خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
کارگاه
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
گزارش
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
4 شهریور 1386

درباره «حبیب احمدزاده» :
آقای نویسنده متولد آبادان است اما اصلیتی بوشهری دارد. مشغله اصلی اش این روزها نوشتن فیلم نامه هایی با مضامین جنگی است. آخرین اثرش «اتوبوس شب» بود که حاصل همکاری اش با کیومرث پور احمد است. فیلم، امسال درجشنواره فجر نمایش داده شد و واکنش های مثبتی را هم به همراه داشت. احمد زاده گاهی اوقات سری هم به جهان داستان ی کوتاه و رمان نویسی می زند. دو اثری که او در این زمینه خلق کرده هر دو در گونه ی ادبیات جنگ قرار می گیرد. یکی «داستان های شهر جنگی» است که از سال 76 تا 79 به چاپ هفتم رسید. دیگری هم که «شطرنج با ماشین قیامت» است. البته کتاب اخیر سال 75 نوشته شده بود که در سال 84 منتشر شد و کاندید کتاب سال جمهوری اسلامی هم بود. احمد زاده به خاطر همین کتاب جایزه ادبی اصفهان و جایزه شهید حبیب غنی پور را نیز از آن خود کرده است.


درباره کتاب «شطرنج با ماشین قیامت» :
جنگ بستر بسیار مناسبی است برای به وجود امدن بسیاری از جریان های ادبی و هنری و مردان و زنانی که تجربه جنگ بزرگی را از سر گذرانده پس از جنگ هنگامی که دست به کار می شوند آثاری خلق می کنند که ماندگری و جاودانگی آن ها بسیار بیشتر از داستان هایی است که در دوران صلح و آرامش خلق می شود. برای نمونه می توان به داستان هایی که در دنیا پس از پایان هر کدام از جنگ ها نوشته شده اند نگاه کرد. ارنست همینگوی با خلق آثاری مانند «وداع با اسلح» و «زنگ ها برای که به صدا در می آیند» نمونه بارز چنین نگاهی به جنگ  است. در سرزمین ما هم پس از انقلاب و با شروع جنگ جوانانی در بستر جنگ تجربه هایی را که باید سال ها صرف اندوختنش می کردند در مدت کوتاه هشت سال از سر گذراندند. پس از جنگ بود که آن جوانان فرصت داشتند خاطرات و تجربیاتشان را مکتوب کنند. این سر آغاز حضور نسل جوان در ادبیات ایران بود که حالا روایت گر جنگ بودند. این روایت گری البته بیشتر به صورت ذکر خاطرات و شرح عملیات ها بود و کمتر داستانی را می دیدی که دارای نگاه داستانی صرف به مقوله جنگ داشته باشد. اما کم کم با دور شدن از سال های جنگ از میان همین نویسندگان هم آثاری نوشته شد که نشان می داد این هنرمندان جوان برای بیان حرف ها و خاطرات، مدیوم های جدی تری را تجربه می کنند. نوشته شدن اثری مانند سفر به گرای 270 درجه یکی از اوج های این حرکت داستانی بود.
اما در این سیر هم همیشه وضع به خوبی و خوشی نبود. حجم آثار کلیشه ای که با ساختار ضعیف و تنها بر اثر نگاه شعار زده به وجود آمده رو به افزایش گذاشت. در همین وانفسا بود که نویسندگان که خود در جنگ بالیده بودند، دست به کار شدند. یکی از ثمرات همین تلاش ها رمان شطرنج با ماشین قیامت بود. جدید ترین رمان حبیب احمده زاده که گویا به چاپ پنجم هم رسیده است.
قهرمان داستان رزمنده بدون نامی است از این رو که به نحوی نماینده نسل جوانی است که جنگ بهترین فرصت برای بزرگ شدن آنها به حساب می آید. جوان رزمنده دیده بانی است که وظیفه اش پیدا کردن راداری است که به تازگی در منطقه توسط ارتش عراق قرار داده شده است تا توپخانه ایران را به هر نحوی از کار بندازد. اما حادثه ای که برای یکی از دوستان او اتفاق می افتد باعث می شود که او از دیده بانی به رانندگی ماشین غذا منصوب بشود. همین تغییر سبب می شود که او در شهر جنگ زده و نیمه ویران آبادان راه بیفتد و از گوشه کنار شهر تصویری به خواننده ارائه کند که تا کنون چنین ملموس و باور پذیر به مخاطب ایرانی نشان داده نشده است. در نهایت همین سفر سه روزه و تغییر از دیده بانی به رانندگی ماشین غذا است که قهرمان غرغروی رمان به دید تازه ای از موقعیت بغرنجی که در آن قرار گرفته است برسد.
رمان«شطرنج با ماشین قیامت»  به شدت یادآور کتاب ناتور دشت جی دی سالینجر است. این جا هم مانند آن رمان قهرمان جوانی را داریم که از بد روزگار در شرایط بغرنجی قرار گرفته است. اوضاع و احوال دور برش آنچنان نیست که باید باشد. در هر دو داستان شاهد این هستیم که هر کدام با طی یک مسیر و از سر گذزاندن یک سری اتفاقات از مرحله نوجوانی عبور می کنند و به مرحله برگ سالی می رسند. رمان «شطرنج...» در نسبت با ناتور دشت رمانی بسیار بومی شده است و قهرمان داستان درست است که انگار از میان نوجوانی به وسط میدان جنگ پرتاب شده است اما به ستوه نیامده است. او دارد تلاش می کند تا بتواند کار خودش را به بهترین نحو انجام دهد. اما مقتضیات شهر جنگی چیز دیگری را برای او رقم می زند. نحوه روایت داستان اول شخص است و ما از دید رزمنده بی نام که در بی سیم موسی خطاب می شود وارد فضای داستانی قصه می شویم. دوست رزمنده مجروح شده است و رزمنده باید در کنار رساندن غذا به دیگر رزمندگان به چند نفر دیگر از مردم شهر هم غذا برساند. همین آغاز آشنایی او با شخصیت های دیگر داستان است. یکی از آن شخصیت ها مهندس بازنشسته است که در طبقه سوم یک ساختمان هفت طبقه مخروبه زندگی می کند و سرگرمی اش گربه ها و گل های کاکتوس اوست. زنی به همراه دختر خردسالش ازدیگر شخصیت های داستان هستند که وارد ماجرا می شوند و از قضا زن چندان خوش نام نیست و این بیشتر و بیشتر موسی و به دنبال آن فضای داستان را پیچیده می کند. در ادامه موسی با دو کشیش مسیحی کلیسای آبادان هم مواجهه می شود که در حال رفتن از شهر هستند. سیر داستان همان طور که از نام کتاب هم پیدا است انگار استعاره ای از آخر الزمان و وقوع قیامت است و شهر جنگ زده آبادان صحرای محشری است که از هر قوم و نژادی در آن گرد آمده اند. رزمنده جوان هم گویا نوح است که باید این قوم از هم گسسته را در محل امنی جمع کند.
هر کدام از شخصیت های داستان در مواجهه با موسی برای او نوعی نگاه تازه به عالم را به ارمغان می آورد. شخصیت مهندس گویی نوعی نگاه بدبینانه و سراسر یاس آلودی را با سوال هایی که در ذهن رزمنده جوان ایجاد می کند برای او به وجود می آورد. سوال هایی که هر شخصی برای یافتن راهی به سوی کمال باید با آن ها کلنجار برود. زن بد نام اگر هیچ حرف تازه برای رزمنده نداشته باشد. صبر و تحمل رزمنده را آزمایش می کند و از همین رو است که هر چه در داستان پیش می رویم به طور خیلی نامحسوس رزمنده از حالت یک نوجوان تخس که فقط به دنبال بالا بردن قدر خود در نزد رفقایش است به جوانی آرام و با منطق و فکر تبدیل می شود. گراهام گرین در طی یکی از مصاحبه هایش در مورد داستان هایی که نوشته است چنین عنوان می کند. در طی یک داستان هیچ چیزی دشوار تر و سخت تر از به وجود اوردن تحول در شخصیت ها نیست. اگر کمی بی دقتی صورت بگیرد این تحول حالتی شعار زده و تصنعی به خود می گیرد. این البته ویژگی همه نویسندگانی است که بیش از انکه به تکنیک کار خود توجه داشته باشند به غریزه داستان گویی شان اعتماد می کنند. حبیب احمد زاده هم نویسنده ای است که به صورت غریزی داستان تعریف می کند و در این گونه روایت اگر به چیزی که توجه می کند اوج و فرود ها و تغییراتی است که شخصیت ها در  طول داستان دارند. ساختار رمان احمد زاده مانند بسیاری از رمان های فارسی به گونه ای نیست که آنچنان در شعار زدگی یا اصالت تکنیکی باقی مانده باشند. که نتواند از وضیعت صلبی خود در روایت گری و شخصیت پردازی رهایی یابند. بر عکس رمان حبیب احمد زاده به گونه ای است که همه شخصیت ها به صورت علّی معلولی در هم اثر می گذارند و تغییر فقط در موسی که شخصیت اصلی است رخ نمی دهد بلکه همه شخصیت های داستان از مهندس گرفته تا کشیش مسیحی دچار تحولی مثبت می شوند که بسیار نا محسوس و پر قوت از کار در امده است.
یکی از نکات مثبت داستان که باید به آن توجه کرد نگاه مستند گونه ای است که حبیب احمد زاده به صحنه پردازی ها داشته است. توصیف دقیق و روان او از صحنه خمپاره باران در بازار آبادان یکی از فصل های درخشان کتاب است که به استادی پروده و خلق شده و در آن از احساسات گرایی خبری نیست. موضعی که به شدت به این گونه داستان ها ضربه می زند.
رمان حبیب احمد زاده البته از عیب مبرا نیست یکی از نقاطی که بسیار در خواندن اثر به چشم می اید نثر داستان است. در نثر نویسی آن هم از نوعی که اصالت داستان به فرم می چربد باید توجه داشته باشیم که روانی نثر باید چنان باشد که نثر به چشم نیاید و خواننده به راحتی وارد فضای داستان شود پیش برود. در این رمان البته بیست صفحه ابتدایی رمان برای اینکه به نثر نویسنده عادت کنیم کافی است اما باز هم جایی در توصیفات و دیالوگ ها گویی داریم گزارشات یک مقاله نویس را می خوانیم که اصلا ربطی به داستان ندارد. اما این نقاط ضعف را می توان با وارد شدن به دنیای داستان به راحتی فراموش کرد و از داستان لذت برد.

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: