بطالت
نوشته: احسان نوروزی
نشر: چشمه
از همان تصویر سازی روی جلد معلوم است که قرار است داستان کتاب لا اقل موضوعی متفاوت داشته باشد: یک ته سیگار که رویش یک زین و رکاب نصب شده و حالت انحنای سیگار جوری است که انگار همین الان است که به تاخت بدود و یا حتی به شکل یک قالیچه پرنده پرواز کند. کلمه بطالت با حروف جدا جدا روی زین سوار شده اند و آماده حرکت هستند. اما این سیگار افسانه ای چه طور می تواند ما را سواری دهد؟ جواب شاید پیشاپیش روشن باشد. تنها با اثری که بر ذهن می گذارد. پس تا همین جا معلوم است که خیلی با اثر واقع گرایی طرف نیستیم.
ورق می زنیم:
توی تقدیمنامچه احسان نوروزی نوشته که «نوای جان سورمن موسیقی ابدی این متن خواهد بود.» این احتمالا یکی از متفاوت ترین تقدیم کردن های یک کتاب به یک نفر باشد. این که موسیقی اش را میکس کنیم با کلمات کتابمان و یک وجه صوتی بدهیم به وجه نوشتاری کتاب. و بعد البته نویسنده ( یا شاید ناشر) تاکید کرده به اینکه نام شخصیت ها همه خیالی اند و تشابه نام ها تصادفی است. در نتیجه نویسنده حتما با نام های واقعی هم بازی کرده است.
ورق می زنیم:
«پل بروکلین بر رود گنگ چمبره زده و منتهی می شود به سن پترز بورگ. خیابان این دست، با کفی آبگینه می رسد به سنگفرش های آستان معبدی از جنس زمرد. مارسل پروست، خسته از پیاده روی پرماجرایش با آلن گینزبرگ، تکیه داده به پرچین و از انفیه دانش چیزی به بینی می کشد. گاری یی با دو اسب، یکی سیاه و دیگری سفید، به آرامی از جلویش می گذرد و هکلبری فین که روی علوفه ها نشسته برایش دست تکان می دهد. اگر پروست به خاطر ترس از عود کردن آسمش پیشنهاد سواری هکلبری فین را رد نکند و بنشیند کنار سیاه پوستی که افسار را بی خیال به دست گرفته، شاید سر راهش روی پل، از کنار اتوموبیل آقای فاگ رد شود و آن سو، خود را در وودستاک ببیند در حالی که پیش رویش هنری میلر از کافه ای بیرون زده و برای جنیس چاپلین که روی صحنه راه می رود دست تکان می دهد...» این نخستین سطرهای کتاب بطالت است. یک فضای بی مکان و بی زمان که شرق و غرب دنیا، نویسنده و شخصیت داستانی، داستان و نمایش و نقاشی را با هم در یک فضای واحد جمع کرده است. روان کاو ها می گویند این بی زمانی و بی مکانی و خلاصه این ملغمه بی قانون عجیب و غریب تنها در سه جا می توانند به وجود بیایند: اسطوره، خواب و توهم. این جا چه خبر است؟ آیا ما با یک اسطوره مدرن رو به رو هستیم؟ آیا قرار است اسطوره پردازی سرخوشانه یک نویسنده را با شخصیت هایی که یک عمر با آن ها زندگی کرده است دنبال کنیم؟ آیا یکی از شخصیت ها دارد خواب می بیند و یا این که این جمله ها تنها شرح توهم های راوی است؟
ورق می زنیم:
فقط با یک صفحه ورق زدن دستمان می آید که این اولین خواب راوی است. اما بهتر است که به همین زودی احتمال های دیگر یعنی اسطوره و توهم را کنار نگذارید. درست است که راوی دارد خوابش را تعریف می کند، آن هم اولین خوابش که پر است از نویسنده و نقاش و فیلسوف و شخصیت های داستانی ، اما کافی است که چند صفحه جلو برویم تا راوی خودش را بیشتر معرفی کند تا بفهمیم که زندگی خود روای هم چندان بی شباهت به خوابش نیست: «اولین چیزی که در این شهر یاد می گیری این است که خواب هایت را فراموش کنی، چون چیزی که در بیداری می بینی، خودش تحقق خواب هاست.» باز هم به قول روانکاو ها تصویر های خواب ها معمولا مابه ازایی در واقعیت دارند، واقعیتی که همیشه مربوط به گذشته است. اما مگر راوی چه گذشته ای دارد؟
ورق می زنیم:
همان اول کار تکلیفمان با فضا روشن می شود. یک شهر نمادین با قوانین سخت نمادینش. شهری که مابه ازاهایی کاملا واقعی یا بهتر است بگوییم ایرانی مثل «معافیت از سربازی» و «دانشکده هنر» دارد اما ظاهرا در کل شباهتی به واقعیت ندارد.
دیگران به راوی می گویند دن کیشوت. اما این بار متفاوت با قصه واقعی دن کیشوت به این خاطر است دن کیشوت شده است که پدرانش «در شب تولد بیست سالگی شان، میانه قماری سودا آور، به یاد آلا چیقی می افتند که پدرانشان پیش از رفتن، در خفا نشان شان داده بودند و باقی شب ها، نه در میان هیاهوی قمار، بلکه در سکوت خواندن صدها کتاب پنهان در آلاچیق گذشته است.»
راوی هم به شکلی حتی پیش از جوانی جادوی این کتاب ها می شود اما چون کتاب ها به شهر متنقل می شوند این بار جنون کتاب خوانی به جای صحرا و بیابان به یک کتابخانه در دانشکده ای وسط شهر منتقل می شود. همین میراث شوم دن کیشوت شدن، چیزی که در ناخوداگاه جمعی تبار راوی وجود دارد باعث می شود خواب اول روایت را ببیند، آواره دنیای مالیخولیایی اش شود و همه اتفاق های کتاب بر سرش بیایند.
بطالت متنی است در باره متن ها. به همین خاطر مخاطبی که مانند راوی شیفته متن ها باشد با تمام فضاهایی که راوی به وجود آورده است احساس آشنایی می کند و کسی که چندان با این متن در متن ها آشنایی نداشته باشد کتاب را همان اول می گذارد کنار. اما پرداختن صرف به کتاب ها و عشق کتاب ها تنها دغدغه نویسنده نیست. او همه جوانب کتاب خواندن پرداخته است. از انزوا و توهم گرفته تا خرمندی. همین خردمندی است که اشارات اجتماعی کتاب را پر رنگ کرده است. فضای کتابخانه، فضای دانشکده و کلا فضای شهر، نمی تواند شخصیت های کتاب را تاب بیاورد. آن ها همه به یک بیماری لا علاج مبتلا می شوند . یک بیماری که حتی نشانه هایش هم به متن ها مربوطند: «سردردهای نیچهای، تهوع سارتری، آسمهای پروستی و ..»! البته راوی خودش گاهی در موضع قضاوت می نشیند و به همه بچه های دانشکده می تازد: «اون دانشکده ملغمه ای بود از نابغه های مازوخیست، کودن های فرصت طلب، میانه حالان خود پرست، افراطی های خود فروش و بچه پولدارهای سرخورده از میل و شرمنده از عیش...توی اون دانشکده هیچ کس کاری که مربوط به رشته اش باشه انجام نمی داد. بچه هایی که سینما می خوندن معمولا مترجم و فیلسوف می شدن و بچه های تئاتر هم سیاستمدار و روزنامه نگار از آب در میومدن» انگار نویسنده می خواهد با این توصیف هایی که به شدت به واقعیت دانشگاه های ما شبیه هستند، به خواننده حالی کند که همه داستان فقط شرح یک مالخولیا نیست. چیزهایی هم هست به اشارت که خود خواننده باید دریابد.
شخصیت های کتاب هم زندگیشان به نوعی به متن گره خورده است. مثلا راوی در توصیف «مهدی» می گوید که او دن ژوان زمانه ما بود : «اگه با بچه ها می رفتیم کافه همیشگی و مهدی قهوه ای بیشتر دلش می خواست و پولی توی جیب نداشت، که البته همیشه هم همین طور بود، حاضر نبود چس ناله کنه که پول نداره و بعد وانمود کنه می خواد پول قرض کنه تا قهوه بخره، نه، چنون راجع به قهوه داستان های عجیب می گفت و خیال پردازی می کرد که بالاخره یکی به هوس می افتاد همه رو به قهوه ای دیگه مهمون کنه» خود راوی هم که اصلا در نوجوانی با خوردن کتاب ها بزرگ شده و طعم همه آن ها را می شناسد!
اما این کتاب که در مورد کتاب نوشته شده است، احتیاج به یک فرم متفاوت برای روایت دارد. احساتن نوروزی به خوبی این فرم را انتخاب کرده است. بدنه اصلی متن با یک زبان خیلی راحت که چیزی میان گفتار عامیانه و زبان معیار است نوشته شده است. اما هر وقت که پای متنی به میان می آید، راوی با استفاده از علائم سجاوندی مستقیم می رود سراغ خود متن و همگون با آن متن زبانش تغییر می کند. نوع راویت نه کاملا خطی است و نه کاملا متقاطع. به قول خود راوی از اول کتاب پایانش قطعی است. در واقع کتاب پایان خاصی ندارد ( اگر داشته باشد همان خوابی است که اول روایت شده است) و هر چه هست لذت بردن از خرده روایت هایی است که وسط متن ها می آید. یعنی ما بیشتر با یک «روایت برای روایت» طرفیم و نه یک داستان که متعهد به اصول کلاسیک داستان نویسی باشد.
همان طور که اول این مطلب گفتیم، کلا فضای داستان بی مکان و بی زمان است و این خاصیت نا خوداگاهی است که کتاب بر پایه آن نوشته شده است. این خاصیت فقط با نوع روایت غیر خطی و آفریدن فضاهای توهمی ناشی از مواد توهم زا (که قبلا در کتاب اعتیاد شهریار وقفی پور هم امتحان شده بود) به وجود نیامده است. پایان بندی کتاب هم تاکید آشکاری است بر پناه بردن این ناخوداگاه: صدایی تو گوشم گفت: «این چه وضعشه خرخرمن؟» جواب دادم: «این رقص پایانه. یه پایان واقعی. بعدش خوابه. فقط خواب.»
احسان نوروزی، مترجم و نویسنده حوزه تئاتر است و بطالت اولین داستان چاپ شده اش.