خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
2 اسفند 1386

نگاهش تلخ است:
_ تو اذیتم نکن!
با بغض مي‌گويم: مي‌فهمي چه مي‌گويي!
سرش را جلو مي‌آورد و خيره در چشمانم مي‌گويد: تو نمي‌خواهي من پيشرفت كنم؟ دلت نمي‌خواهد، به جايي برسم؟ تخصصم را بگيرم و براي خودم، كسي شوم؟
سر تكان مي‌دهم. به پشتي تكيه مي‌دهد:
- خوب! پس همه چيز، حل است!
به سختي مي‌گويم: من .... چطور .... مي‌توانم .... از اينجا .... دل بكنم؟
صدايش، تيز و گله‌مند است:
- نگو از اينجا، بگو از پدرم!
بغضم را فرو مي‌خورم:
- چه فرقي مي‌كند؟
بلند مي‌گويد: فرق مي‌كند. خيلي هم فرق مي‌كند. موضوع اين است كه تو، بعد از سه سال زندگي مشترك، هنوز پدر جانت را به من ترجيح مي‌دهي!
حس حسادت، باز در وجودش شعله‌ور شده است؛ مثل هميشه. امير هميشه پدر را به چشم رقيب خود مي‌بيند. نمي‌تواند بفهمد كه عشق و علاقه من به او و پدرم، از يك جنس نيست و نبايد آنها را با هم بسنجد. اما غرور و خودخواهي مردانه‌اش، به او اجازه را نمي‌دهد كه درك درستي از موضوع داشته باشد.
از ميان غبار نازك دود نگاهم مي‌كند. زير نگاه خيره و عصبي‌اش، احساس ناراحتي مي‌كنم. دانه‌هاي اشك، آرام آرام روي گونه‌هايم سرريز مي‌شود. پك محكمي به سيگار مي‌زند و دودش را با حرص بيرون مي‌دهد. تلخ مي‌گويد: اين اشك‌ها هم مال من نيستند. مال پدر جانتان است!
از ته دل مي‌نالم: امير!
صدايش، باز بالا مي‌رود: امير، بي‌امير .... اگر شكايت‌مان به جايي رسيد، و نتايج واقعي آزمون را اعلام كرند، كه هيچ. وگرنه، من كسي نيستم كه بگذارم به اين راحتي‌ها،‌ حقم را بخورند و بگويند «براي سال، ديگر بيشتر تلاش كنيد!» مي‌روم جايي كه قدرم را بدانند. جايي كه راحت زندگي كنم و درس بخوانم و براي گرفتن حقوق واقعي‌ام، اين قدر به دست و پا نيفتم! تو هم اگر خواستي، اگر دوستم داشتي، اگر براي من و شايان و زندگي‌مان ارزش قابل بودي، همراه من مي‌آيي ....
چهار سال قبل، به خاطر شايان نبود كه از عزيزانم دل كندم و راهي غربت شدم. به خاطر امير هم بود، كه آن روزها، با همه وجود دوستش مي‌داشتن. دلتنگي‌ها و گلايه‌هاي گاه به حقش را درك مي‌كردم و در بعضي موارد، حق را به او مي‌دادم. وقتي زمزمه عزيمتش به آلمان بالا گرفت، همه سعي و تلاشم را كردم و به هر دري زدم، تا منصرفش كنم. اما همه، بي‌فايده بود. چرا كه امير، تصميم خود را گرفته بود.
اما امروز، ديگر به خاطر امير نيست كه اين همه رنج و عذاب و تنهايي را تحمل مي‌كنم. امير، ديگر براي من مرده است. من اين مردي را كه شايان «پدر» مي‌نامد، نمي‌شناسم. امير من، مردي با غيرت و با اخلاق بود. شايد هم اين، تصور من بود؛ تصور باطل از مردي كه ميدان نداشت. شرايطي پيش نيامده بود كه خود واقعي و ذات حقيقي‌اش را در محك آزمون بگذارد، مثل شناگر ماهري، كه آب پيدا نكرده باشد!
از وقتي به آنجا آمده بوديم، عادت كرده بودم و ياد گرفته بودم، تغيير و تحولات عجيب و باور ناپذير امير، را تحمل كنم. زمان، مثل سنگ آسيابي سنگين، روح و روانم را مانند دانه‌هاي گندم آرد كرد، و حقيقت رفته رفته، با تمام تلخي‌اش، در برابرم خودنمايي مي‌كرد. امير، اين بود كه مي‌ديدم، نه آن كسي كه مي‌شناختم. و اينف تلخ‌ترين تجربه جبران ناپذير سراسر زندگي‌ام بود!
نسيم خنك غروب هنگامي كه از جانب راين مي‌وزد، قطرات داغ اشك را روي صورتم مي‌خشكاند. نگاهم را به امواج ريز رودخانه مي‌دوزم كه در وزش نسيم، روي هم مي‌لغزند و پيش مي‌روند. هوا، كم كم رو به تاريكي مي‌رود تا شهر، در سكوت و سرما، به خواب پاييزي فرو رود. بايد برگردم؛ به خانه‌اي سرد، خاموش، بي‌روح و .... بدون شايان!
پدر، لب از لب برنمي‌دارد. انگار روزه سكوت دارد. چين و چروك‌هاي صورتش، عميق‌تر و پررنگ‌تر از قبل، به نظر مي‌آيد. نگاه‌مان كه براي يك لحظه در هم گره مي‌خورد، چيزي ته دلم فرو مي‌ريزد، نگاهش، پر از گلايه و غم است.
حرفي براي گفتن پيدا نمي‌كنم، تا اين سكوت تلخ را بشكنم. به پشتي تكيه مي‌دهم و نگاهم را از ميان شاخه‌هاي پر شكوفه انار، به آسمان مي‌دوزم كه مخملي يكدست، سياه است. قرص كامل ماه، وسط آسمان مي‌درخشد. عطر ياس لميده بر ديوار آجري حياط، آميخته در عطر شب‌بوها، فضا را برداشته است. جيرجيركي در دل تاريكي، يكريز و بي‌وقفه مي‌خواند. دلم فشرده مي‌شود. همه اين زيبايي‌ها، در نظرم رنگ و بوي غم دارد. دل به دريا، مي‌زنم، تا مهر سكوت را بشكنم:
- چه كار بايد بكنم، پدر؟
مثل آدم‌هاي خواب‌زده، تكاني مي‌خورد و به خود مي‌آيد. تا به حال پدر را اين طور آشفته و پريشان نديده‌ام. طور عجيبي شده است. انگار نه مي‌بيند و نه مي‌شنود. گيج است؛ مثل آدم‌هاي مسخ شده!
چانه‌ام مي‌لرزد. بغض‌آلود مي‌گويم: پدر! چرا حرفي نمي‌زنيد؟ به خدا، من لاي منگنه‌ام! نمي‌دانم چه كار بايد بكنم!
لب‌هاي خشكيده پدر، به سختي از هم جدا مي‌شود. صدايش گرفته است: 
- قرارمان اين نبود!
جوابي ندارم؛ براي سوالي كه حرف دل من هم بود.
- فكر مي‌كردم از روز اول، سنگ‌هايم را با امير واكنده‌ام. حتي تصورش را هم نمي‌كردم كه بخواهد تو را، اين قدر از من .... دور كند!
كلمه «دور» را چنان ادا مي‌كند، كه دلم مي‌لرزد. حتي نمي‌توانم فاصله شهر روياهاي امير را با اينجا تصور كنم. اشك در چشمانم جمع مي‌شود. در حالي كه همه سعي‌ام را مي‌كنم تا بر لرزش چانه و صدايم غلبه كنم، مي‌گويم: كمكم كن، پدر! به خدا، خيلي سعي كردم. اما نتوانستم منصرفش كنم. سرسخت است. مي‌شناسيدش كه ...
پدر مي‌كوشد كه خشمش را رام كند:
- آدم كه نبايد با يك شكست، درجا بزند! امسال نشد، سال ديگر در آزمون شركت كند.
نمي‌خواهم كار امير را توجيه كنم. اما مي‌دانم كه تا حدي، او هم حق دارد:
- اگر آزمون را خوب نداده بود، يا اگر تلاشش را نكرده بود، اين طور به هم نمي‌ريخت. او مطمئن است كه در آزمون، تخلف كرده‌اند.
پدر، صاف در چشمانم نگاه مي‌كند:
- گيرم كه كارشكني‌هايي هم باشد - كه البته در همه جاي دنيا هست - اين، دليل موجهي براي ترك وطن نيست!
انگشتان هر دو دستم را روي گيجگاهم فشار مي‌دهم. سرم درد مي‌كند. حال خوشي ندارم. بعد از دعواي مفصل ديشب با امير، حالا ديگر حوصله جر و بحث با پدر را ندارم:
- بله! حق با شما است. اما فقط اين نيست كه ... چند مورد ديگر هم پيش آمده، كه افراد با توان علمي و عملي پايين‌تر از امير را به او ترجيح داده‌اند. موقعيت‌هايي بوده كه در آن، رابطه بيش از ضابطه دخيل بوده است. بعد هم شرايط استخدام و كار در مناطق محروم و حقوق و مزايا و هزار مشكل ديگر، كه براي پزشكان ما هست، همه و همه، دلسردش كرده. امير هم كسي نيست كه زير حرف زور برود. مي‌خواهد جايي برود، كه قدر علم و توانايي افراد را بدانند.
پدر به طعنه مي‌گويد: مثلاً فكر مي‌كند آنجا، حلوا حلوايش مي‌كنند و روي سر مي‌گذارندش؟
- نه. مي‌خواهد آنجا ادامه تحصيل بدهد. تخصصش را بگيرد و برگردد. همين!
پدر، آشفته مي‌گويد: همين؟! به همين سادگي؟! خوب، چه عجله‌اي داشت؟ زن نمي‌گرفت. مي‌رفت فتح دنيايش را مي‌كرد، بعد به فكر زن و زندگي مي‌افتاد!
به اعتراض مي‌گويم: پدر! ....
صدايم مي‌شكند. اشك از چشمانم سرازير مي‌شود. بغض سنگيني، راه نفسم را بند آورده است. مي‌دانم كه پدر، تاب ديدن اشك‌هاي مرا ندارد. صداي او هم مي‌لرزد:
- فكر مرا نمي‌كني، لاله؟ من بي‌تو، چه كنم؟ حتي فكرش، ديوانه‌ام مي‌كند. حرف يك روز و دو روز نيست كه ... چند سال است؛ يك عمر ... واي، خداي من! عذابي سخت‌تر از اين برايم نداشتي؟
دست پدر را در دست مي‌گيرم و فشار مي‌دهم:
- فكر مي‌كنيد، براي من راحت است؟ شما اگر فقط از من دور مي‌شويد، من گرفتار غربت مي‌شوم. از شما جدا مي‌شوم. از اين خانه، از اين شهر ... جايي مي‌روم كه نه همزباني دارم و نه حتي يك دوست و آشنايي. رنج و عذاب من، خيلي دردناك‌تر از درد و غصه شماست.
پدر با التماس مي‌گويد: خب، نرو! قبول نكن! پافشاري كن! نمي‌تواند مجبورت كند. نه قانون اين اجازه را به او مي‌دهد، نه تعهد خودش. حضانت شايان هم كه با توست. مطمئن باش اگر مجبورش كني، ناچار است قبول كند.

نظرات

سلام
داستان جالبی است. هر قسمت آن را دنبال می کنم. وقتی تمام شد نظرم را در مورد آن خواهم گفت.
فقط یک مطلب و آن اینکه به نظر می رسد توضیحات و لحظه پردازی ها گاهی، تصنعی طولانی نوشته شده اند و حوصله خواننده سر می رود. اما در کل نثر ساده و روانی دارد که واقعا حسن داستان است.
امیدوارم پایان خوبی داشته باشد.

6 اسفند 1386 | امیر جلالی |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: