قلبم تیر میکشد. مینالم: امیر! تو را به خدا بس کن. بچهام را زجرکش نکن!
امیر به طرف در آپارتمان میرود:
- مگر قرار نبود با هم برویم قایق سواری و اسکی؟
صدای شایان بغضآلود است:
- مامان نمیآید؟
امیر، موهایش را نوازش میکند و پیشایاش را میبوسد:
- به ما حسابی خوش میگذرد. گریه نکن!
بیاختیار به دنبالشان کشیده میشوم. تازه متوجه چمدان امیر میشوم، که آماده، کنار در است. شایان با چشمانی خیس، از پشت گردن امیر، سرک میکشد و نگاهم میکند. در نگاهش چیزی است، که همه وجودم را میسوزاند. انگار چیزی در دلم میشکند و هزار تکه میشود. بغض راه نفسم را میبندد. در آخرین لحظه، قبل از آنکه امیر در را به هم بکوبد، دست بیجان و لرزانم را بالا میآورم و برای شایان، تکان میدهم. پسرم همانطور نگاهم میکند و دور میشود.
پاهایم مثل دو تکه سنگ، از حرکت باز میماند. در جا خشکم میزند. صدای مهیب به هم خوردن در، مثل غرش سهمگین ابرهای پاییزی، در سرم بانگ میزند و تکثیر میشود.
صدای شایان را از دورها میشنوم: خسته، غمگین و بغضآلود:
- ما...ما...ن!
از جا میپرم. عرق سردی بدنم را پوشانده. دهانم خشک شده است و طعم گس میدهد. گیج و بهت زده، اطرافم را نگاه میکنم. آفتاب، سرزده و نور خاکستری سپیده، مثل موجی لغزان، از میان پرده به داخل اتاق سرک میکشد. سجادهام، خیس و مرطوب است. چادر نمازم را از سر میاندازم و با بال چادر، خودم را باد میزنم. انگار هوا نیست. دارم خفه میشوم. سینهام، به شدت بالا و پایین میشود. از جا میپرم و به طرف پنجره میروم. چادر، از روی شانههایم سر میخورد و به دنبالم، روی زمین کشیده میشود. دستگیره آهنی پنجره را میگیرم و با فشار، هلش میدهم. سوز هوای سحرگاهی، همراه اکسیژن، وارد ریههایم میشود. عمیق نفس میکشم. آرام میشوم. پیشانی داغم را به خنکای شیشه میچسبانم و چشمانم را میبندم. حالا، دیگر نفسهایم آرام و منظم شده است. اما قلبم، به شدت میزند. از جایی هنوز صدای چک چک آب میآید و عصبیام میکند. به دنبال صدا، راه میافتم. به آشپزخانه سرک میکشم. شیر آب، محکم است. در دستشویی را با شتاب باز میکنم. سکوت .... به طرف حمام میچرخم. در که روی پاشنه میچرخد، صدای ریزش قطرات آب، بلندتر میشود. پرده وان را عقب میکشم. وان تا نیمه پر است، و قطرات آب، با فاصله از هم، در آن فرو میچکد. نگاهم روی اردک شناگر شایان خیره میشود؛ اردکی زرد، با نوکی نارنجی و چشمانی درشت و سیاه، مثل چشمان شایان!
شایان را میبینم که درون وان نشسته و با صدا میخندد، دست و پا میزند و آب را به در و دیوار میپاشد: شالاپ، شولوپ ... شالاپ، شولوپ ...
اردک روی آب، بالا و پایین میشود. شایان کوکش میکند و میگذاردش روی آب، تا بچرخد. اردک دور شایان میگردد و صدا میکند. پسرم از ته دل میخندد.
صدای چک چک آب میآید. اردک پلاستیکی، بیصدا، کنج وان کزکرده است. یکباره حس تنهایی، روی دلم سنگینی میکند. من اینجا چه میکنم؟! میان این ساختمانها و آسمانخراشهای سنگی و غولآسا، در میان این بزرگراهای پیچ در پیچ و کوههای سر به فلک کشیده، در این چهاردیواری سرد و ساکت و بیروح، فرسنگها دور از سرزمینم، خاکم، عزیزانم؟! فقط من هستم و تنهایی نفرتانگیزی که همیشه از آن میترسیدم.
سکوت، مثل ممی سنگین، در خانه پیچیده است و آزارم میدهد. چشمان لبریز از اشک و نگاه معصومانه شایان، حتی برای یک لحظه، از برابر چشمانم دور نمیشود. آه، خدای من! چطور میتوانم از پسرم، از پاره تنم، از تنها امیدم دل بکنم و بروم؟ مگر میشود؟! مگر امکان دارد؟!
حس بدی دارم؛ حس رانندهای که تمام طول یک جاده را، اشتباه آمده، و دیگر راه برگشتی ندارد!
بعد از یک هفته اسارت و تنهایی در چهاردیواری آپارتمان وقتی مطمئن میشوم که امیر، فعلاً قصد برگشتن ندارد، بالاخره خودم را راضی میکنم که قدم به خیابان بگذارم. دیگر در خانه، چیزی برای خوردن پیدا نمیشود. ژاکت بلند سرمهای رنگم را به تن میکنم و روسری سفید رنگم را، زیر چانه، گره کوچکی میزنم.
سوار آسانسور میشوم و هر طبقه که پایینتر میروم، دلشورهام هم بیشتر میشود. بعد از چهار سال زندگی در بن، هنوز ار تنها بیرون رفتن میترسم. قدم به خیابان که میگذارم، فکر میکنم صدها چشم به من خیره شده است. بیآنکه سرم را بلند کنم، نگاهم را میدوزم به سنگفرش قرمز پیادهرو، که خیس و نمناک است. دقایقی قبل، باران زده بود. اینجا، همیشه ابری و بارانی است. کم پیش میآید که آسمان، صاف و یک دست، بیابر باشد. حالا هم هوا ابری است؛ سرد و غبارآلود. اما دیگر باران نمیآید.
پیچ خیابان را که میگذرانم، به محله مورد علاقهام میرسم. اینجا، خبری از آپارتمانهای بلند نیست. در پناه دیوار کوتاه خانههای ویلایی و باغچههای نرده کشیده شدهشان، میگذرم. دیوار تمام خانهها، سراسر پوشیده شده است از مو چسب. باغچهها، همه سرسبز و مرطوباند. عطر آشنای خاک نمناک، فضا را معطر کرده است. برای لحظهای، خورشید از حصار ابرها بیرون میآید، و آفتاب، بیرنگ و مات، میتابد. اما ابر سیاهی که در دل من لانه کرده است، خیال رفتن ندارد!
دلم برای دیدن شایان، برای تنگ در آغوش کشیدنش، برای نوازش موهایش، پر میزند. این، بیرحمانهترین کاری بود که امیر میتوانست انجام دهد. هیچ ترفند دیگری، تا این اندازه رنجم نمیداد و به مرز جنون، نمیکشاندم؛ یک شکنجه کامل و تمام عیار!
رگههای ابر، دوباره روی خورشید را میگیرند. از روبهرو، مردی نزدیک میشود. چشمان گستاخش را هب من دوخته، و لبخند کریهی، روی لبهایش بازی میکند. میروم به سمت راست پیادهرو، تا راه را برایش باز کنم. مرد، موهای بلندش را روی شانه ریخته، و تیشرت قرمزی به تن دارد. نگاه از او میگیرم و بر سرعت قدمهایم، اضافه میکنم. در چند قدمیام، مرد میکشد به چپ، تا سینه به سینهام شود. میلرزم. خشم مثل دریایی، از عمق وجودم میجوشد. کنار میروم. نباید درگیر شوم. تنها هستم. ممکن است مست باشد، یا دیوانه. اما مرد، گستاخانه دستم را میگیرد و میکشد. جیغ میزنم؛ بلند و با تمام وجود. مرد عقب میکشد و با چشمان دریده و سرخش، فریاد میکشم: برو گمشو، خوک کثیف!
و میدوم. همه نیرویم را در پاهایم میریزم و فرار میکنم. نفسم به شماره میافتد. قلبم دارد از جا کنده میشود. ساقهای هر دو پایم، بیحس شدهاند و تیر میکشند. اما نمیتوانم بایستم. انگار دستی مرا، با تمان قدرت به جلو هل میدهد.
به خیابان اصلی که میرسم، دیگر نمیتوانم ادامه بدهم. میایستم و تکیه به دیوار سرد و سنگی خانهای، به عقب برمیگردم. از مرد، خبری نیست. صدای نفسهایم را میشنوم: بلند، نامنظم و منقطع .... ناگهان به گریه میافتم. بیآنکه از عابران خجالت بکشم، بلند گریه میکنم. چند نفری که از آنجا میگذرند. سرد و بیاعتنا نگاهم میکنند. دیدن این صحنهها، برایشان عادی است؛ عادیتر از جریان هوای اطرافشان. مردی، بلند آواز میخواند و گیتار میزند. زن مسنی از کنارم میگذرد. خیره نگاهم میکند و ابروهای نازک و قیطانیاش را بالا میاندازد.