها بوجود آمده بود. تاریکی و روشنی فصل ها، جاها، خواستن ها، خاطره ها، با شیرین خانم بود که به خودش نگاه کرده بود. خودش را دیده بود و فهمیده بود که هست، که بوده، یک روز هم نخواهد بود...

آقای هاشمی سرش را بلند کرد و به اطراف نگاه کرد. شیرین خانم روی موج ها نشسته بود، مثل یک ماهی. یک پری دریایی. تشنه اش بود. قمقمه را برداشت و سر کشید. از توی سبد خیاری در آورد، پوست کند. نصفش را برای شیرین خانم گذاشت. دستش را به ماسه ها کشید و ماتش برد. چه خاک داغی بود و چه نرم. دلش شور افتاد. دستش را برای شیرین خانم تکان داد. حوله زردش را از دور توی هوا تکان داد و داد کشید. «بسه دیگه خانوم. بیا بیرون، خیلی دور شدی بر گرد.»

آقای انوری گفته بود: «شاید مریضه ببرش دکتر.»آقای هاشمی به چشم های تب دار و مبهوت شیرین خانم نگاه کرده بود و پرسید: «چی شده خانوم؟ چرا نشستی یه گوشه و آه می کشی؟ چرا یه مرتبه با همه غریبی می کنی؟ چرا گوشوراه های یاقوتتو در آوردی و النگوها تو انداختی زیر پا؟» شیرین خانم پشت موج ها بود. فقط سرش از دور دیده می شد. آقای هاشمی جلوتر رفت. باز هم جلوتر. دریا خودش را روی ساحل می ریخت. نگاه کرد. دریا کلافه بود. پرنده ها جیغ می کشیدند. آقای هاشمی به کرمی که کنار پایش می خزید نگاه کرد و شیرین خانم را صدا کرد.

لباسهای شیرین خانم روی ماسه ها افتاده بود، کفشهایش هم بودند. همه چیز مثل همیشه بود. آفتاب خوبی بود، روز خوبی بود. دریای خوبی بود. دریا ساکت بود و خاکستری. گفت: «شاید پشت بُته هاست. شاید پشت تپه هاست. شاید همین دور و وره» آقای حیدری گفته بود: «آدم که بی حساب و کتاب همین طوری خوشبخت نمی شه، این طور چیزا لیاقت می خواد.» چیزی مثل دست شیرین خانم ته دریا تکان می خورد. یک نفر از ته ساحل می گذشت. فکر کرد اگر صدایش بزند 2 نفری زورشان به دریا می رسد. شیرین خانم را پیدا می کردند. شیرین خانم را از دریا پس می گرفتند. دهانش را باز کرد و سعی کرد فریاد بکشد. صداش در نمی آمد. غیرممکن بود که چه آسان ممکن شده بود.

 

  ***  

 

قرار بود منم با عسگری بروم. خدا می داند کجا. چه فرقی می کرد؟ هر جا می رفتیم از این جا بهتر بود. عسگری گفت: «این زمین بایره، ریشه مونو خشک می کنه. بزنیم بریم. شاید یه جای دیگه سبز بشیم، بال و پر بگیریم. داریم پیر می شیم.»

خیال سفر دست از سرش بر نمی داشت. از وقتی بچه بودیم حرف این سفر را می زد. ولی نرفتیم، هیچ کدام ازما. چرا؟ حیدری گفت: «می خوای عمر تو پای مادر پیرت بزاری ؟» عسگری نشسته بود کنار مادرش. پاهایش را می مالید، بادش می زد، موهایش را شانه می کرد. رفت گلوبند مادرش را آورد. انگشترهایش را دانه دانه به انگشتهایش کرد. موهای سفید و گره خورده اش را حلقه حلقه روی بالش چید. گلدان های شمعدانی را دور تختش چید و نشست به تماشا.

گفتم: «پس سفر مون چی؟» گفت: «تو برو تو که پابند کسی نیستی تو آزادی.»به عسگری گفتم توام این مرضو می گیری. توام مثل مادرت می شی، فلج و کور و لال. خندید، گفت: «این خودش یک سفره، سفر منه»چه جایشان خالی است همه شان. چندهزار بار به این عکس سر طاقچه نگاه کرده باشم، خوبست. «پیرمرد به حرف من گوش بده، صلاحت در اینه» این صدای آقای حیدری است. اینجاست نشسته وسط سرم. پشت پلک هایم راه می رود. با هم به کوه می رفتیم. با خودش آب جوشیده و سبزی پخته می آورد. می نشست کنار چشمه ومیوه ها را با صابون می شست. دهانش را مسواک می زد. گلویش را قرقره می کرد. می خندید. وقتی حصبه گرفت فقط 40 سال داشت. تازه جشن تولدش را گرفته بودیم.

باور نمی کردیم، آقای حیدری موفق را بدون امکان مرگ شناخته بودیم. چیزی در پوست قرمز و دندان های سفیدش بود که فنایش را انکار می کرد. همیشه می گفت فتح با ماست. هر دردی چاره دارد. صبر می خواهد و استقامت. خوشحال بود و مرد.

من مانده بودم و عزیزی، می نشستیم روی نیمکت پیاده رو و به خیابان خالی نگاه می کردیم. تمامی وقت ها هم حرف می زدیم. کم کم حرفهایمان تمام شد و گوشمان سنگین. زبان هم را نمی فهمیدیم. می دانستیم که یکی از ما یک روزی روی همین نیمکت خواهد نشست و به آن دیگری که نیست فکر خواهد کرد. کدام یکی از ما! انگار در یک مکث موقت ایستاده بودیم. یک مکث خالی که در آن هیچ اتفاقی نمی افتاد.

 

نظرات

سلام

بر چه اساسی معرفی کتابتان انجام می‌شود؟؟؟

بعضی‌هاش هم که صرفاً از خود کتاب است فقط!

24 اردیبهشت 1387 | حسن حبیب زاده |  بدون email | بدون آدرس وب

بعضی از قسمت های کتاب، عینا آورده شده است. البته بعضی قسمت ها. اما قسمت مهم ماجرا این است که بتوان ضمن معرفی کتاب، قلم نویسنده را هم پیاده کرد. تا خواننده با لحاظ کردن جذابیت سوژه و قلم نویسنده، پای کتاب پول بدهد.

27 اردیبهشت 1387 | فائزه شکیبا |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: