خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
25 بهمن 1386

بغضم را فرو مي‌خورم و صورتم را پاك مي‌كنم. انگشتانم را روي گونه‌هاي داغ و ملتهبم مي‌گذارم. چشمانم را مي‌بندم و سعي مي‌كنم بر خودم مسلط شوم. صداي گيتار، تمام خيابان را برداشته است. تن خسته و لرزانم را از ديوار جدا مي‌كنم و افتان و خيزان، راه مي‌افتم. نمي‌دانم به كجا مي‌روم. مقصدي ندارم. آمده بودم هوايي بخورم، تا در آن آپارتمان، فسيل نشوم. اما انگار هواي خفه و دم كرده آپارتمان، سازگارتر است!
ضعف و گرسنگي، اذيتم مي‌كند. نمي‌دانم از ديروز است كه چيزي نخورده‌ام، يا پريروز. حساب و كتاب روزها، از دستم در رفته است. از ميوه فروشي، چهار عدد سيب سرخ مي‌خرم و پاكت به دست، به طرف پارك مركزي به راه مي‌افتم. رو به روي راين، روي نيمكت چوبي سبز رنگي مي‌نشينم و خيره مي‌مانم به قايق‌هاي روي آب. امير و شايان هم با قايق اجاره‌اي‌شان، از روي اين آب‌ها گذشته‌اند، و رفته‌اند. انگار شايان را مي‌بينم كه هيجان‌زده، روي قايق ايستاده و دست تكان مي‌دهد. بغض، راه گلويم را سد مي‌كند. سيبي از پاكت در مي‌آورم و گاز مي‌زنم.
تكه‌هاي سيب را با لقمه‌هاي بغض، فرو مي‌دهم. داغي اشك به چشمانم مي‌دود. با سر آستين، چشمانم را پاك مي‌كنم. نبايد گريه كنم. گريه، ديگر سبكم نمي‌كند. آتش سينه‌ام را شعله‌ورتر مي‌كند. انگار صداي پدر را مي‌شنوم كه زير گوشم زمزمه مي‌كند: «صبور باش، لاله من! صبور!»
سرم را بلند مي‌كنم، رو به آسمان ابري و غبارآلود. پس كجاست، اين خداي من؟ از پشت كدام پاره ابر نگاهم مي‌كند؟ او كه مي‌داند چه مي‌كشم؛ كه ذره ذره مي‌سوزم و آب مي‌شوم. پس چرا به داد من نمي‌رسد؟! چرا كمكم نمي‌كند تا از اين ترديد، از اين شك و دو دلي رها شوم؟
نامه پدر، مقابل چشمانم مي‌آيد، و سطر آخرش، كه كوبنده است و قاطع: «فردا، هيچ عذري از تو پذيرفته نخواهد بود!»
زير لب نجوا مي‌كنم: «مي‌دانم. خودم هم مي‌دانم! اما پسرم را چه كنم؟ او را به كه بسپارم؟»
پاره ابرها، به آرامي در سينه‌كش آسمان مي‌لغزند و گهگاه، نور ملايم و بي‌جان آفتاب، از ميان‌شان سر مي‌زند. بلندتر از قبل، ادامه مي‌دهم: اگر فردا بگويم به خاطر پسرم نتوانستم، بريدم، ماندم تا او را از دست ندهم، عذرم را نمي‌پذيري؟ آخر خودت او را، به اين شيريني و عزيزي، به من دادي و مهرش را در جان و دلم گذاشتي.
صدايم مي‌لرزد و موج برمي‌دارد و مي‌شكند:
- و تازه .... اگر از پاره تنم دل بكنم و بروم، او چه مي‌شود؟ فردايش، آينده‌اش .... نمي‌شود يكي لنگه امير؟ يا حتي بدتر از او؟! آدم بي‌ريشه و بي‌اصل و نسبي كه حتي تو را نمي‌شناسد! آخ، خداي من! بگو ... بگو كه من، چه كنم؟!
رودخانه در نگاهم موج برمي‌دارد. دانه‌هاي اشك، يكي پس از ديگري، روي شيب گونه‌هايم سرازير مي‌شوند. شايد نبايد هرگز اجازه مي‌دادم، پايمان به آنجا برسد. بايد بيشتر از اين پافشاري و سماجت مي‌كردم. حق با پدر بود. نبايد تسليم امير مي‌شدم. اما ديگر چه بايد مي‌كردم؟ از چه راهي بايد وارد مي‌شدم؟ به چه چيز متوسل مي‌شدم، تا امير را از تصميمش منصرف كنم ...
در اتاق باز مي‌شود، و امير، با چهره‌اي درهم و خسته وارد مي‌شود. روزنامه را پرت مي‌كند روي كاناپه، دمپايي‌هايش را مي‌پوشد و كتش را پرت مي‌كند روي ميز. شايان، تازه شيرش را خورده و سير، با لبخندي رويايي، به خواب رفته است. در اتاقش را مي‌بندم و به طرف امير مي‌روم:
- سلام!
پاسخم را تنها با سر تكان دادني مي‌گيرم:
- خوب، چي شد؟ توانستيد كاري بكنيد؟
مثل بشكه باروت، منفجر مي‌شود:
- خراب شود اين مملكت بي‌قانون و بي‌در و پيكر!
انگشتم را روي بيني‌ام مي‌گذارم و نگاه به اتاق شايان، مي‌گويم: يواش‌تر! تازه خوابيده.
امير خود را روي راحتي رها كرده، پاهايش را دراز مي‌كند:
- مرتيكه عوضي! هر چه برايش توضيح مي‌دهم، باز حرف خودش را مي‌زند: همه فكر مي‌كنند برگه امتحان‌شان، كامل‌ترين برگه است!
احمق! فكر مي‌كند دروغ مي‌گويم. هر چه گفتم، قبول نكرد برگه‌ام را بازبيني كنند.
مي‌پرسم: بقيه چه؟
- هيچ! صبح تا حالا تحصن كرده بوديم جلو وزارت بهداشت. يك شكواييه هم به امضاي همه، فرستاديم براي قوه قضاييه. اما هيچي به هيچي. مثل روز روشن است كه در آزمون تخلف كرده‌اند. احمق‌ها! نكرده‌اند لااقل شاگردان ممتاز دانشكده را - براي ظاهرسازي هم كه شده - نمره قبولي بدهند. همه را از دم، رد كرده‌اند. آن وقت، اسامي كساني را به عنوان پذيرفته شده در آزمون تخصصي اعلام كرده‌اند كه چپ و راست‌شان را از هم تشخيص نمي‌دهند. يكي‌شان را خوب مي‌شناسم. پزشكي آزاد خوانده. اما پارتي دارد. گردنش به اين كلفتي ...
و دست‌هايش را تا جايي كه مي‌تواند، از هم باز مي‌كند. صورتش سرخ شده، و چانه‌اش مي‌لرزد. مي‌خواهم آرامش كنم، اما نمي‌دانم چطور:
- ببين، امير جان! فقط تو نيستي كه. حق خيلي‌ها ضايع شده. بايد ببينيم، چه مي‌شود!
امير ناگهان منفجر مي‌شود: من مثل خيلي‌ها نيستم، كه بگذارم توهين و تحقيرم كنند. اجازه بدهم هر كس و ناكسي، با شخصيت و اعتبار علمي‌ام بازي كند. من سرم را مي‌دهم، اگر آزمونم را خراب كرده باشم. مطمئنم نمره حد لازم را مي‌آورم. بايد برگه‌ام را بازبيني كنند.
نگراني، مثل خوره به جانم افتاده است:
- اگر زير بار نرفتند؟!
امير مي‌جوشد: يا خودم را مي‌كشم، يا آنها را.
با دهاني نيمه‌باز و چشماني گشاد، نگاهش مي‌كنم:
- امير! ...
براي چند لحظه سكوت مي‌كند. خيره، نگاهم مي‌كند. دارد سبك و سنگينم مي‌كند. از چشمانش مي‌خوانم، كه حرفي براي گفتن دارد. نفسي بيرون مي‌دهد و با لحني آرام‌تر از قبل مي‌گويد: مي‌رويم از اين مملكت خراب شده مي‌رويم. مي‌رويم جايي كه براي شخصيت آدم، براي فهم و دركش، قدر و اعتبار قايل باشند.
دلم فرو مي‌ريزد. سمت چپ سينه‌ام تير مي‌كشد و نفسم را مي‌گيرد. انگار زير پايم، چاهي عميق سر باز مي‌كند. هميشه از همين مي‌ترسيدم. مدت‌ها بود كه مي‌دانستم امير، دل به رفتن دارد؛ از وقتي كه يكي دو تا از دوستان صميمي‌اش رفتند. به صراحت نگفته بود. اما من از كنايه‌هاي گاه به گاه و معني‌دارش فهميده بودم.
- جدي نمي‌گويي، امير!
امير خود را روي راحتي جا به جا مي‌كند. سيگاري از جيبش در مي‌آورد و روشن مي‌كند. چشم‌هايش، زير دود خاكستري سيگار، تنگ و صورتش سخت بي‌احساس و سرد است.
- چرا! كاملاً جدي مي‌گويم.
جلوش، بر زمین زانو می زنم: اذیتم نکن، امیر!

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: