خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
کارگاه
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
گزارش
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
6 آبان 1386

درباره نویسنده: «گابریل گارسیا مارکز»


در سال 1928 در دهکده آرکاتای کلمبیا متولد شد. در ۱۹۴۰سال ، وقتی دوازده سال بود ، موفق شد بورس تحصیلی‌ِ مدرسه‌ای که برای دانش آموزان با استعداد در نظر گرفته می شد را به دست آورد. مدرسه «لیکئو ناکیونال» به وسیله یسوعیون اداره می شد و در شهری در ۳۰ مایلی جنوب بوگوتا، در شهر زیپاکیورا بود . سفرش یک هفته‌ بیشتر طول نکشید و بازگشت. بوگوتا را دوست نداشت. نخستین حضورش در پایتخت کلمبیا، او را دلتنگ و غمگین ساخت. اما تجربیاتش به تثبیت شخصیتش کمک کرد.
در مدرسه بود که خودی را که به مطالعه تحریک مییشود و با آن به هیجان درمی‌آید شناخت. غروبها اغلب در خوابگاه برای دوستانش کتابها را با صدای بلند می‌خواند. سرگرمی‌اصلی‌اش همین بود. عشق بزرگش به خواندن و کشیدن کاریکاتور به او کمک ‌کرد تا در مدرسه شهرتی را به عنوان یک نویسنده به دست آورد. شاید لذت از این شهرت بود که ستاره هدایت کشتی‌اش شد. تصوری که نیازمندش بود برای حرکت آینده‌اش. پس از فارغ التحصیل شدن در سال ۱۹۴۶، نویسنده ۱۸ ساله، آرزوهای والدینش را برآورده کرد و در بوگوتا در مدرسه حقوق یونیورساد ناسیونال  نام نویسی کرد و بعدها هم در رشته روزنامه نگاری .
در این دوران بود که گارسیا مارکز به همسر آینده‌اش برخورد کرد. و پیش از آن که دانشگاه را ترک کند، وقتی که تعطیلات کوتاه مدتی را با والدینش می‌گذراند دختر ۱۳ ساله‌ای به نام مرسدس بارچا پاردو را به آنها معرفی کرد. مرسدس همانند یک مصری نجیب خموش بود و سبزه، او جذابترین کسی بود که گابریل تا به حال دیده بود .
در طول آن تعطیلات بود که گابریل به مرسدس پیشنهاد ازدواج داد. دخترک موافق بود، اما نخستین آرزویش تمام کردن تحصیلاتش بود. به همین دلیل مرسدس نامزدی را پیشنهاد کرد، قول داد تا چهارده سال دیگر که بتوانند ازدواج کنند، با او بماند .
 در ۱۹۴۱ اولین نوشته‌هایش را در روزنامه‌ای که مخصوص شاگردان دبیرستانی بود منتشر کرد و در سال ۱۹۴۷ به تحصیل رشتهٔ حقوق در دانشگاه بوگوتا پرداخت. در سال ۱۹۶۵ شروع به نوشتن رمان صد سال ‌تنهایی کرد و آن را در سال ۱۹۶۸ به پایان رساند که به عقیدهٔ اکثر منتقدان شاهکار او به شمار می‌رود. در سال ۱۹۹۹ به عنوان مرد سال آمریکای لاتین شناخته شد و در سال ۲۰۰۰ مردم کلمبیا با ارسال طومارهایی خواستار پذیرش ریاست جمهوری کلمبیا توسط مارکز بودند که وی نپذیرفت.
مارکز یکی از نویسندگان پیشگام سبک ادبی رئالیسم جادویی است، اگرچه تمام آثارش را نمی‌توان در این سبک طبقه‌بندی کرد.
وی که در سال ۱۹۸۲ میلادی جایزه نوبل ادبیات را نیز از آن خود کرد، به رویا پردازی و چگونگی به یاد آوردن و روایت وقایعی که در زندگی اتفاق می افتد علاقه زیادی دارد و بارها تأکید کرده که قسمت های عجیب رمانهایش همه واقعیت دارند.
مارکز ادبیات را به نجاری تشبیه می کند و می گوید: "در هردو، شما با یک واقعیت سر و کار دارید که مثل چوب، سخت است." در عین حال، او به قدرت کلمات هم ایمان دارد و نحوه استفاده از آنها را وجه تمایز نویسندگان مختلف می داند و به همین جهت هم هست که جستجوی همیشگی اش برای یافتن لغات جدید را پنهان نکرده است.
مارکز که به همراه ماریو بارگاس یوسا و کارلوس فوئنتس از ستون های اصلی اوج گیری ادبیات آمریکای لاتین به شمار می آید، نخستین داستانش را زمانی منتشر کرد که در کالج درس می خواند و پس از آن به روزنامه نگاری روی آورد و مدتی را به عنوان خبرنگار در شهرهای اروپایی از جمله رم، پاریس و بارسلون سپری کرد.
به جرات می توان "صد سال تنهایی" را قله نوشته های او نامید. مارکز خود نقطه جرقه زدن نگارش آن را سال ۱۹۶۵ میلادی و هنگامی می داند که مشغول رانندگی بود، اما ناگهان ایده نگارش صد سال تنهایی باعث شد مسیرش را عوض کند؛ به خانه برگردد و به مدت ۱۸ ماه فقط بنویسد.
صد سال تنهایی در سال ۱۹۶۷ میلادی منتشر شد؛ یعنی زمانی که مارکز ۳۹ سال داشت.
نویسنده بزرگ آمریکای لاتین که در ۶ مارس ۱۹۲۸ میلادی به دنیا آمده ، در سال ۱۹۹۹ از مبتلا شدنش به سرطان آگاه شد و از آن زمان، روایت زندگی خود را در قالب کتاب هایش مورد توجه قرار داده است. در سال ۲۰۰۲ میلادی، اتوبیوگرافی مارکز با "عنوان زنده ام که روایت کنم" منتشر شد. در سال ۲۰۰۴ میلادی نیز آخرین رمان او "خاطرات روسپیان محزون من" منتشر شد و مارکز پس از انتشار آن تأکید کرد این تنها یک پنجم از کتابی بوده که می خواسته بنویسد.
مارکز خود گفته که ارنست همینگوی، فرانتس کافکا و فیدل کاسترو از قهرمانان زندگی اش هستند و این در حالی است که بسیاری از صاحبنظران، نزدیکی دیدگاه های مارکز با ویلیام فاکنر نویسنده آمریکایی را نیز مورد توجه قرار داده اند.
گابو اما بیش از هر چیز دیگر، همچنان تحت تأثیر دوران کودکی و گوش سپردن به قصه های پدربزرگ و مادربزرگش است و آنها هنوز جای خود را در ذهن او نگاه داشته اند.

آثار دیگر او عبارتند از:
در ساعت شیطان (1962)
هیچ کس به سرهنگ نامه نمی نویسد (1968)
طوفان بزرگ (1972)
پاییز پدر سالار (1975)
وقایع نگاری یک مرگ از پیش تعیین شده (1981)
عشق در سالهای وبا (1985)
ژنرال در هزار توهای خود (1989)
از عشق و شیاطین دیگر (1994)
زائران غریب (1992)

 

در باره کتاب: «صد سال تنهایی»


صد سال تنهایی بغض فرو خورده مردمی است که جایی در نقشه جغرافیا فراموش شده اند. این البته تنها چیزی نیست که باید در وصف اثر فناناپذیر گابریل گارسیا مارکز گفت اما بی تردید خلاصه حرفهای این نویسنده بزرگ کلمبیایی است.

در نگاه اول صدسال تنهایی تنها می تواند یادداشت های یک بومی نویس باشد نه یک رمان در حد و اندازه های جهانی. اصرار بیش از حد نویسنده در استفاده از المان ها، نشانه ها و حتی اسامی بومی کمی غریب به نظر می رسد. رمان با پاراگرافی طوفانی آغاز می شود:
با سپری شدن سالیانی دراز، زمانی که سرهنگ آئورلیانو بوئندیا در برابر جوخه آتش ایستاده بود آن غروب دوردست را به خاطر آورد که پدربزرگش او را برای کشف یخ می برد مارکز مثل همیشه تکلیفش را با مخاطب روشن نمی کند. یعنی فرامتن نمی داند که قرار است با چه سبکی روبرو شود. همین سر درگمی به مارکز فرصت می دهد که فضای متن را لحظه به لحظه جادویی تر کند. حال و هوای صدسال تنهایی رئال نیست. چرا که گاهی آشکارا از دنیای واقعیت فاصله می گیرد. اما این فضا سوررئال هم نیست. چون اختصاصات این مکتب را هم ندارد. می شود گفت که مارکز با یک نخ نامرئی فضاها را جابجا می کند و این کار آنقدر استادانه صورت می گیرد که فرامتن هیچگاه وجود این نخ نامرئی را حس نمی کند.
گابریل گارسیا مارکز در رمان صد سال تنهایی به شرح زندگی شش نسل خانواده بوئندیا می پردازد که نسل اول آنها در دهکده ای به نام ماکوندو ساکن می شود. داستان از زبان سوم شخص حکایت می شود. طی مدت یک قرن تنهایی پنج نسل دیگر از بوئندیاها به وجود می آیند و حوادث سرنوشت ساز ورود کولیها به دهکده و تبادل کالا با ساکنین آن رخ دادن جنگ داخلی و ورود خارجی ها برای تولید انبوه موز را می بینند.
این رمان، با معرفی دهکده ای با نام ماکوندو آغاز می شود. این دهکده خلاصه جهان است و برای مخاطب عادی دست کم می تواند فشرده سرزمین کلمبیا باشد. پس نگاه مارکز نگاه جز به کل است. اما این نگاه حوصله کسی را سر نمی برد. نویسنده در انتخاب واژه ها آنقدر دقیق عمل می کند که حتی یک واژه خوش تراش را از نظر دور نگه نمی دارد. این آرایه های کلامی بسیار زیبا هستند اما آنچه اثر مارکز را به دنیا معرفی کرده است نگاه استثنایی او به مسائل مهم انسانی است. ماکوندو یک جامعه سنتی در حال گذار است که به سختی تن به مدرنیته می سپارد. مارکز این گذار را با همه اشک ها و لبخندهایش به تصویر می کشد. فرامتن با درد این تغییر آنقدر همراه می شود که به زایش برسد.
سبک رمان صد سال تنهایی رئالیسم جادویی ست. مارکز با نوشتن از کولی ها از همان ابتدای رمان به شرح کارهای جادویی آنها می پردازد و شگفتی های مربوط به حضور آنها در دهکده را در خلال داستان کش و قوس می دهد تا حوادثی که به واقعیت زندگی در کلمبیا شباهت دارند با جادوهایی که در این داستان رخ می دهند ادغام شده و سبک رئالیسم جادویی به وجود آید. فرود آمدن گل های زرد از آسمان تولد فرزند دم دار در اثر ازدواج فامیلی زنده شدن ارواح و گشت و گذار مردگان در خانه بوی رمدیوس و فرستادن مردها به کام مرگ توسط او وجود پروانه های زرد رنگ بالای سر مائوریسیا بابیلونیا که همراه او همه جا می روند مردن پرندگان در اثر آمدن هیولا به دهکده بلند شدن مکاتبب ملکیادس کولی به هوا با نیروی نامرئی و فاحشه خانه خیالی که همه حوادث در آن غیر واقعی است بخش های جادویی این داستان را تشکیل می دهد.
مارکز در چند جای رمان زمان را به عقب می برد اما این برگشت زمانی به گذشته تاثیری در انسجام روایت ها ندارد و باعث پیچیدگی داستان نمی شود.
داستان تنها یک راوی دارد که سوم شخص است اما اگر مارکز در بخش های مختلف رمان روایت را به شخصیت های مختلف می سپرد با توجه به تفاوت ذهنیتی که هر کدام نسبت به دیگران دارد داستان زیباتر می شد و در عین حال از این سادگی روایت بیرون می آمد.
رمان صد سال تنهایی با روایت جزئیات زندگی در دهکده ای تصوری که به زادگاه مارکز بی شباهت نیست زندگی در کلمبیا را به خوبی به ذهن خواننده منتقل می کند و تداخل اثر شخصیت های مختلف داستان در واقع شدن حوادث به زیبایی در آن شرح داده شده است.
نگاه اسطوره ای مارکز که در این رمان به اسطوره سحر و جادو گرایش دارد یک نگاه خارق العاده و بی نظیر است. مارکز اسطوره را می شناسد. زیرا در سرزمین اساطیر کوچک و بزرگ زندگی می کند.
بوئندیا در صدسال تنهایی خیلی تنهاست. تنهایی او اندازه دنیا بزرگ است. درست مثل تنهایی سرهنگ در داستان کسی برای سرهنگ نامه نمی نویسد. ریشه این تنهایب در بی عشقی اوست. در کتاب گفته می شود که آخرین آئورلیانو ـ یعنی بچه ای که دم خوک دارد ـ تنها بوئندیایی است که در تمام قرن با عشق زاده شده است. بوئندیاها نمی توانستند عاشق شوند و این دلیل تنهایی بزرگ آنان بود.
این رمان تاریخ صدساله ناکامی ها و کامکاری های سرزمینی است که مارکز در آن نفس کشیده است. طرح این رمان در هجده سالگی ریخته شده و بخش هایی از آن به عنوان پاورقی روزنامه به چاپ رسیده است. مارکز یک ژورنالیست حرفه ای و تمام عیار است و این هیچ منافاتی با رمان نویسی ندارد. آنهم رمان نویس موفقی که برنده معتبرترین جایزه ادبی جهان یعنی نوبل شده است.

نظرات

بسیار مفید بود. با اجازه ÷یوند می کنم در سایتم.

16 دی 1386 | جیم. لام |  بدون email | آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: