خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنزهنر
18 فروردین 1387
24 اسفند 1386
11 اسفند 1386
4 اسفند 1386
27 بهمن 1386
11 اردیبهشت 1387
5 اردیبهشت 1387
26 فروردین 1387
21 فروردین 1387
13 فروردین 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
15 مهر 1386
24 اردیبهشت 1387
22 اردیبهشت 1387
19 اردیبهشت 1387
17 اردیبهشت 1387
13 اردیبهشت 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
19 فروردین 1387
26 اسفند 1386
20 اسفند 1386
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
15 فروردین 1387

چشمان امیر هم سرخ سرخ است. رگ گردنش بیرون زده است، و لب‌هایش به کبودی می‌زند. با نفرت می‌گویم: اگر تمدن و آزادی این است که مثل حیوان‌ها رفتار کنم، من می‌خواهم همان امل و عقب‌افتاده بمانم. امشب هم با تو، هیچ جا نمی‌آیم!
امیر نعره می‌زند: غلط می‌کنی!
دستش در هوا بلند می‌شود و سیلی محکمی روی گونه‌ام می‌نشاند. بانگ سیلی، با صدایی در عمق دهلیزهای تاریک مغزم، درهم می‌آمیزد:
- خیالتان راحت باشد، جناب مشیری، جای لاله همیشه در قلب من است .... جای لاله .... در قلب من .... در قلب من ....
برای چند لحظه گیج و منگم. سوزش شدیدی، زیر پوست صورتم، شعله می‌کشد. دستم را روی گونه‌ام می‌فشارم. دل به دریا می‌زنم و بلند می‌گویم: بزن .... بزن که حقم است. حق من است که این همه سال، تحملت کردم. به خاطر خودخواهی‌هایت، از خیلی چیزها گذشتم. چشمانم را به روی خطاهایت بستم و همه چیز را به جان و دل خریدم، تا عشقم را به تو ثابت کنم؛ عشقی را که لایقش نبودی! به بهانه درس خواندن، مرا از پدرم، خانواده‌ام، خاکم جدا کردی و کشاندی اینجا. اما خیلی زود خودت را باختی. خودت را گم کردی. عوض شدی! با این حال، باز هم صبر کردم؛ به امید اینکه شاید روزی، این رنگ و لعاب‌ها و بازیچه‌های فریبنده، دلت را بزند. گفتم شوخی نیست. هفت سال به پای درس و رشته‌اش زحمت کشیده، بالاخره سرش به سنگ می‌خورد و برمی‌گردد سر خانه اولش. یادش می‌آید که برای چه اینجاست! اما افسوس که هر چه می‌گذشت، تو به اندازه سال‌ها، از گذشته‌ات، از خودت، فاصله می‌گرفتی و در منجلاب مثلاً آزادی اینجا، فرو می‌رفتی. آن‌قدر، که دیگر امیدی به نجاتت نیست. فکر نکن نمی‌دانم در آن کاباره لعنتی، چه غلط‌هایی می‌کنید. فکر می‌کنی چون خودم را در این چهاردیواری حبس کرده‌ام، از هیچ چیز خبر ندارم؟ فکر می‌کنی نمی‌دانم در پارتی‌ها و دوره‌های شبانه‌تان، در سفرها و معاملات و هزار کوفت و زهر مار دیگرتان، تن به چه خلاف‌ها و کثافت‌کاری‌ها که نمی‌دانید، به اسم تمدن، فرهنگ، آزادی ... زمانی فکر می‌کردم، تو جوان با استعدادی هستی که حقت است از امکانات و پیشرفت‌های علمی اروپا استفاده کنی. اما دیر شخصیت اصلی‌ات را شناختم؛ یک آدم پوچ کم ظرفیت تو خالی! حیف .... حیف که دیر شناختمت!
امیر برایم کف می‌زند. نیشخند زهرآلودی روی لب‌هایش بازی می‌کند و خشم فرو خورده‌ای، در طنین صدایش موج می‌زند:
- براوو .... براوو .... سخنرانی غرایی بود. من اگر خدای تو بودم، شش دانگ بهشت را، یکجا به نامت می‌زدم!
به سختی لب باز می‌کنم:
- کارت به جایی رسیده که حتی خدا را هم مسخره می‌کنی؟!
داد می‌زند: بس کن، دیگر! انگار خدا را برای خودش خریده ... نخیر، خانم! ما هم به خدا اعتقاد داریم. اما دلیل ندارد حتماً مسلمان باشیم و دولا و راست شویم، تا خدا را قبول داشته باشیم که. اگر این طور باشد، بقیه دین‌ها یعنی کشک! من زده‌ام که زندگی کنم و از زندگی‌ام لذت ببرم، نه این که لای منگنه باشم و همه عمرم را صرف بکن و نکن‌های الکی و کورکورانه احمق‌هایی مثل تو بکنم! تو هم نمی‌فهمی. درک نمی‌کنی که حق داری از زندگی‌ات لذت ببری و خوش باشی. مثلاً در خانواده فرهنگی بزرگ شده‌ای. فقط یک مشت خرافات و اراجیف، کرده‌اند توی کله‌ات! مثل آدم‌های تارک دنیا، نشسته‌ای یک گوشه و کارت شده نماز و دعا و گریه و زاری. اگر دین شما این است، آقا، ما نخواستیم.
اشک از چشمانم می‌جوشد و تمامی ندارد. نمی‌دانم چه بگویم. حوصله بحث‌های بی‌نتیجه و بی‌حاصل را ندارم. حوصله بحث‌های بی‌نتیجه و بی‌حاصل را ندارم. حوصله کش و واکش را ندارم. خسته‌ام؛ آن‌قدر خسته، که دلم می‌خواهد تا آخر دنیا، فقط بخوابم.
روی تخت می‌نشینم. صورتم را میان دست‌ها می‌گیرم و بلند گریه می‌کنم. امیر هم عصبی و پریشان، چند ناسزا نثارم می‌کند. ادکلن‌ها و مجسمه‌های ریز و درشت میز توالت را پرت می‌کند و می‌شکند. در اتاق را محکم به هم می‌کوبد و می‌رود.
نوازش دست‌های گرم و کوچکی، روی شانه‌هایم می‌نشیند. مثل برق‌گرفته‌ها برمی‌گردم. شایان است نمی‌دانم کی به اتاق ما آمده است. چشمان وحشت‌‍زده و نگرانش، به من دوخته شده است. به سرعت اشک‌هایم را پاک می‌کنم. نمی‌دانم چه بگویم. خرس پشمالوی محبوبش را که «بامزی» صدایش می‌کنیم، از دستش می‌گیرم. آن را جلو شایان تکان می‌دهم و با بغض می‌گویم: سلام، آقاشایان .... به شما نگفته‌اند بدون اجازه، نباید به اتاق پدر و مادرتان بروید؟ من که خرسم، این چیزها را می‌دانم!
شایان، بامزی را از دستم می‌قاپد و خودش را در آغوشم رها می‌کند. می‌لرزد. صورتش سرد است. دست‌هایش یخ کرده، و ترسیده است. حرف نمی‌زند. محکم در بغل می‌فشارمش و موهای سیاهش را بوسه‌باران می‌کنم.
دستم به بامزی می‌خورد. مرطوب است. با عجله، صورت شایان را بالا می‌گیرم. قطرات اشک، مثل دانه‌های درشت مروارید، روی گونه‌های کوچکش می‌غلتد. می‌لرزم. بندبند بدنم، در حال از هم پاشیدن است. تا به حال گریه خاموش و بی‌صدای پسرم را ندیده‌ام. آتش در دلم شعله می‌کشد. با بغض می‌گویم: گریه نکن، پسرم! گریه نکن! 
و هق هق بلند گریه‌ام، اتاق را پر می‌کند.

دهمین روز بی‌شایان را به پایان می‌رسانم. انگار هزار سال است که از پسرم دورم. انگار سال‌هاست که ندیده‌امش. فکر دیدن و در آغوش کشیدنش، به یک رویای دور می‌ماند. مثل دیوانه‌ها در خانه قدم می‌زنم. طول و عرض سالن پذیرایی را می‌روم و می‌آیم. از پله‌های مرمری اتاق‌های خواب، بالا و پایین می‌روم. در اتاق‌ها چرخی می‌زنم و باز، برمی‌گردم سرجایم، کنار پنجره. تنها حسن این آپارتمان سرد و بی‌روح، همین پنجره بزرگ رو به آسمانش است. هیچ ساختمان دیگری، در چشم‌انداز پنجره، به ارتفاع ساختمان ما نیست، و من می‌توانم از طبقه چهاردهم، تا دورها را ببینم. کوه‌های سپیدپوش که در خط افق، دورادور شهر را دربرگرفته‌اند، افق که حالا به سرخی می‌‌زند، و آسمان خاکستری، که همیشه پر از پاره‌های ابر است. آسمان، تنها جایی است که وقتی به آن نگاه می‌کنم، احساس بیگانگی و غربت نمی‌کنم. اگر چه آسمان اینجا، همیشه ابری است و مه‌آلود است و با آسمان ایران فرق دارد، اما هر چه هست، تنها مرز مشترک من و تعلقاتم است.
غیبت امیر و شایان، طولانی شده است. فکرش را هم نمی‌کردم که امیر، ده روز تمام، مرا تنها، رها کند و برود. هر چند دیگر هیچ چیز از او بعید نبود. من، رفتارها و تغییرات باور ناپذیرتر از این را هم به چشم خود دیده بودم. چهار سال زندگی در بن، به من داده بود که هر چیز عجیب و غیرممکن را، حداقل از جانب امیر، ببینم و بپذیرم و باور کنم!
گرسنگی، باز از خانه بیرون می‌کشدم. عصر است، و خیابان‌ها، شلوغ. نسیمی که از جانب رودخانه می‌وزد، هوای خنکو مرطوب و شرجی را در فضا می‌پراکند. صدای موسیقی، در میان صدای طبل و بوق شیپورها، همه جا را برداشته است. روز یکشنبه است، کارناوال شادی، در شهر راه افتاده است. دلقک‌ها با لباس‌های رنگارنگ و صورت‌های مسخره‌شان، روی تریلر کارناوال می‌رقصند و کف می‌زنند و به سوی جمعیت، گل، شکلات و توپ‌های رنگی پرت می‌کنند. بچه‌ها، شادمان، در حالی که دنباله بادکنک‌های رنگی و بزرگ را در دست دارند، همراه بزرگ‌ترها، اطراف کارناوال را گرفته‌اند.
کارناوال، آرام آرام، طول خیابان را طی می‌کند، و جمعیت، پا به پایش می‌رود. پشت میله‌های پارک، روی سکوی سیمانی می‌نشینم و به آنها نگاه می‌کنم، که چه سرخوش و بی‌خیال‌اند. انگار هیچ غمی ندارند و همه دنیایشان، در همان ساعت و همان لحظه و همان رقص آواز و خنده، خلاصه می‌شود.
کارناوال، کنار میدان بزرگ مرکزی، در ضلع شمالی پارک می‌ایستد. یکی از دلقک‌ها، در قفس چوبی را باز می‌کند، و دسته‌ای کبوتر سفید، رو به آسمان پر می‌زنند. جمعیت کف می‌زند و هورا می‌کشد. به دنبال کبوترها، صدها بادکنک رنگی هم در زمینه خاکستری آسمان بالا می‌رود. از دیدن این منظره زیبا، بچه‌ها جیغ می‌کشند و شادی می‌کنند.
صدای هیاهوی جمعیت، در سرم می‌پیچد. به طرف استخر پارک می‌روم. کارناوال شادی، پارک را هم خلوت کرده است. روی نیمکتی می‌نشینم و نان باگتی از پاکت در می‌آورم. نان، ترد و داغ و تازه، است و من، گرسنه. حسابی می‌چسبد. وقتی سیر می‌شوم، نان دیگری در می‌آورم. آن را تکه تکه می‌کنم. می‌روم کنار استخر و تکه‌های نان را درون آب می‌ریزم. زودتر از اردک‌ها، ماهی‌ها سرخ و سیاه ریز و درشت، دور نان‌ها جمع می‌شوند و آنها لب می‌زنند. کمی بعد هم اردک‌ها، با آن چشمان تیله‌ای و منقارهای نارنجی‌شان، پر سر و صدا به سمت خرده‌نان‌ها حمله می‌کنند. اگر شایان بود، حالا حتماً سر سفید و گرد اردک‌ها را نوازش می‌کرد و می‌خواست که بغلشان کند.
دلم می‌گیرد. چیزی از عمق وجودم، می‌جوشد و بالا می‌آید. ابرهای خاکستری آسمان دلم، باز از راه می‌رسند.

 

چرا پدر به من زنگ نمی‌زند؟ بعد از نامه‌ای که برایش نوشتن و جوابی که برایم فرستاد، هیچ تماسی با هم نگرفته‌ایم.
من خجالت می‌کشم و نمی‌توانم با پدر حرف بزنم. می‌ترسم که اگر زنگ بزنم و صدای او را بشنوم، نتوانم خودم را کنترل کنم و فقط گریه کنم. و او .... او چرا زنگ نمی‌زند؟!
برای یک لحظه، یک لحظه کوتاه، از ذهنم می‌گذرد: نکند امیر، تلفن را قطع کرده باشد؟
از جا می‌پرم و به سرعت می‌روم. خیابان، خلوت است. جمعیت، همراه کارناوال رفته‌اند. صدای گنگ و نامفهوم موسیقی، از دورها به گوش می‌رسد. هوا رو به تاریکی است. با شتاب، کوچه‌ها را پشت سر می‌گذارم.
توی آسانسور، به نفس نفس می‌افتم. تنم داغ است و یکپارچه، می‌سوزد. در آپارتمان، زوزه‌کشان روی پاشنه می‌چرخد. آپارتمان، سرد و تاریک است. کلید برق را می‌زنم و به طرف تلفن می‌روم. میز عسلی را که جلو می‌کشم، دو شاخه تلفن را می‌بینم که روی زمین افتاده است. وا می‌روم. برای همین است که این تلفن لعنتی، ده روز است که روزه سکوت گرفته است. امیر بی‌رحم، سنگدل، نامرد!
داغی اشک به چشمانم می‌دود. اینها را که از قبل می‌دانستم: بی‌رحمی و سنگدلی و نامردی‌اش را. هیچ کدام‌شان تازه نبود. هیچ کدام‌شان عجیب نبود. اشک، امانم نمی‌دهد، و آه‌های پر سوز و گداز، یکی یکی از عمق سینه‌ام پر می‌کشند و بالا می‌آیند.
دو شاخه را به پریز می‌زنم. گوشی را برمی‌دارم و روی نزدیک‌ترین راحتی، وا می‌روم. همین‌طور که شماره‌ها را یکی یکی می‌گیرم، آرام اشک می‌ریزم. صدای بوق‌های کوتاه و منقطع که در گوشی می‌پیچد، ضربان قلبم، تند می‌شود. اشک‌هایم را با سر آستین پاک می‌کنم و منتظر می‌مانم. دو بوق، سه بوق ... به پنجره نیمه تاریک نگاه می‌کنم. ذهنم در هم است، و به سختی می‌توانم حساب کنم که حالا در تهران، ساعت حوالی ده شب است.
تلفن، پنجمین بوق را می‌زند، که کسی گوشی را برمی‌دارد. از شدت هیجان، چانه‌ام می‌لرزد، و اشک، دوباره از چشمانم سرریز می‌شود. صدای مهربان اما خسته و تکیده پدرم، در گوشی می‌پیچد:
- بله؟
با بغض جواب می‌دهم: پدر جان!
صدای پدر، از شادی می‌لرزد و هیجان‌زده می‌گوید: لاله .... لاله من .... تویی؟!
دیگر نمی‌توانم حرف بزنم. فقط لبم را می‌گزم، تا هق هق گریه‌ام بلند نشود. صدای پدر، گله‌مند است:
- تو که مرا نصفه‌جان کردی، لاله! چرا گوشی را برنمی‌دارید؟ کجایید، این چند روزه؟
لرزان می‌گویم: تلفن قطع بود. من خانه بودم.
پدر مکثی می‌کند و با تردید می‌پرسد: شایان خوب است؟ کجاست؟
باز بغض، باز اشک، باز لرزش چانه:
- با امیر .... رفته‌اند .... سفر ...

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: