سرم را با یأس تکان میدهم. آه پرسوزی از عمق سینهام پر میکشد و بالا میآید:
- نه پدر. نمیتوانم!
- چرا؟!
خیره میشوم به حوض و عکس ماه، که در زلال آب نقرهای رنگش شناور است. غم، مثل پنجهای فولادی، گلویم را فشار میدهد. درماندهام که چه بگویم به پدر؟ بگویم که امیر، به شما حسادت میکند؟! بگویم که در عشق و علاقه من نسبت به خودش، دچار تردید شده است؟! بگویم که مرا سر دو راهی گذاشته تا ببیند، بین شما و او، کدام را انتخاب میکنم؟! بگویم که امیر، از این همه علاقه و نزدیکی ما، به تنگ آمده است و میخواهد از هم جدایمان کند؟!
نه. نمیتوانم پدر را با تلخی این حرفها عذاب بدهم. نمیخواهم شخصیت امیر را، در نظرش بشکنم و خوار و کوچکش کنم. امیر، دوستم دارد. اگر دوستم نداشت، حسادت نمیکرد. این، شدت و علاقه امیر را میرساند که مرا، تمام و کمال، برای خود میخواهد.
- پدر جان! من امیر را، زندگیام را، دوست دارم. همانقدر، که شما را .... هر چند برایم خیلی سخت است. حتی فکر یک روز دوری از شما دیوانهام میکند. اما ناچارم. شرایطی است که پیش آمده. امیر فکر میکند آنجا بهتر میتواند پیشرفت کند. من هم نمیتوانم و نمیخواهم که مانع پیشرفت او شوم. شما هم برایمان دعا کنید. دعا کنید تحمل این چند سال دوری و غربت، برایم آسان شود.
دست پدر را بالا میآورم. قطرهای اشک، از روی گونهام تا زیر چانه راه باز میکند و آرام، روی دست پدر میچکد. سرم را پایین میآورم و بوسهای روی دست سرد پدر مینشانم.
پدر هم خم میشود و موهایم را میبوسد. بعد سرم را میان سینه میگیرد و میفشارد:
- آخ، لاله ... لاله من!
آغوش پدر، عطر همیشگی خود را دارد. عطری گرم؛ عطری مهربان؛ عطری آرام!
چشمانم را میبندم و آرزو میکنم این لحظه، در ابدیت ضرب شود. دلم میخواهد برای همیشه، در همان حال بمانم. کاش میشد زمان را متوقف کرد، تا همان جا، برای همیشه، آرام بگیرم!
صدای گریه شایان، از اتاق بلند میشود. از خواب بلند شده و گرسنه است. شیر میخواهد. باید بروم.
صدای پدر، از پشت گوشی تلفن، پیر و خسته است. هر بار که با هم حرف میزنیم، احساس میکنم صدایش، شکستهتر و ناآشناتر از قبل میشود. انگار چیزی، راه گلویش را بسته است. میپرسم: حالتان خوب است؟
چند ثانیهای طول میکشد تا صدایم به او برسد. بغضم را میخورم و نفسم را به شدت بیرون میدهم تا مانع ریزش اشکهایم شوم. صدای گرفته و غمزده پدر، در گوشی میپیچد:
- شما چطورید، لاله جان؟ رو به راهید؟
تمام تلاشم را به کار میبرم، تا صدایم نلرزد:
- وحید .... وهاب .... بچههایشان .... آنها چطورند؟
حرفهایمان، همه پرت و پلاست. نمیفهمیم چه میگوییم و چه میشنویم. سوالهایمان، همه بیجواب میمانند. چون همه اینها بهانهاند؛ بهانهای تنها برای شکستن سکوت و شنیدن صدای یکدیگر!
مکث پدر، از فاصله زمانی رسیدن صدا در خطوط تلفنی تهران - بن، طولانیتر میشود. صدایش میکنم، تا مطمئن شوم هنوز ارتباط بر قرار است.
میگوید: دیگر خوب جا افتادهاید؟
جوابش را کامل میدهم، تا خیالش راحت شود. میگویم همه چیز عالی است.
آپارتمانمان در طبقه چهاردهم برجی در خیابان اصلی، با لوکسترین و مدرنترین وسایل زندگی، پر شده است. شایان به آمادگی میرود و آنجا، موسیقی، شنا و ژیمناستیک کار میکند. زبان آلمانی یاد میگیرد و با بچههای آنجا، حسابی جور شده است. مربیاش که یک زن بلند قد مو بور است، از استعداد و پیشرفت شایان، خیلی تعریف میکند. اغلب عصرها، سه تایی میرویم پیادهروی، تا پارک مرکزی و کنار راین. شام را بیرون میخوریم. شایان، حسابی به ماهی برشته با سس گوجه و چیپس خردلی، علاقهمند شده و یک پرس کامل میخورد. بعد از شام، قدمزنان برمیگردیم خانه. شایان، معمولاً ساعت ده میخوابد، تا صبح از سرویس جا نماند.
پدر حرفم را قطع میکند: امیر ... امیر چه میکند؟
در موج توفنده تردید، گرفتارم. مکثی میکنم و دو دل میگویم: خوب است. دارد زبان آلمانی یاد میگیرد. با یکی دو تا از دوستانش، میخواهند یک کار و کاسبی، راه بیندازند.
سکوت؛ سکوتی پر رمز و راز؛ سکوتی تلخ و دلهرهآور ....
پدر، قاطعانه سکوت را میشکند:
- کارهای دانشگاهی را پیگیری کرد؟ مدارکش را ارائه داد؟
به نقطه نامعلومی از فضای مقابلم خیره میمانم. ذرات گرد و غبار، در ستون روشنی از نور، زیر پنجره اتاق، معلقاند؛ درست مثل من!
هنوز، نه! میگوید اول باید زبان آلمانی را خوب یاد بگیرد. بعد هم ... میخواهد از نظر مالی، کاملاً! رو به راه شود، تا وقتی درگیر درس شد، مشکلی نداشته باشیم!
صدای پدر دو رگه میشود:
- مگر من و پدرش نیستیم؟ دو - سه سال درس خواندن، که این حرفها را ندارد.
هفت - هشت ماه است که رفتهاید، آقا هنوز مدارکش را هم ارائه نکرده، تا بررسی شود!
میمانم. جوابی ندارم. حداقل جواب قانع کنندهای ندارم، که پدر را توجیه کنم.
میگویم: امیر! ما که برای همیشه، اینجا ماندنی نیستیم! قرارمان هم این نبود که بیایی و کار و کاسبی راه بیندازی. چرا این قدر این دست و آن دست میکنی؟
چشمان درشت و بیحاتش، تنگ میشود و با یک نگاه، سبک و سنگینم میکند:
- بد است که همین اول کاری، شانس در خانهمان را زده؟
میگویم: فکر میکنم یادت رفته که ما، برای چه آمدهایم اینجا!
دستی به موهای انبوه و درهمش میکشد و دلخور میگوید: زنهای مردم، از موفقیتهای شوهرانشان بال درمیآورند. آن وقت تو، مدام بهانه میگیری!
- بهانه چیست، امیر؟ نباید بپرسم کی میروی سراغ درس و دانشگاهت؟!
میبینی که هنوز زبانشان را خوب یاد نگرفتهام!
با نرمی میگویم: خیلی خوب! پس همه وقت و انرژیات را بگذار روی همین کار. دیگر کار و کاسبی و باز کردن کافه و این حرفها چیست؟
از کوره در میرود:
- که تا آخر کار، زیر منت پدر جانت باشیم، و خرج زندگیمان را ایشان بدهد؟! میگویم: خودش میخواهد. این طوری، خیالش راحتتر است. به خودت هم گفت که نمیخواهم دغدغه مالی داشته باشی. فقط برو و بچسب به درست!
- به به! چه پدر زن سخاوتمندی! چه داماد بیعرضه و مفتخوری!
با اعتراض میگویم: امیر!
جوابم را نمیدهد. پاکت ذرت برشته را خالی میکند در آب استخر پارک، و مرغابیها، پر سر و صدا، دور ذرتها جمع میشوند. شایان، با شادی دست میزند و بالا و پایین میپرد.
امیر برمیگردد و روی نیمکت چوبی مینشیند. مرغابیها جیغ و داد میکنند. صدایشان، همه جا را برداشته است. شایان، کنار استخر مینشیند و خردههای ذرت روی زمین ریخته را، یکی یکی، داخل آب میاندازد. به امیر نگاه میکنم. مثل مجسمهای سنگی، نگاهش را به رو به رو دوخته، دستها را دور سینه گره زده، و پاها را روی هم انداخته است. به طرفش میروم. نگاهم نمیکند. روی نیمکت مینشینم:
- امیر! تو چرا این طوری فکر میکنی؟ چرا اینقدر نسبت به پدرم منفی هستی؟
بیآنکه نگاه از رو به رو بگیرد، سرد جواب میدهد: تو نمیفهمی برای یک مرد، چقدر سخت است که خرج زندگیاش را پدر زنش بدهد!
- این مورد، استثناست. برای همیشه که نیست. بعدها، وقتی مدرکت را گرفتی و رو به راه شدی، جبران میکنی.
به طرفم میچرخد:
- وقتی راهی پیدا شده که بتوانی دستت را توی جیب خودت بکنی، چرا باید از آن بگذری؟!
میگویم: این راه، هر قدر هم که خوب و عالی باشد، باز هم از تو انرژی میگیرد. زمان میگیرد. ما اینجا آمدهایم، فقط و فقط به خاطر درس تو، نه هیچ چیز دیگر! نگاه ماتش را به صورتم میدوزد:
- درس و دانشگاه فرار نمیکنند. من نمیخواهم موقعیت به این خوبی را از دست بدهم. کمی صبر کنی، همه چیز درست میشود.
حرصم میگیرد:
- تا کی باید صبر کنم؟
زهرخند تلخی تلخی روی لبهایش خانه میکند.
- دلت هوای پدر جانت را کرده؟