خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
3 بهمن 1386

امیر گیج شده است. سر در نمی‌آورد. نگاهش سرشار از سوال است. اما حرفی نمی‌زند. نمی‌پرسد این دیدار، دیگر برای چیست. بعد از تحقیقات مفصل برادرهایم و مراسم رسمی خواستگاری و چند جلسه دیگر، که به درخواست پدر، برای معارفه بیشتر دو خانواده برگزار شد، حالا پدر می‌خواست، یک بار دیگر و این بار تنها، با امیر صحبت کند.
امیر از این همه بی‌اعتمادی و تردید ناخرسند است. اما لب از لب، باز نمی‌کند. می‌پذیرد که بیاید. ولی نگاهش، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد.
رضوان، وسایل پذیرایی را روی میز می‌چیند و می‌رود. پدر، بالای اتاق، روی مبل، پاها را روی هم انداخته، و به نقطه نامعلومی از فضای مقابلش خیره مانده است.
مقابلش می‌ایستم. نگاه پدر، رویم ثابت می‌ماند. چند لحظه می‌گذرد، تا به خود بیاید. روی مبل جابه‌جا می‌شود و سعی می‌کند لبخند بزند. نگاهم روی دیوان حافظ، که پشت سر پدر، روی طاق شومینه قرار دارد، می‌نشیند. چند روز است که می‌خواهم به پدر بگویم. اما نمی‌دانم چرا تردید دارم:
- پدر جان! چرا این بار، برایم به دیوان خواجه تفالی نمی‌زنید؟
پدر، چشم در چشمم می‌ماند. مکثش طولانی می‌شود. تکرار می‌کنم: چرا؟
سر تکان می‌دهد:
- لاله من! وقتی پای عشق و ازدواج در میان است، خود خواجه فرموده‌اند:
«حاجت به هیچ استخاره نیست!»
صدای زنگ در، نگاهم را به قاب پنجره می‌کشاند. آسمان ورم کرده و گرفته، آماده باریدن است. بوی برف می‌آید.
رضوان را می‌بینم که امیر را به داخل ساختمان هدایت می‌کند. می‌دانم که باید پدر و مادر امیر را تنها بگذارم. به سرعت خود را به بالای پله‌ها می‌رسانم. از پاگرد سرک می‌کشم. امیر، پوشیده در بارانی کرم رنگش، مثل همیشه خوش‌پوش و بلند بالا، قدم به اتاق پدر می‌گذارد.
می‌توانم حدس بزنم که پدر، چه حرف‌هایی با امیر دارد. می‌خواهد آخرین سفارش‌ها را به او بکند، قبل از اینکه «بله» من، راه برگشت را ببندد. بگوید که جان ما، به هم بسته است. بگوید که او نمی‌تواند حتی یک روز را، بدون دیدن من سر کند. بگوید که خانه‌مان، حتماً باید در همان حوال باشد.
می‌دانم که امیر، هنوز از دست وهاب دلخور است؛ با آن سبک و سنگین کردن‌هایش در روز خواستگاری، نگاه‌های سرد و نامطمئن و سوالات ریز و درشتی که بر سرش ریخت.
وحید، زیاد به پر و پای امیر نپیچید. وقتی فهمید خانواده امیر، آدم‌های نجیب و سر به زیری هستند، خیالش تا حدی آسوده شد. تنها نگرانی‌اش از بابت آینده شغلی امیر بود. امیر آن سال، تازه دکترای عمومی‌اش را می‌گرفت و عزم جزمی داشت تا در آزمون تخصصی دستیار پزشکی شرکت کند. تک پسر خانواده بود، و خواهرهایش، همه ازدواج کرده بودند. پدرش هم از همان نخستین دیدار، با متانت و وقارش، جای ویژه‌ای در دل پدرم باز کرده بود. با اینکه زندگی متوسطی داشتند، اما به پدر قول داده بود، در دوره تحصیل امیر، از نظر مالی، حمایت‌مان کند. اما وحید می‌گفت، تا وقتی امیر تحصیلاتش را تمام نکند و مشغول کار نشود و - به قول معروف - دستش در جیب خودش نباشد، خیالش راحت نمی‌شود.
از قاب پنجره پاگرد، به آسمان نگاه می‌کنم. دانه‌های ریز برف، پشت هم پایین می‌آیند. انگار یکی آن بالا، پنبه می‌زند. دلم بی‌جهت شور می‌زند. آرام و قرار ندارم. نمی‌توانم بر حس کنجکاوی‌ام غلبه کنم. پاورچین از پله‌ها سرازیر می‌شوم. پشت در اتاق پدر، قلبم می‌خواهد از جا کنده شود. گرومب گرومب، خود را به در و دیوار سینه‌ام می‌کوبد. چند نفس عمیق می‌کشم و گوش تیز می‌کنم.
صدای پدر باز شده است و به نظر سر حال می‌آید. مثل اینکه سنگ‌هایش را با امیر واکنده است. صدای امیر نمی‌آید. آدم کم حرفی نیست. اما وقتی رو در روی پدر یا برادرهایم قرار می‌گیرد، کم حرف می‌شود. صدای به هم خوردن قاشق، در فنجان بلند می‌شود و به دنبالش، صدای پدر:
- یک نکته مهم دیگر را هم باید بگویم. مهم‌ترین دلیلی که دلم را به این پیوند نرم کرد، اصالتی بود که در پدر و مادرت دیدم. در یک نظر، فهمیدم خانواده‌ای که تو سر سفره آنها نشسته‌ای، آدم‌های نجیب و با شرافتی هستند. همین برای من، کافی است. می‌دانی که لاله، در زندگی خودش، چیزی کم ندارد. الحمدلله، خانواده‌ای هستیم که چه از نظر تحصیلات، چه از نظر مال و ثروت، موفق بوده‌ایم و خدا را هزار مرتبه، شکر! من لاله را، نه به مدرک تو می‌دهم، نه به مال و دارایی‌ات. من لاله‌ام را به معرفتت می‌دهم؛ به نجابت و شرافتت. اگر روزی، از نظر مالی، دچار مشکل شدید، پدرت هست. روی من هم می‌توانی حساب کنی. مشکل مالی را، بالاخره می‌شود یک جور حل کرد. اما اگر - خدای نکرده - دخترم را از خودت برنجانی، و دل لاله از تو برگردد، عالم و آدم هم نمی‌توانند میانه‌تان را بگیرند.
امیر تک سرفه‌ای می‌کند و به حرف می‌آید:
- جناب مشیری! مطمئن باشید که جای لاله، همیشه در قلب من است!
پدر می‌خندد:
- می‌دانم، پسر جان! می‌دانم که چقدر دوستش داری. اگر غیر از این بود، که این همه خرده فرمایش‌های من و برادرهایش را تحمل نمی‌کردی. اما جوان! آنچه را که تو در آینه می‌بینی، من در خشت خام می‌بینم. در این شصت سالی که از خدا عمر گرفتم، تب‌های تندی دیدم که به چشم بر هم زدنی، فروکش کرده‌اند. من از روزی می‌ترسم، که عشق پر شور و شر شما، به جاده یکنواختی زندگی بیفتد؛ آنجا که دیگر نه برورو، نه شکل ظاهر، نه پول و ثروت، نه علم و شهرت، هیچ کدام جلوه و جلای اولیه خود را ندارد. وقتی که زندگی روی واقعی خود را به شما نشان داد، وقتی با مشکلات ریز و درشت و ناملایمات و اختلاف عقیده‌ها و سلیقه‌ها رو به رو شدید، آن وقت است که عشق و عاشقی‌تان، به سنگ محک زده می‌شود. آن روز، فقط انسانیت و معرفت است که حرف اول و آخر را می‌زند.
با این حرف پدر، سکوت سرد و سنگین، مثل دره عمیقی میان‌شان می‌افتد. لحظات به کندی می‌گذرد. بیرون، پت پنجره و در سرمای دی ماه، برف می‌بارد. ریز، پر پشت، آرام و بی‌صدا. اما من، پشت در اتاق پدر، از گرما می‌سوزم، و دانه‌های درشت عرق، از حاشیه موهایم سرازیر است.
- تا به حال نپرسیده‌ام که آیا نماز می‌خوانی یا نه؟!
لحن صدای امیر، گلایه‌مند است: چرا؟ به من نمی‌آید که آدم نمازخوانی باشم؟
پدر با آرامش جواب می‌دهد: خیر! می‌خواهم مطمئن شوم. می‌دانی،‌ جوان! سالیان سال تدریس و برخورد با آدم‌های مختلف به من آموخته که تنها محک مهم در شناسایی فهم و معرفت افراد، کرنش و تواضع و سپاس آنها، به درگاه خالق‌شان است. من عمیقاً نسبت به عقایدم پایبندم. فرزندانم هم که در عالی‌ترین موقعیت‌های شغلی و تحصیلی قرار دارند، هرگز در این امور تخطی نکرده‌اند. دلم می‌خواهد داماد آینده‌ام هم، در عقاید دینی‌اش، محکم و استوار باشد.
باز هم سکوت .... سراپایم در انتظار شنیدن پاسخ امیر، لاله گوشی شده است.
صدای برخورد فنجان با زیردستی و بعد میز شیشه‌ای و به دنبالش، صدای امیر می‌آید:
- ادعا نمی‌کنم متدین و کاملی هستم. شاید سهل‌انگاری‌هایی هم کرده باشم. اما به هر حال، من هم مثل شما، به اعتقاداتم، پایبندم.
پدر قاطعانه می‌گوید: سعی کن هرگز در امر نمازت کوتاهی نکنی. چون انسانی که از یک سپاس و تشکر خشک و خالی، نسبت به خالق خود دریغ ورزد، شایسته اعتماد نیست. بگذار با اطمینان و آرامش، دخترم را به دستت بسپارم.
صدای امیر، در گوشم طنین‌انداز می‌شود:
- قول می‌دهم، جناب مشیری! قول می‌دهم؛ قول!

نظرات

با سلا
داستان کشش خوبی دارد. منظورم تعلیق است. که من را وامی دارد قسمت های بعدی را دنبال کنم.
اما نکته ای که به نظرم می رسد این است که احساس می شود پرداخت ها و توصیفات، کمی بیش از حد هستند و خواننده را خسته می کنند. شاید بهتر باشد مخاطب را دست کم نگیریم و موجز تر داستان گویی کنیم. هم لازم و هم کافی. نه کم. نه زیاد
به هر حال منتظرم
ممنون

3 بهمن 1386 | سینا یزدان پناه |  sina_yazdan_panah@yahoo.com | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: