سال آخر دبیرستان بودم. یک مشاور تحصیلی داشتیم که از ابتدای ترم هر موقع فرصت داشت، یکی از بچه های کلاس را صدا می زد و یکی دو ساعت در اتاقش، با او صحبت می کرد. در آن یکی دو ساعت هم اندر فواید رشته فلسفه صحبت می کرد و می گفت شما که 4 سال، معارف اسلامی خوانده اید، حیف است که رشته ای غیر از این را انتخاب کنید. البته خدا به آن معلم، خیر دهد اما به خاطر بعضی از رفتارهایش، چندان محبوب ما نبود.
یادم می آید روزی که من را صدا زد و به اتاقش رفتم، اول پرسید که به چه رشته ای علاقه داری؟ من هم که آن وقت ها تحت تاثیر داستان های جان گریشام و سیدنی شلدون بودم، گفتم دوست دارم حقوق بخوانم تا این رشته در نوشتن داستان های جنایی به من کمک کند.
معلم بنده خدا هم تمام آن دو ساعت را اختصاص داد به صحبت کردن در مورد داستان های فلسفی ای که تا آن موقع نوشته شده بود، و گفت که داستان های فلسفی، به نسبت داستان های جنایی از سطح بالاتری برخوردار هستند و تو که می خواهی داستان بنویسی، اگر فلسفه بخوانی، موفق تر خواهی شد.
آن روز، آنقدر از این طرز برخورد و آسمان و ریسمان بافتن مشاورمان بدم آمد که با خودم قرار گذاشتم هیچ وقت فلسفه نخوانم، که مشاورمان یک لحظه هم احساس نکند حرف هایش در من تاثیری گذاشته است.
مدتی گذشت. یکی از همکلاسی ها کتابی به من معرفی کرد در مورد زندگی ملاصدرای شیرازی یا به قول وحدت وجودی ها؛ «صدرالمتالهین»
کتاب، آنقدر جذاب و شیرین به زندگی صدرالمتالهین پرداخته بود و آنقدر عاشقانه و عارفانه، فلسفه این حکیم را به تصویر کشیده بود که یک دل نه صد دل، مرا مجذوب این فیلسوف و رشته تحصیلی اش! کرد. آنقدر که فقط و فقط برای فلسفه خواندن در کنکور شرکت کردم (البته بگذریم از اینکه فلسفه را، به ما هو فلسفه، نمی شود در دانشگاه جستجو کرد) و اصلا یادم رفت که چه قول و قراری با خودم گذاشته بودم. آن کتاب «مردی در تبعید ابدی» نوشته «نادر ابراهیمی» بود و چقدر این روزها، برگشته ام به حال و هوای کتاب و فلسفه و ... ای کاش این چند سطر را در زمان حیاتش نوشته بودم!
مرحوم نادر ابراهیمی در سال ١٣١۵ در تهران به دنیا آمد. پس از گرفتن دیپلم ادبی از دبیرستان دارالفنون، به دانشکده حقوق رفت. اما این رشته را پس از دو سال رها کرد و سپس در رشتهی زبان و ادبیات انگلیسی تحصیل کرد.
در سال ١٣۴٢ اولین کتابش با عنوان «خانهای برای شب» بهچاپ رسید که داستان «دشنام» آن با استقبالی چشمگیر مواجه شد.
تا سال ١٣۸٠ علاوه بر صدها مقاله تحقیقی و نقد، بیش از صد کتاب از او چاپ و منتشر شده است که شامل داستان بلند (رمان) و کوتاه، کتاب کودک و نوجوان، نمایشنامه، فیلمنامه و پژوهش در زمینههای گوناگون است. بعضی آثارش نیز به زبانهای مختلف دنیا ترجمه شده است.
بعضی از آثار او عبارتند از:
1_ آتش بدون دود
2_ یک عاشقانه آرام
3_ بار دیگر شهری که دوست میداشتم
4_ ابن مشغله
5_ ابوالمشاغل
6_ خانه ای برای شب
7_ براعت استهلال
***
«... شیخ بهاءالدین، آنگاه که از مهمانی شاهانه و گفت و گوهای همیشگی خسته شد، برخاست، اجازه خروج طلبید و به باغ آمد تا در آن هوای ملکوتی نیمه شبانه آغاز تابستان شیراز، قدری قدم بزند و قدری بیندیشد. او هنوز هم، به تعبیری، از مشائیان به شمار می آمد و حل مسائل دشوار را به هنگام قدم زدن، بسیار دوست می داشت.
شیخ، قدم زنان و در خود، وارد یکی از خیابانک های باغ شد... که ناگهان صدا برخاست: استاد! در روز قیامت، مردگان با چه هیبتی و چه جامه یی و چه جسمی و چه شکل و شمایلی... در پیشگاه خداوند قرار می گیرند؟
_ تو کیستی؟ بیا از تاریکی بیرون تا ببینمت ای مرد!
محمد، از کنار شمشادها، خود را به زیر نور کج و کمرنگ ماه کشید.
_ شب بر شما دلنشین باد ای شیخ! می بخشی که خلوتت را خراب کردم و از اعماق دریا به سطح آوردمت. آیا جسم خاکی این جهانی -عینا آنگونه که به خاک سپرده می شود- برمی خیزد یا جان خالص مشترک میان این و آن جهان، یا روانی مطلقا آن جهانی؟ آیا پیر، پیر برمی خیزد، کودک شیرخواره، کودک شیرخواره؟ کودکان شیرخواره مگر معصوم کامل نیستند؟ چه نیازی هست که کودکان معصوم نیز برخیزند؟ حال آنکه خداوند قادر متعال، بر معصومیت ایشان آگاه است و...
_صبر کن پسر جان، صبر کن! صدایت خبر از پختگی و رسیدگی ات نمی دهد. این پرسش های در هم تنیده را از جانب چه کسی عنوان می کنی؟
_ از جانب محمد صدرا، فرزند ابراهیم قوام الدین شیرازی وزیر.
_ عجب... تو همانی که پدرت امشب می خواست... عجب... تو با این سن و سال، چرا باید به همچو مسائلی بیندیشی؟ مگر بازی افزارها را از تو گرفته اند؟ یا به تهدید، به محضر علما و فلاسفه ات فرستاده اند که مغز کوچکت را زیر پُتک چنین پرسش های دشواری نهاده ای؟
_ مرا می بخشی ای شیخ؛ اما انگار که از حاشیه می روید –به امید آنکه از هر تهاجمی برکنار بمانید؛ حال آنکه خوب می دانید که خطر، همانقدر که در قلب دریای توفانی ست، در ساحل افتاده نیز شاید باشد. جواب پرسش های مرا بدهید، به از آن است که در باب بازی افزارهای این مرید کوچک خویش سوال بفرمایید. خداوند ناظر بر رفتار آدمیان است و می بیند که در این نیمه شب مقدس که هنگام ذکر است و راز و نیاز و دعای نیمه شبانه، چگونه شیخ بزرگ ما به شوخ طبعی مشغول است و شکستن دل کودکان...
_ عجب... عجب...! یافتن پاسخی بر این پرسش ها، آیا به راستی مشکلی از مشکلات تو را حل خواهد کرد فرزندم؟
_ خیر. فی حد ذاته، هیچ گِرهی را نخواهد گشود؛ لیکن می خواهم بگذرم و به نکات دیگر بپردازم و بسیاری از مشکلاتم را حل کنم، اما این مسائل، راه عبورم را بسته است و مانند یک دیوار ستبر در پیش رویم قد علم کرده و حق ورود به متن بسیاری از مسائل و مشکلات را از من ستانده است. فقط می خواهم رَد شوم. همین!...
قسمتی از کتاب مردی در تبعید ابدی
نوشته نادر ابراهیمی
انتشارات روزبهان