وحید و وهاب، در اتاق پدر نشسته اند. به من نگفته اند در جمعشان نباشم. اما ترجیح میدهم همین بالا، روی پاگرد پلهها بنشینم و حرفهایشان را گوش کنم. وهاب، مثل همیشه، عجول و تند است. صدای او را بلندتر از پدر و وحید میشنوم:
- یک جوجه دانشجوی پزشکی! لاله خواستگارهایی با موقعیتهای اجتماعی خیلی بهتری داشت، که ردشان کردید.
صدای پدر گرفته است.
- این یکی، فرق دارد.
وهاب، تند و تیز میپرسد: چه فرقی؟
مکث پدر و سکوت برادرها، قلبم را از جا میکند. صدای پدر، آن قدر آرام و ملایم است، که به سختی آن را میشنوم:
- این بار، خود لاله راضی است.
- خودش این را به شما گفت؟
وحید است که میپرسد، و پدر، جواب میدهد: لاله؟ او را که خوب میشناسید!
وهاب میپرسد: پس ....
پدر، تک سرفه خشکی میکند و میگوید: فهمیدنش، کار سختی نبود. من، لاله را از خودش بهتر میشناسم. لب که باز کرد، تا ته قضیه را خواندم!
باز سکوت؛ سکوتی سرد و سنگین. نمیدانم چرا این قدر دلشوره دارم. حس مبهم و عجیبی وجودم را فراگرفته است؛ معجونی از ترس و اضطراب. حس رانندهای را دارم که برای نخستین بار، پشت فرمان نشسته است: هول و دستپاچه، و همه آن چیزهایی را که قبلاً خوانده و امتحان داده، فراموش کرده و نمیداند از کجا شروع کند.
برادرهایم را خوب میشناسم، و حساسیتشان را نسبت به خودم، خوب میدانم.
میدانم که حالا وحید، عمیقاً نگران و متفکر است، و وهاب، سخت دلگیر. چند ماه قبل بود که یکی از صمیمیترین دوستان و - البته - با نفوذترین شرکای تجاریاش را رد کردم. آن هم به دلایلی که همهاش به نظر وهاب، بهانههای کودکانه بود. البته پدر، مثل همیشه پشتم بود و اجازه نداد کسی، نظرش را به من تحمیل کند. وهاب هم زیاد به رویم نیاورد. اما دلخوریاش را با گفتن یک جمله، بیان کرد:
- لگد به بختت زدی، لاله!
وحید میپرسد: حالا چه باید بکنیم؟
صدای پدر، ضعیفتر از قبل است. چند پله پایین میآیم و گوش تیز میکنم:
- دلم میخواهد خوب و اساسی، تحقیق کندی؛ در مورد خودش، خانوادهاش، اسم و رسمشان، موقعیت خانوادگی و اجتماعیشان، درس و شغلش و .... چه میدانم! خودتان بهتر میدانید. تمام و کمال. میخواهم قبل از اینکه رسماً به خواستگاری بیایند. از هر جهت، مطمئن باشم.
کمی سکوت و باز صدای وهاب:
- من درگیر ترخیص کالاها از بند هستم.
پدر با دلخوری میگوید: ترخیص کالاها، از آینده خواهرت واجبتر است؟!
وحید میگوید: البته که نه! اما فکر میکنم وهاب، هنوز سر ماجرای مهندس فروغی دلخور است. این طور نیست؟
وهاب تصدیق میکند: البته. چرا که نه؟! خودتان هم میدانید که چه مورد خوب و ایدهآلی را با بهانههایی واهی رد کردید!
پدر جواب میدهد: بله. اما خودت خوب میدانی، اگر این مهندس جان شما، سوار اسب بالدار، از آسمانها هم میآمد، باز، من کسی نبودم که لاله را مجبور کنم!
وهاب بیدرنگ میگوید: چه کسی گفت اجبار؟! میتوانستید راهنماییاش کنید. با او حرف بزنید. اما مشکل قضیه اینجا بود که اصلاً نمیخواستید به جدایی از لاله فکر کنید!
پدر سکوت میکند؛ سنگین و تلخ. این سکوتهای پیدرپی پدر، مرا میترساند. بالاخره لب باز میکند، با صدایی که کمابیش میلرزد:
- بله! همین طور است. این دفعه هم، اگر خود لاله مایل نبود، دنبال قضیه را نمیگرفتم. خودتان خوب میدانید که لاله، همه زندگی من است. جان من است. چطور میتوانم او را از خودم جدا کنم. اما خوب، انگار نمیشود همیشه، چرخ زندگی را به میل خود گرداند!
روی پنجه پا، از پلههای میروم. در پناه اتاقم، روی تخت میافتم. سرم را در میان بالش پنهان میکنم و به صدای بلند و ممتد ضربان قلبم گوش میکنم، که با هر تپش، بدنم را به لرزه وا میدارد. از این حس تازهای که گرفتارش شدهام، میترسم. انگار دانهای است که در جانم ریشه زده و آرام آرام، میشکفد. تجربه مبهم و غریبی است برای من، که بیست و چهار سال تمام، تنها به عشق پدر زندگی کردهام. نفس کشیدهام، و سرشار از زندگی شدهام.
کاش هرگز امیر را ندیده بودم! کاش او این طور دلبستهام نمیشد. این قدر سماجت و پافشاری نمیکرد، تا مرا هم اسیر محبتش کند. کاش بذر این حس تازه و نوظهور را، در دلم نمیکاشت و مرا، از دنیای رنگارنگ زندگی در خانه پدری بیرون نمیکشید!
اما امیر مرا دیده بود و دلبستهام شده بود. بیآنکه بخواهم و بدانم، انتخاب شده بودم و در کانون توجه غریبهای قرار گرفته بودم. غریبهای که آرام آرام، جایش را در قلبم باز میکرد و حلاوت حسی نو و عشقی تازه را، به من میچشاند.
من گرفتار شده بودم، و از این گرفتاری، بیش از هر چیز، احساس گناه میکردم. پدر، عاقلانه و از روی منطق، بر احساساتش غلبه کرده بود. اما من، نگرانی و رنجی عظیم را در پس نگاه خاموش و حرکات و رفتارش، حس میکردم.
رابطه ما، از یک روال عادی محبت پدر و فرزندی تبعیت نمیکرد. این را وقتی که بزرگ شدم و قدم به دبیرستان و دانشگاه گذاشتم، بهتر فهمیدم. اما چه میشد کرد؟ من و او، بیست و چهار سال تمام، همدم و هم نفس و همنشین هم شده بودیم. حتی یک شب، بیحضور یکدیگر نخوابیده بودیم. همه جا با هم بودیم. حتی در سفرهای علمی و پژوهشی پدر، من همراهش بودم. وقتی پدر به سمینار یا همایشی دعوت میشد، بیبرو برگشت، اجازه مرا از مدرسه میگرفت، تا با هم باشیم.
وقتی مادر فوت کرد، پدر هنوز جوان خوش برورویی بود، با تحصیلات عالی و وضعیت مالی رو به راه. اما هرگز تن به ازدواج مجدد نداد. حتی بعدها که دکترای ادبیاتش را گرفت و به مقام استادی دانشگاه رسید و برای خودش اسم و رسمی به هم زد و در موقعیتهای بسیار مناسبی برای تشکیل زندگی قرار گرفت، هرگز این کار را نکرد و به خاطر ما، بار سنگین زندگی را در دو جبهه خانه و دانشگاه، یک تنه به دوش کشید. سه - چهار ساله بودم که عزیز آقا و زن خدا بیامرزش - رضوان - که میانسال بودند و صاحب فرزند نشده بودند، برای رتق و فتق امور خانه و رسیدگی به ما، قدم به خانهمان گذاشتند. چه شبهای روشن و شادی داشتیم؛ شبهای شورانگیز بهار! وقتی عزیز آقا، تحت کنج حیاط را جارو میزد و رویش گلیم پهن میکرد، رضوان هم بساط سماورش را به راه میکرد. همه دور هم جمع میشدیم و مست از بوی خوش چای دارچینی و عطر خرمن یاس لمیده بر دیوار و شکوفههای شببو، تفال پدر، به دیوان خواجه شیراز را گوش میکردیم:
«ما سرخوشان مست، دل از دست دادهایم
همراز عشق و همنفس جام بادهایم.»
من، همیشه روی پاهای پدر بودم، و او، در حالی که انگشتهای کشیدهاش را در میان خرمن موهایم میلغزاند، غزل میخواند. برادرهایم، دست زیر چانه میزدند، و رضوان، گهگاه با بال روسری، نم اشک نشسته در چشمانش را میگرفت.
بزرگتر که شدم، کنار پدر مینشستم. سرم را روی شانه ستبر و مردانهاش میگذاشتم. چشمانم را میبستم و غزلها را، همراهش، زیر لب زمزمه میکردم. و پدر، چه ذوقی میکرد از اینکه میدید غزلها را از بر شدهام! چه روزها و شبهای خوشی داشتیم، زیر این طاق نیلگون. در جمع کوچک و با صفایمان! و حالا، حس میکنم پا به پای رویش آن جوانه نو شکفته در قلبم، دستی، مرا از دنیای بیدغدغه و سرشار از شور و شادی خانه پدری جدا میکند!