خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
15 اسفند 1386

از کوره درمی‌روم:
- مسخره نکن، امیر! من فقط می‌خواهم تو به قول و قرارت پایبند باشی. همین!
- من به قول و قرارم، پایبند می‌مانم، اگر که تو این قدر حرف‌های دیکته شده پدر جان را به گوش من نخوانی و کمی هم به من اعتماد کنی!
داد می‌زنم: چرا این قدر «پدر جان»، «پدر جان» می‌کنی؟ ما داریم حرف خودمان، را می‌زنیم!
از جا بلند می‌شود. رو به رویم می‌ایستد و چشم در چشمم، بلند می‌گوید: برای اینکه، اینجا هم از دست این لوس‌بازی‌ای تو در امان نیستم. اینجا هم همه فکر و ذکر و حرفت، پدرت است. حتی اینجا هم نمی‌توانی زندگی‌ات را در من و شایان خلاصه کنی، نه کس دیگر.
از جا می‌پرم. صورتم داغ و ملتهب ، می‌سوزد. انگار زیر پوستم، آتش شعله می‌کشد:
- بس کن، امیر! دست از این حسادت احمقانه‌ات بردار. چشم‌هایت را باز کن. خوب ببین! اگر اینجا، کیلومترها دورتر از پدرم، کنار تو ایستاده‌ام، اگر از خانه و شهر و علایقم دل کنده‌ام، فقط و فقط به خاطر تو بوده، نه کس دیگر. این را بفهم!
به طرف شایان می‌روم. بلندش می‌کنم و در آغوش می‌گیرمش. شایان با چشمان گرد و وحشت‌زده‌اش نگاهم می‌کند، و وقتی راه می‌افتم، دست و پا می‌زند. دلش نمی‌خواهد از مرغابی‌ها جدا شود. جیغ و دادش که بلند می‌شود، محکم‌تر در آغوش می‌گیرمش. به سرعت راه می‌افتم. صدای امیر را از پشت سرم می‌شنوم. بی‌اعتنا به او، از چهارراه می‌گذرم. باران، نم نم می‌بارد. کلاه کاپشن شایان را بر سرش می‌کشم.
سنگفرش قرمز پیاده‌رو، خیس و لغزان است. انعکاس نور چراغ ماشین‌ها، روی آسفالت خیس خیابان می‌رقصد. به ساختمان‌مان که می‌رسیم، باران تندتر شده است. دکمه آسانسور را می‌زنم و قبل از آنکه در بسته شود، امیر با شتاب، خودش را داخل اتاقک می‌اندازد.
پاچه‌های شلوار جینش، خیس است، و قطرات باران، بارانی کرم رنگش را هاشور زده است. قطرات آب، میان موهای بلند و مشکی‌اش می‌درخشد. ابروهایش درهم است، و نگاهش به زمین. حواسش آنجا نیست. آسانسور، با موسیقی ملایمی بالا می‌رود و طبقه چهاردهم می‌ایستد.
زودتر از امیر، خود را به آپارتمان می‌رسانم و کلید را در قفل می‌چرخانم. شایان را که حالا در آغوشم خوابیده، به اتاقش می‌برم. کاپشنش را درمی‌آورم و روی تخت، می‌خوابانم. پاورچین از اتاقش می‌برم. کت بلندم را از جالباسی آویزان می‌کنم. امیر با همان بارانی خیس، روی کاناپه نشسته و انگشت‌ها را میان موهایش، چنگ زده است.
به آشپزخانه پناه می‌برم. قرص آرام‌بخشی می‌خورم و لیوان آب را سرمی‌کشم. قهوه‌جوش را از برق  درمی‌آورم و به اتاقم می‌روم.
در تاریکی اتاق، لبه تخت می‌نشینم و صورتم را در میان دست‌هایم پنهان می‌کنم. از این بحث‌های تکراری، از این بگومگوهای بی‌نتیجه و جنگ و دعواهای بی‌حاصل، خسته‌ام. از سکوت تلخ مهر، بیزارم. دلم نمی‌خواهد در سرمای زمهریر غربت، با تنها همزبانم هم قهر باشم. اما امیر، راه و بی‌راه با من قهر می‌کند. می‌داند چقدر دلم می‌گیرد. می‌خواهد مرا به زانو دربیاورد. می‌خواهد تسلیم شوم. می‌خواهد اقرار کنم که پدر را، بیشتر از او و زندگی‌ام دوست دارم. اما نمی‌داند که اشتباه می‌کند. حماقت می‌کند. با این رفتارهای بچگانه و قضاوت‌های نادرست، فقط ابهت و وقارش را کم می‌کند. کاری می‌کند که عشقش در گوشه قلبم، به یک تصویر گنگ و مبهم بدل شود.
چشمانم را که از حصار دست‌ها بیرون می‌کشم، امیر را می‌بینم. رو به رویم ایستاده است و خاموش، نگاهم می‌کند. لب فرو بسته، اما هایهوی درونش را از برق نگاه و رنگ به رنگ شدن چهره‌اش حس می‌کنم.
مقابلم زانو می‌زند. دست سردم را می‌گیرد و خیره در نگاهم می‌ماند. نگاهش تلخ است؛ به تلخی سکوتش.
زیر نگاه خیره و مداومش، احساس ناراحتی می‌کنم. بالاخره لب باز می‌کند:
- اگر راست می‌گویی، اگر کمتر از پدرت دوستم نداری، این قدر بهانه نگیر! بگذار کاری برای خودم دست و پا کنم، تا محتاج هیچ کس نباشم. بگذار خودم، برای زندگی‌مان تصمیم بگیرم. این قدر حرف‌ها و پند و اندرزها و دستورهای پدرت را به گوش من نخوان! حداقل اجازه بده، این مدتی که اینجا هستیم، فقط و فقط، به هم فکر کنیم.
سکوت می‌کنم. قطره‌ای اشک، از گوشه چشمانم می‌چکد پایین. چهره شکسته پدرم، در نگاهم موج برمی‌دارد و محو می‌شود.
- لاله، من می‌دانم که تو و پدرت، چقدر به هم وابسته‌اید. اما یک مرد، نمی‌تواند چنین چیزی را بپذیرد. نمی‌تواند عشق زنش را، با دیگری تقسیم کند. حتی اگر آن دیگری، پدرش باشد. لاله! باور کن که من دوستت دارم. می‌خواهم تا اینجا هستیم، خوش باشیم و از زندگی لذت ببریم. درسم را هم می‌خوانم. اما بگذار کمی جا بیفتیم. بگذار زبانم را یاد بگیرم. دستم هم که به جایی بند باشد و از زیر بار منت پدرت بیرون بیایم، بهتر می‌توانم دل به درس بدهم. اگر واقعاً دوستم داری، ثابت کن! کمتر از دلتنگی و برگشتن حرف بزن! بگذار باور کنم که تو هم دوستم داری!
چاره‌ای ندارم. امیر حرفم را نمی‌فهمد. هر چه می‌گویم، از آن تعبیری نادرست و غلط می‌کند. اینجا هم فقط امیر را دارم. نمی‌توانم با او بجنگم؛ جنگی که حاصلش، فقط قهر است و تلخی. باید تن به تقدیر بسپارم. هیچ چاره‌ای ندارم؛ هیچ چاره‌ای!
دستش را به گرمی فشار می‌دهم. لبخند کمرنگی روی لب‌هایش می‌نشیند. نفس راحتی می‌کشد و زیرلب زمزمه می‌کند: ممنون!

حیاط، پر گل و درخت است؛ سبز و سرخ. عطر بهار نارنج و اطلسی‌ها و یاس‌ها، همه جا را برداشته است. آفتاب، پاک و زلال، روی دانه‌های سرخ و یاقوتی انار می‌تابد. پدر لب حوض نشسته است و با شیلنگ، باغچه را سیراب می‌کند. مادر، زیر سرسبزترین و پربارترین درخت انار، روی چهارپایه کوتاهی ایستاده است و انارهای سرخی را که از فرط رسیدگی ترکیده‌اند، یکی یکی می‌چیند و داخل سبد می‌گذارد.
می‌روم روی لبه کوتاه حوض. دست‌ها را به طرفین، از هم باز می‌کنم و با احتیاط قدم برمی‌دارم؛ قدم‌هایی کوتاه و لغزان. تعادلم را به سختی حفظ می‌کنم. پدر، حواسش به من نیست. مادر هم. چند گام دیگر برمی‌دارم. نگاهم پرمی‌کشد به سوی مادر، که حالا چند شاپرک سپید، دور سبد انارهایش بال و پر می‌زنند.
یکی از شاپرک‌ها، خود را به نسیم می‌سپارد و پیش می‌آید؛ نزدیک و نزدیک‌تر. خوب که نگاهش می‌کنم، شاپرک نیست. یک قاصدک سفید پنبه‌ای است، با پره‌های نازک و لغزان. می‌خواهم بگیرمش. پدر همیشه می‌گوید، قاصدک‌های سرگردان، با خود خبر خوشی دارند. دست دراز می‌کنم. می‌خواهم قاصدک را در میان مشتم بگیرم و زیر پره‌های صدفی‌اش زمزمه کنم: سلام من را به مادرم برسان!
مادر برمی‌گردد و نگاهم می‌کند. لبخند شیرین و روشنی روی لب‌هایش نشسته است. حرف دلم را شنیده است و با نگاهش می‌گوید: دخترکم! من که اینجا هستم.
اما نه! مادر نیست. رفته است. سال‌هاست که رفته است. تا آنجا که دیگر نمی‌توان برگشت؛ تا آسمان هفتم. رفته و حسرت در آغوش کشیدن و بوییدن و بوسیدنش را برای همیشه بر دلم گذاشته است.
دستم را درازتر می‌کنم. قاصدک دور انگشت اشاره‌ام می‌چرخد. انگار به آن بوسه می‌زند. ناگهان تعادلم را از دست می‌دهم. پایم می‌لغزد و می‌افتم توی آب. پدر را می‌بینم، که از جا می‌پرد. من، وسط حوض دست و پا می‌زنم. بالا و پایین می‌روم و قلپ قلپ آب می‌خورم. پدر فریاد می‌زند. دهانم را که باز می‌کنم، یک عالم آب وارد حلقم می‌شود و راه نفسم را می‌بندد.
صدای پدر، از دورها می‌آید:
- لا ... له ...

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: