میخائیل آفاناسیویچ بولگاکُف:
نویسنده و نمایشنامهنویس مشهور روسی در نیمهٔ اول قرن بیستم است.
در ایران جماعت کمی بولگاکف را می شناسند؛ (همان جماعت کمْ تعداد کتابخوان) و از بین آنها هم بیشتر او را با رمان بسیار بسیار مشهورش "مرشد و مارگریتا" به یاد میآورند. دیگر تقریبا هر کسی ( از بین همان جماعت...) میداند که 12 سال طول کشید تا بولگاکف مرشد و مارگریتا را به آخر برساند. کلاغ آخر رمان که به خانهاش رسید، آقای نویسنده هم بار و بندیلاش را جمع کرد و به دیار باقی شتافت.
اما ذوق ادبی بولگاکف بیشتر از این حرفها بود. او از دوستان گرمابه و گلستان "دانچنکو" و "استانیسلاوسکی" و از اعضای تئاتر هنر مسکو بود و به عنوان یک نمایشنامه نویس معترض و چیرهدست شناخته شده بود (و هست.)
غیر از مرشد و مارگریتا بولگاکف تعداد داستان کوتاه و نمایشنامه نوشته است. به اضافهی تعداد خیلی زیادتری داستانهای طنز که از سر بیپولی و بااکراه برای یک مجلهی روسی مینوشت. بیپول بود چون نه نمایشنامههایی که مینوشت اجازهی اجرا پیدا میکردند و نه داستانهایش بی اینکه در ادارهی سانسور سلاخی شوند بهشان اجازهی چاپ داده میشد. داستان "تخممرغهای شوم" تا حد زیادی شرح بخشی از روزگار سیاهاش در آن دوران است.
البته بولگاکف از اول اوضاعاش بد نبود. پزشک بود و درست مثل بیشتر نویسندگان روسی کار و زندگیاولیهاش هیچ ربط معنا داری با نویسنده شدن نداشت. زندگیاش را میکرد. بیماراناش را دوا درمان میکرد و عاشق زنهای دور و برش میشد! بولگاکف در 19 سالگی در دانشکدهی پزشکی عاشق شد و سه سال بعدش هم برای اولین بار به طور رسمی ازدواج کرد و 14 سال بعدش به این نتیجه رسید که برای حل و فصل خرده جنایتهای زناشوهری، باید طلاق را امتحان کند. چون از طلاق ضربهی روحی بدی خورده بود سریعا به مداوای خودش مشغول شد و برای اینکه کار از ضربهی روحی به افسردگی نکشد همان سال با دختری به اسم لوبوف ازدواج کرد. اما چه فایده که بخت نویسندهها در زمینهی عشق و عاشقی و زناشویی با آنها یار نیست و اوضاعشان در این یک قلم چندان بر مدار ثبات نمیگردد. 19 سال با لوبوف زندگی کرد و لابد بعد از 19 سال کار به جاهای باریک کشید که از هم طلاق گرفتند. اینهمه سرک کشیدن به زندگی خصوصی بولگاکف برای این بود تا به این برسیم که بالاخره یلینا سیلوفسکی اخرین زن زندگی بولگاکف بود.کسی که به عقیدهی خیلیها باعث خلق شخصیت عجیب وغریب مارگریتا در رمان مرشد و مارگریتا شد. این ادعا پر بیراه هم نیست. چون از اول رمان اصلا قرار نبود که مارگریتایی در کار باشد اما با پیدا شدن سر و کلهی یلنا، بولگاکف یک دور رمان را عوض کرد تا شخصیتی مثل مارگریتا را در آن بگنجاند و خب انصافا حق داشته که 12 سال طول بکشد تا کتاباش را تمام کند. اما حکومت استالین اجازهی انتشار رمان را نداد (تقریبا تمام کارهای ادبی و هنری بولگاکف مشمول سانسور و ممنوعیت انتشار میشدند) بولگاکف هم رمان را تمام و کمال به درون آتش انداخت غافل از اینکه یلنا یک نسخه از آن را پیش خود دارد. یلنا چندین سال بعد از مرگ بولگاکف آن را منتشر کرد.
مرشد و مارگریتا در واقع سه تا داستان عجیب و تا حدودی تخیلی دارد که با استادی و رندی خاص بولگاکف به هم میپیچند و داستان جالبی خلق میشود که ارزش قرار گرفتن در بالای لیست 1001 کتابی که پیش از مرگ باید خواند را دارد.
داستان اول داستان شیطان است که این بار نه برای گول زدن و به کار خلاف کشیدن خلق الله که صرفا برای امتحان یقین و درستکاری ادمها و رو کردن باطن آدمها برای خودشان ، بین مردم مسکو آمده و از قِبل امتحاناتی که از مردم میگیرد و تنبیهاتی که روا میکند، ماجراهایی اتفاق میافتد. نقد جامعهی مسکو و طبقههای مختلف اجتماعی از روشنفکران گرفت تا کسبه، با ظرافت و طنز تلخ ونیشدار بولگاکف در بخشهایی از کتاب، که به این پارهی داستان مربوط است، بیشتر از هرجای رمان به چشم میآید.
داستان دوم داستان نویسندهای است، که داستانی در مورد اعدام مسیح نوشته ولی هیچ کدام از مجامع ادبی برای قصهاش تره هم خرد نمیکنند و تحویلش نمیگیرند. نویسنده با زن شوهرداری به اسم مارگریتا در ارتباط است و یک سری حوادث برای مرشد -نویسنده- و مارگریتا اتفاق میافتد و اتفاقا شیطان به سراغ این دو نفر هم میآید چون به هر حال آنها هم از اهالی مسکو هستند. مارگریتا به خاطر نویسنده، روح اش را به شیطان تسلیم میکند (شبیه فاوست گوته) و ارامش خودش و مرشد را میخرد.
داستان سوم در حقیقت همان داستانی است که مرشد در حال نوشتن آن است و در آخر هم به پاداش نوشتن این داستان آرامش ابدی نصیباش میشود. این داستان در واقع حدیث نفس پونتیوس پیلاطس حاکم آن زمان اورشلیم است که با اینکه به مسیح علاقه دارد اما از ترس کاهنان و به خاطر حفظ مقام خودش مسیح را به صلیب میکشد. کتاب آیات شیطانی سلمان رشدی را متاثر از این اثر بولگاکف میدانند به خاطر شباهتهای ساختاری و مضمونی زیادی که بین این دوکتاب وجود دارد.
هر چند همهی منتقدان مرشد و مارگریتا را به عنوان بهترین اثر بولگاکف معرفی میکنند اما او داستانهای طنز بسیار خوبی هم دارد که با زبان خاص بولگاکف که امیختهای از طنز و تخیل و فانتزی است، مظاهر حکومت توتالیتر روسیه را به نقد میکشد و ضعف ها و اشتباهاتش را بزرگنمایی میکند "ابلیسنامه" نمونهی قوی طنز بولگاکف است که با نوشتناش خودش را به عنوان یک نویسندهی جدی به محافل ادبی رویسه شناساند. در داستانهای دیگر بولگاکف مثل "تخممرغ های شوم" و "دلسگ" دغدغههای دیگرش مثل مسائل اخلاقی آدمها و ریاکاری را در لایههای مختلف داستان روایت و موشکافی میکند و از آدمها و مسائلشان مینویسد.
شهر مسکو در بیشتر آثا بولگاکف حضور معنیداری دارد و وجودشاش چیزی بیشتر از ایجاد فضا و بستر داستان است. مسکو در داستانهای بولگاکف شخصیت دارد. نماد مدرن شدن و خزیدن ارام آرام تکنولوژی در زندگی مردم است. مسکو با خیابانهای شلوغ و ادمهای لاابالی و بیخیال که با عجله از کنار هم میگذرند نمایانگر تک تک ادمهایی است، که در داستانها بولگاکف نقش شخصیتهای مختلف را بازی میکنند. اما مسکو هست تا بر ویژگی مشترک تمام این شخصیت ها تاکید کند: انها همه اهل مسکو هستند. و مسکو هم آینهی تمام نمای روسیهی استالینیستی.
رمان "دل سگ" بولگاکف که به فارسی هم ترجمه شده یکی از بهترین نمونههای نگاه نقادانهی نویسندهاش به اوضاع جامعهاش است. در "دل سگ" بولگاکف روحیهی انقلابیون بلشویک را زیر ذرهبین میگذارد و اعمالشان را بررسی میکند. در واقع یک رمان ضد انقلابی است مربوط به سالهای 1925 یا 1926 یعنی همان سالهای اغاز انقلاب روسیه. و واضح است که چنین رمانی در زمان روسیهی استالینی اجازهی انتشار نداشته باشد.
این، سانسور و تفتیتش عقاید بود که با بولگاکف کاری کرد که اثار او پر شدند از مضامین اجتماعی و سیاسی که در واقع یک جور تراژدی را فراهم کردند. تراژدی احوالات نویسنده و افسوسی بر شرایط حاکم در کشورش. در این تراژدیها همه چیز وجود دارد؛ طنز، ادب، درد، غم، خیال انگیزی، شخصیت پردازی و داستان سازی.
از بولگاکف نمایشنامههای "روزهای توربین" ، "مولیر" و "برف سیاه" به فارسی ترجمه شدهاند. "مولیر" در واقع اعتراضی به شرایط بد فرهنگی آن روز روسیه است.
شاید بولگاکف آنوقت که اندوهگین از تعطیلی نمایش کارهایش، در خانه پیش یلنا مینشست و طرح داستان یا نمایشی را برای مبارزه با وضعیتی که برایش به وجود میآوردند، در ذهناش میریخت، فکر نمیکرد که سالها بعداز مرگ اش آن نمایشنامهها در کشورهای مختلف دنیا روی صحنهی اجرا بروند و با شرایط حاکم بر هر کشوری بشود بازخوانی تازهای از آنها به دست آورد.