ترجمه: هدی صادقی مرشت
بانکدار به یادآورد و با خود اندیشید: فردا ساعت دوزاده آزادی خود را بدست می آورد. طبق قرار، باید دو میلیون به او بپردازم. تمام شد... برای همیشه نابود شدم!
پانزده سال پیش او پول زیادی داشت و اکنون می ترسید که از خودش بپرسد بیشتر پول دارد یا بدهی؟ قمار کردن روی دارایی اش و بی احتیاطی با پولش، شغلش و تجارت، او را به تدریج به سمت افول کشانده بود و مرد مغرور و نترس و خودخواه تجارت، یک بانکدار معمولی شده بود؛ هراسان از هرگونه افت و خیزی در بازار. پیرمرد، درحالیکه سرش را ناامیدانه میان دستانش نگاه میداشت، زیر لب شکوه کنان زمزمه کرد: شرط بندی لعنتی! چرا مردک نمرد؟ تنها چهل سال دارد... هرچه را که دارم خواهد گرفت... زندگی زناشویی و لذات زندگی را از من خواهد گرفت. و من...چون گدایی حسود هر روز همان کلمات را از او خواهم شنید...
- من مرهون لطف توام بخاطر شادی زندگی ام... بگذار کمکت کنم!
نه! این خیلی زیاد است. تنها راه فرار از فقر و شرم، مرگ است...مردن.
ساعت سه بار زنگ زد و بانکدار گوش می کرد. در خانه همه خواب بودند و تنها یک نفر - خودش – می توانست صدای درختان سرمازده آن سوی پنجره را بشنود. سعی کرد صدایی ایجاد نکند؛ از گاو صندوقش کلید دری را که پانزده سال گشوده نشده بود بیرون آورد. اورکتش را پوشید و از خانه خارج شد. باغ، تاریک و سرد بود. باران می بارید. باد رسوخ کننده نمناکی در باغ زوزه می کشید و خواب را از درختان گرفته بود. او هر چند به سختی سعی می کرد، اما قادر به دیدن زمین و درختان و مجسمه سپید نبود. با رسیدن به اتاق وکیل، نگهبان را دوبار صدا زد. جوابی نشنید. واضح بود که نگهبان در برابر این هوای بد، پناهگاهی یافته و حال جایی در آشپزخانه به خواب رفته است. پیرمرد با خود اندیشید: اگر جرأت انجام قصدم را داشته باشم ظن ِ به قتل وکیل، اول از همه گریبان نگهبان را خواهد گرفت.
او در تاریکی می کوشید که پله ها و در را پیدا کند. وارد هال و بعد وارد راهرویی باریک شد و کبریتی روشن کرد. حتی روحی هم آنجا نبود. تخت یک نفر بدون روکش گوشه اتاق بود و در آن تاریکی، اجاق گازی کنج اتاق نمایان شد. مهر و موم روی دری که به اتاق زندانی ختم می شد شکسته نشده بود. با خاموش شدن کبریت، رعشه براندام پیرمرد افتاد. به پنجره کوچک نگاه کرد. در اتاق زندانی، شمعی با نوری خفیف داشت می سوخت. خود زندانی مقابل میزش نشسته بود و تنها پشت او، موی سر و دستانش قابل دیدن بودند. کتابهایی گشوده شده روی میز پراکنده بودند، و دو صندلی روی قالیچه نزدیک میز بود.
5 دقیقه گذشت و زندانی حتی تکانی هم نخورد. حبس پانزده ساله به او آموخته بود بی حرکت بنشیند. بانکدار با انگشت خود به نرمی ضربه ای به پنجره زد اما زندانی در جواب حرکتی نکرد؛ بانکدار محتاطانه مهر و موم را از در جدا و کلید را در قفل فرو کرد. قفل استفاده نشده ناله خشنی سر داد و در با صدای غژغژ لولاهای روغن نخورده باز شد. او انتظار داشت که بلافاصله فریادی هیجان آلود یا صدای گامهایی را بشنود.
سه دقیقه گذشت و اتاق مثل قبل ساکت بود. بانکدار تصمیم گرفت وارد شود. پشت میز مردی نشسته بود که شباهتی به یک انسان معمولی نداشت. یک اسکلت! با پوستی سخت کشیده. موی مجعد بلند مثل موی زن و ریشی پرپشت. رنگ چهره اش زرد بود. گونه هایی فرو رفته، کمر خمیده و باریک. و دستی که سر پر مویش را به آن تکیه داده بود چنان لاغر به نظر می رسید که تماشا کردنش دردناک بود. موهایش تقریباٌ نقره ای و خاکستری شده بود و هیچ کس با یک نظر کوتاه به صورت باریک و لاغرش باور نمی کرد که او تنها چهل سال دارد. روی میز، جلوی دستان خمیده اش، تکه کاغذی قرار داشت که روی آن با دست خط بسیار ریز چیزی نوشته شده بود. پیرمرد اندیشید: شیطان بدبخت! احتمالا خواب است و خواب پولها را در رویایش می بیند. من فقط این جسم نیمه جان را می گیرم و روی تخت می اندازمش. خفه اش می کنم. با بالش. دقیق ترین آزمایش هم هیچ نشانه ای از مرگ غیرطبیعی نخواهد یافت. اما اول! بگذار این نامه را بخوانم تا ببینم چه نوشته.بانکدار کاغذ را گرفت و مشغول خواندن شد.
«فردا، در ساعت 12 نیمه شب، باید به آزادی و حق ارتباط با مردم رسیده باشم. اما پیش از آنکه اتاق را ترک کنم و خورشید را ببینم، به گمانم ضروری است تا چند کلمه ای با شما بگویم. با وجدانی پاک و پیش از آنکه خداوند مرا ببیند به شما اعلام می دارم که از آزادی، زندگی، سلامتی و همه آن چیزهایی که کتابهای شما موهبت می دانند، بیزارم.
پانزده سال تمام، با پشتکار، زندگی زمینی را مطالعه کردم. درست است! نه زمین را دیدم و نه مردم را. اما... در کتابهایتان... شرابهای نابی نوشیدم. نوازندگی کردم. درجنگل ها آهو و گراز شکار کردم. به زنان عشق ورزیدم؛ زنانی به زیبایی ابرهای بهشتی که بوسیله جادوی قریحه شاعرانتان خلق شدند... شبانه به دیدارم آمدند و افسانه هایی شگفتی آفرین در گوشم زمزمه کردند که مرا مست می کرد. در کتابهایتان به قله کوه البرز و Mont Blanc صعود کردم و از آنجا دیدم که چگونه خورشید صبحگاهان برمی خیزد و عصرگاهان پرتوش را بر سرتاسر آسمان، اقیانوس و مرز کوه ها، با طلایی باشکوهی، می پراکند. از آنجا دیدم که چطور بر فراز من، آذرخش ها با نور خود ابرها را از هم جدا می کنند. من، جنگل های سرسبز را دیدم، کشتزارها، رودخانه ها، دریاچه ها، شهرها.ن وای نی شبانان را شنیدم. من بالهای شیاطین زیبا را لمس کردم که نزد من آمده بودند تا از خدا سخن بگویند. در کتابهایتان، خود را در گودالهای بی انتها انداختم. معجزه کردم. شهرهای روی زمین را به آتش کشیدم. به مذهبی نو دست یافتم. همه کشورها را فتح کردم...
کتابهای شما به من خرَد داد. تمام افکار نشاط آلود بشریت که در طول قرون متولد گشت، در جمجمه من فشرده شده است. می دانم که از تمامی شمایان زیرک ترم. و من... از کتاب هایتان بیزارم. از تمامی موهبت های جهانی، از خرد جهانی. همه چیز، ناچیز و بی ارج است. ناتوان، خیالی و گمراه کننده چون سراب. به هر حال، پرغرور باشید و خردمند و زیبا؛ تا آن زمان مرگ نابودتان خواهد کرد. و آینده تان،تاریخ تان و ابدیت ِنبوغ ِ مردانتان هیچ خواهد بود.
شما دیوانه اید و مسیر را به غلط رفته اید. شما نادرستی را به جای درستی و زشتی را به جای زیبایی گرفته اید. شگفت زده می شوید اگر درختان سیب و پرتقال، عوض میوه، وزغ و مارمولک بار بدهند. شگفت زده می شوید اگر گلهای رز بویی شبیه بوی عرق بدن اسب بدهند. و من... از شما در شگفتی ام! کسی که بهشت را درازای زمین معامله کرده است.
نمی خواهم درکتان کنم...
ای کاش واقعاً این امکان را داشتم که بیزاریم را نسبت به زندگی ای که در پیش گرفته اید نشان دهم. من دو میلیونی را که زمانی چون بهشت در رویا می دیدمش رها می کنم. پولی که حالا از آن بیزارم؛ تا آنجا که ممکن است خود را از حقوقم نسبت به آن محروم کنم.ب اید پنج دقیقه قبل از زمان مقرر از اینجا خارج شوم. بنابراین باید توافق نامه را نقض کنم...»
بانکدار وقتی نامه را خواند آن را روی میز گذاشت؛ سر مرد عجیب را بوسید و شروع کرد به گریستن. از اتاق خارج شد. هرگز و در هیچ زمانی، حتی به خاطر شکست وحشتناکش در شرط بندی، مثل حالا، نسبت به خودش احساس بیزاری نداشت.
به خانه آمد. روی تختتش دراز کشید اما آشفتگی و اشکهایش برای مدتی مانع خوابیدن او شدند...
صبح روز بعد، نگهبان بینوا دوان دوان نزد او آمد و گفت که آنها مردی را که در آن اتاق زندگی می کرد دیده اند که از پنجره به باغ پریده است. مرد به سمت دروازه رفت و ناپدید شد. بانکدار، فوراً با خدمتکارانش به اتاق رفت و فرار زندانی اش را تأیید کرد. برای اجتناب از بحث غیر ضروری نامه را از روی میز برداشت و در بازگشت آن را در گاو صندوقش گذاشت.
پایان