خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
11 شهریور 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
داستان کوتاه کوتاه
15 شهریور 1387
9 تیر 1387
3 تیر 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
کارگاه
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 مرداد 1386

درباره نویسنده: «ابراهیم گلستان»
ابراهیم گلستان ، یک نویسنده ی سینماگر ، سینما گری صاحب فکر و صاحب فکری قابل احترام بوده و هست. او همان کسی است که  فرمان آرا  در فیلم « یک بوس کوچولو » ، او را در نقش نویسنده ای به نام « سعدی » - نوعی بازی با فامیل  ابراهیم گلستان  -  ترسیم کرده است – با شخصیتی نه چندان خوشایند ؛ هر چند خود  فرمان آرا  به این امر اذعان نکرده باشد. او همان کسی است که یکی از بهترین فیلمهای سینمای ایران – خشت و آینه – و چند تا از    قابل توجّه ترین مستند ها را ساخته – مثل : موج و مرجان و خارا   و  گنجینه های گوهر – یا تهیه کرده است – مانند مستند شهیر  خانه سیاه است. به جز این، او نویسنده ای پیشرو و       چیره دست است که از سالهای میانی دهه ی بیست خورشیدی، شروع به نوشتن داستان کرده و چند اثر قابل توجّه و ارزشمند نیز در این زمینه دارد. برخی یا بهتر بگویم بسیاری، از شخصیت و رفتار او انتقاد می کنند و از او با عناوین  تند خو  و  بد دهان  و از این صفات یاد می کنند – و البته در  صداقت  او در بیان نظرات و افکارش نیز کمتر شک دارند. در اینجا، کاری با صحّت و سُقم این اتهامات نداریم. آنچه دلیل نگارش این سطور است، فقط و فقط داستانهای اوست.
ابراهیم گلستان – شاید به حق – علاقه ای به انتشار بی اجازه و بخصوص ناقص آثارش ندارد. از طرفی، بیشتر داستانهایش هم بلند است – بلندتر از آنکه در اینجا یا جاهایی شبیه آن بیاید – و هم بخشهایی از آثارش قابل نشر نیست – علاقمندان خودشان بروند و پیدا کنند و بخوانند! اینها همه باعث می شود که نتوانیم داستانهایش را در اینجا بیاوریم، امّا درباره اش که می شود نوشت.
اولین مجموعه داستانش ، «آذر، ماه آخر پاییز» نام داشت که شامل داستانهای نوشته شده ی او در نیمه ی دوم دهه ی 1320 است و نسبت به زمان خودش، پویا و محکم است و تازه توجّه کنیم که او اینها همه را در بیست و چند سالگی اش نوشته است. با این وجود، چنانچه از این مجموعه و مجموعه داستانهای بعدی اش مشخص است – و خود نیز تصریح کرده است – او، خوب یا بد، حرفهایی برای بیان داشته است و اصلأ نوشتن داستان را برای همین انتخاب کرده. در پس جملاتش و حتی ماجراهای داستانهایش و فیلمهایش، یک حرف، یک معنی مضاعف، قرار گرفته است. این البته هیچ بد نیست؛ ولی گاهی این«حرف» ها و «معنی» ها از ماجرا و داستان جلو می زنند و خودشان را به شدّت نمایان می کنند و نویسنده، کم و بیش، رو و مستقیم، حرفها را در دهان شخصیتهایش می گذارد. این موضوع، گاهی خواننده را آزار می دهد – هر چند که داستان به داستان و مجموعه به مجموعه و سال به سال شاهد کم شدن و کمتر شدن این خودنمایی «حرف» در آثار او هستیم.
یکی از مشخصات نگارش  گلستان  در آثارش، چه در داستانها و چه در گفتار متن مستندها و حتی گفتگوهای فیلمهای داستانی اش، استفاده از نوعی « آهنگ » در بکارگیری و ردیف کردن کلمات است؛ امری که برای بعضی ها و بعضی اوقات، جذاب و دلنشین و بعضی اوقات برای بعضی دیگر آزار دهنده است – اگر چه که نمی توان منکر چیره دستی او در این زمینه بود. نمونه ی این بکارگیری کلمات بر اساس  وزن  و  آهنگ درونی  را حتّی در عناوین برخی از داستانهایش نیز می شود مشاهده کرد؛ به عنوان مثال، در« ظهر ِ گرم  ِ تیر»، یکی از داستانهای زیبا و البته کوتاهترش. ماجرایش هم، ماجرای مردی است که در گرمای میانه ی روز تابستان، با باری که یک یخچال است، به دنبال نشانی خانه ای می گردد. به گمانم، «ظهر گرم تیر»، یکی از بهترین داستانهای  گلستان  است و آن «حرف» هم که صحبتش شد، در لفافه ی  قصه و شخصیت و موقعیت  آورده شده و آزار دهنده نیست.
  
درباره کتاب: «خروس»
امّا همه ی اینها را گفتم تا برسم به داستان «خروس» - یک داستان ِ نه چندان کوتاه و البته کمتر قدردیده و کمتر شناخته شده اش. مجموعه ی «جوی و دیوار و تشنه» را نخوانده ام، امّا گمان می کنم که در این داستان، همه ی آنچه گفتم، از داشتن حرف  و به اصطلاح  محتوای عمیق  تا استفاده از  آهنگ کلمات  و همین طور داشتن ساختار و تصویر و  خلق موقعیت و  فضا، در مُنتهای درجه باشد – دست کم در بین آثار خود  گلستان. شاید ظاهر داستان در نگاه اول ساده به نظر برسد، امّا شروعش که می کنی، سخت درگیر موقعیت آدمها و ماجرا می شوی و حس می کنی که همه چیز درست سرجای خودش قرار گرفته. جالب اینکه، کلّ این داستان  نیمه بلند، در کمتر از یک شبانه روز اتفاق می افتد. توصیف وضعیت موجود و حس و حال آدمهای ماجرا از زبان راوی که خود یکی از شخصیتهای اصلی است و بخصوص  گفتگوها،  با وجود استفاده از کلمات دستچین شده و کاربردی، چنان واقعی به نظر می رسد که فکر می کنی به غیر آن نمی توانسته باشد و این سادگی و سهولت ظاهری، نتیجه ی پختگی فراوانی است که آسان به دست نیامده حتما.
ماجرای « خروس » - که می گویند نوعی پیش بینی درباره ی اوضاع سیاسی و اجتماعی کشور هم می تواند باشد - به طور خلاصه از این قرار است که: دو کارمند شرکت نفت که برای اندازه گیری مساحت، به جزیره ی کوچکی در جنوب کشور رفته اند، دیر از آنجا برمی گردند و در نتیجه، اتوموبیلی که در ساحل منتظرشان بوده، می رود. آنها ناچار می شوند تا فردا صبح در منزل یکی از اهالی که به او «حاجی» می گویند، بمانند. حاجی، خروسی دارد که با صدای مهیب و بلندی آواز می خواند و خانه را هم دائمأ آلوده می کند. حاجی  که از دست خروس عاصی شده، بالاخره دستور می دهد که خروس را بگیرند و با هزار مکافات، سر آن را می برند. همان شب، شخصی حاجی را که روی پشت بام خوابیده، با طناب می بندد و سر در خانه را هم آتش می زند و ... .
به همان دلایلی که در ابتدا گفتم، نمی شود داستان را در اینجا آورد – توصیه می کنم که این داستان را همه بخوانند البته. با این حال، برای آشنایی با نوع نگارش این داستان و اصلأ نوع نگارش خود  گلستان  و همین طور قرار گرفتن در جریان حال و هوای داستان، چند خطی از آن را می آوریم. داستان با این جملات آغاز می شود:
وقتی که در زدیم از روی سر در خانه خروس انگار پارس می کرد. این دیگر اذان نبود اگر پارس هم نبود. یا شاید اذان همیشه باید این جور باشد، بجنباند. در هر حال ما از  جایمان جستیم.
ما صبح از جزیره دیر راه افتادیم. دریای گرم آرام و آبی بود، و کشتزارهای مرجان ها از زیر پوزه قایق که رد می شد قایق را انگار آویزان نشان می داد هر چند چین آب که از هر دو بر میرفت آن را اول که میلرزاند، بعد مغشوش مینمود ، بعد میپوشاند. قایق که سنگین بود آهسته میلغزید، و خط خشکی دورادور انگار مانده بود و هیچ پیش نمیآمد.
و حالا، آخرین جملات داستان:
گفت « وقتی درخت سیب میکاریم مطمئن بشیم که عرعر نیس.»
گفتم « کارش را که کرده بود وقتی گرفتنش اونوقت. بز افتاده بود، اونوقت. کار از کار گذشته بود اونوقت.  باید نشون می داد که نشون هم داد.  جوهر نشون دادن اصله. خودت گفتی الآنه . انگار خودت گفتی . جوهر نشون دادن.»
گفت « کافی نیس. »
گفتم « جوهر نشون دادن . تحمیل جلوه جمال به انبوه گند چرک. »
حرفم را با شیشکی برید ، گفت « قافیه ش کم بود . »
گفتم « غیظم به جای قافیه ، کافیه . بسّه.»
گفت « بس نیس . کافی نیس.»
(سعی کردم که جملات بالا را با همان رسمُ الخط   گلستان  و همان طور که چاپ شده، بیاورم. و نکته بعد اینکه، بخشهای بالا از نسخه ی چاپ شده در ایران  در نشر «اختران» و در تابستان 1384، انتخاب شده و آورده شده است.)

نظرات

نوشتن در مورد ابراهیم گلستان و داستان هایش در لوح را هم می شود به فال نیک گرفت و هم بد.
نیک از این رو که لوح به عنوان یک سایت متعلق یا وابسته به نهادی دولتی یا حکومتی در برخورد با نویسنده های بیرون نظام موضعی بی طرفانه گرفته و از منظر نقد ادبی با نوشته ها روبرو شده است. این کمترین حسن اش این است که کسانی را که تازه با ادبیات داستانی ایران آشنا می شوند در نگاه اول نمی تاراند. همچنان که قبل ها بسیار شاهد بوده ایم که برخوردهای غیرتخصصی و آشکارا متعصبانه رسانه های مختلف - چه تخصصی چه عمومی- از درست نقد شدن نویسنده ها جلوگیری می کردند و اتفاقا کمک به کسانی بود که نویسنده هایی را به جاهایی در کوه ادبیات داستانی ایران برسانند که حق شان نبوده. به هر حال اگر فضایی ایجاد کنیم که بشود از هر کسی نوشت و عادلانه نوشت موفقیتی ست.
و اما بد هم از این روی که نوشتن از گلستان در این زمان در لوح در حالی که نه نوشته ای از اثر جدید سید مهدی شجاعی است و نه نقد و معرفی احمد زاده به درستی انجام شده و نه اسمی آن چنان که شایسته علی موذنی است در لوح است و دیگران ... کسانی که در رسانه ها بایکوت می شوند ولی واقعاً داستان نویس های خوبی هستند، چه ضرورتی دارد؟
این ها را ننوشتم که حسین احمدیان عزیز سر به کوه و بیابان بگذارند که حضورشان را در لوح فقط به فال نیک می گیرم و لاغیر. خود مطلب که خوب بود!

27 مرداد 1386 | رها پاکان |  raha_tohfeh@Yahoo.com | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: