خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
20 مهر 1387
10 مهر 1387
26 مرداد 1387
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
5 مهر 1387
27 شهریور 1387
15 شهریور 1387
داستان دنباله دار
22 شهریور 1387
11 شهریور 1387
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
نقد و بررسی
19 شهریور 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
31 شهریور 1387
17 شهریور 1387
2 شهریور 1387
30 مرداد 1387
16 مرداد 1387
کارگاه
25 شهریور 1387
21 مرداد 1387
14 مرداد 1387
گزارش
5 شهریور 1387
1 شهریور 1387
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
4 مرداد 1386

تو چشم هایم زل زد. ابروهایش را در هم کشید. سرم را پایین انداختم. گفت: «نشنیدم!» و خواست دوباره روزنامه را بردارد که آرام گفتم: «منظورم پرویز نبود.» به سرامیک های کف اتاق نگاه می کردم. تا وقتی که عصبانی نشده بود، می توانستم امیدوار باشم که تعریف کند اما اگر عصبانی می شد، دیگر نمی شد کاری کرد. برای همین تمام تلاشم را می کردم که آرام باشم.
گفت: «اگه اشتباه نکنم جوابتو قبلا داده ام.»
تند تند نفس می کشید.
سرم را بلند کردم و گفتم: «آخه برای چی؟»
_ ...
دستم را روی شانه اش گذاشتم و گفتم: «چه چیزی هست که اینقدر ناراحتت می کنه. خواهش می کنم بگو! تو رو خدا بگو! صورت را بوسیدم.
من را با دست کنار زد و بدون اینکه نگاهم کند گفت: «تمومش کن!»
_ آخه چرا هیچ وقت...
_ گفتم تمومش کن!
_ مامان!
بلند گفت:«دیگه نمی خوام چیزی بشنوم.»
گفتم:«آخه من دیگه بزرگ شدم. قدرت تجزیه و تحلیل دارم. من آدمم مامان. باید بدونم گذشته ام چی بوده. بابام کی بوده. تا کی می خوای سکوت کنی؟ چرا هر وقت ازت سوال می کنم اینقدر ناراحت می شی؟ چرا به من حق نمی دی که در موردش بدونم؟»
بلند شد. به اتاق رفت و در را قفل کرد.
روی مبل لم دادم.
باز هم نگفت. همیشه همین طوری می شد. هیچ وقت حتی یک جمله هم نمی گفت. همیشه عصبانی می شد و می رفت. حوصله منت کشی نداشتم ولی نمی خواستم وقتی پرویز آمد، او را ناراحت ببیند. این وسط تنها کسی که حق ناراحت شدن نداشت، من بودم. باید می رفتم و از دلش درمی آوردم.
بلند شدم و به طرف اتاقش رفتم. گوشم را به در چسباندم تا مطمئن شوم که گریه نمی کند.
آرام گفتم:«مامان!... مامانی!»
جواب نداد.
_ الهی من فدات بشم... الهی پیش مرگت بشم، غلط کردم. درو باز کن!
آرام در زدم.
_ باشه، من دیگه چیزی نمی پرسم. خوبه؟ اصلا به من چه که بابام کدوم خری بوده، مگه نه؟ حتما خیلی عوضی بوده که نمی خوای چیزی ازش بگی... گور باباش. از پرویز خودمون حرف می زنیم. به این آقایی، به این گلی. خوبه؟»
چند لحظه ساکت شدم. چه چیز دیگری باید می گفتم تا راضی بشود؟!
قفل در را باز کرد.
گفتم: «ایول مامانی!» چقدر از این لوس بازی ها بدم می آمد.
در را باز کردم. خودش را انداخت تو بغلم و با صدای بلند گریه کرد.
            
    

               
صبح، سر میز صبحانه، بابا و مامان چند بار به هم چشم و ابرو آمدند. بعد بابا گفت: «درست که تمام شد به سلامتی. بیا برویم کنار دست خودم در کارخانه.»
گفتم: «چند واحد هنوز دارم. وقتی هم که تمام شود، به کارخانه نمی آیم.»
چند بار دیگر هم این بحث را پیش کشیده است و هر بار من به او می گویم که اگر می خواستم کار شما را ادامه بدهم، اصلا دانشگاه نمی رفتم. دوست دارم معلم بشوم و ساعت ها با شاگردانم بحث فلسفی کنم.
ولی بابا دوباره گفت: «بیا آنجا معاون خودم باش. بعد هم برات به خواستگاری می رویم. فقط به کارخانه بیا که از نظر کار و هزینه زندگی مشکل نداشته باشی.»
همه حرفشان این بود که یک کار آبرومند البته از نظر خودشان داشته باشم. که بتوانند با یک خانواده در سطح خودمان فامیل بشوند...
وقتی از خانه بیرون آمدم، کمی که جلو رفتم، یک ماشین از پشت برایم چراغ زد. همان بنز یشمی بود و پشت فرمان هم همان دختر دیروزی نشسته بود. سعی کردم به او توجه نکنم و به راهم ادامه بدهم. اما او به دنبالم می آمد. در یکی از خیابان های فرعی ایستادم. پیاده شدم و با عصبانیت گفتم: «خانم می شود بگویید منظورتان از این کارها چیست؟!»
سرش را پایین انداخت و جواب نداد.
گفتم: «منتظرم! بفرمایید!»
اشک در چشمهایش جمع شد. گاز داد و رفت.
اصلا نمی توانم بفهمم معنی این کارش چه بود ولی فکر کنم می خواست چیزی بگویم که وقتی عصبانیت من را دید پشیمان شد. نمی دانم چه کنم.
   

              
                 
نگاهم کرد. سرش را تکان داد و گفت: «منتظرم! بفرمایید!»
گفتم: «کار نکردم.»
_ چرا؟ قرار بود جلسه قبل همه بگن در مورد چه کسی تحقیق می کنن. همه گفتن جز شما.»
بلند شدم و گفتم: «چون نمی خواستم کارکنم.»
_ می شه دلیلشو بگید؟
_ برای اینکه به زندگی هیچ کدومشون علاقه ندارم.
بلند شد. همانطور که پشت میز ایستاده بود گفت: «ولی شما با بقیه بچه ها فرقی ندارین. باید قانون کلاس رو رعایت کنین.»
پرسیدم: «منظورتون اینکه که نمره پایان ترمم از پونزده حساب می شه؟! اشکالی نداره.»
_ من اصلا درمورد نمره حرفی زدم؟!
لبخند تلخی زدم و گفتم: «دیگه بدتر! می دونید، من اصولا دوست ندارم چند ساعت برم کتابخونه، زحمت بکشم، خودمو خسته کنم که یکی دیگه کار پایان نامه دکتراشو تکمیل کنه و نمره بگیره...»
صنم مدام گوشه مانتو ام را می کشید و زیر لب می گفت: «هیس!» دستش را کنار زدم و ادامه دادم: «یا کتاباش به چاپ سوم و چهارم برسه، در حالی که خودش حتی معنی نوشته های کتابشو نمی دونه.»
سرش را تکان داد و گفت: «فهمیدین تو همین جمله ای که گفتین چند تا سفسطه بود!»
کتابم را بستم. نفس عمیقی کشیدم و جواب دادم: «بله، شما فقط سفسطه آدمای دیگه رو پیدا کنید! ولی فلسفه فقط این نیست. شایدم اصلا این نباشه!» لحظه ای نگاهم تو چشم علیرضا افتاد. برگشته بود و به من نگاه می کرد. چشم هایش برق می زد.
به استاد نگاه کردم. عینکش را برداشت و روی میز گذاشت. دستی به موهای جوگندمی اش کشید و سرش را تکان داد.
علیرضا می خواست دست بزند که من اخم کردم. بی صدا خندید.
گفتم: «من نمی تونم برای چیزی که دوست ندارم وقت بذارم و تحقیق کنم. نمره ام اصلا برام اهمیت نداره. بهتره دانشجوها رو با یه چیز دیگه بترسونن!»
یکی از دخترهای کلاس از پشت گفت: «جسارتم حدی داره!»
استاد آرام و خونسرد گفت: «اگه کلاس اینقدر غیر قابل تحمله، از جلسه آینده حضور غیاب نمی کنم.»
کتابم را انداختم تو کیفم و از کلاس بیرون رفتم.
صدای صنم را از پشت سر شنیدم که می گفت: «پریسا! صبر کن!»
ایستادم.
به من رسید و با عصبانیت گفت: «خالی شدی؟!»
عینکش را از چشم برداشت و گذاشت تو جیب کیفش.
در آسانسور را باز کردم و رفتم تو. صنم هم در حالیکه غرغر می کرد آمد تو. جلوی آینه خودم را نگاه می کردم. صورتم گل انداخته بود. چند تا نفس عمیق کشیدم. آسانسور ایستاد و هر دو رفتیم بیرون. صنم به طرف دستشویی رفت. من هم به دنبالش رفتم.
شیر را باز کردم و صورتم را چند بار آب زدم.
صنم گفت: «مثلا الان دیگه خیال می کنی یه قهرمان بزرگی که اسمتو توی تمام کتابای تاریخ می نویسن؟! شایدم فلسفه!»
_ خفه شو چرند نگو!
لوازم آرایشش را درآورد. کیفش را آویزان کرد و رفت جلوی آینه.
پرسید: «حالا چرا جوش آوردی یه دفعه؟»
_ جوش آوردم؟ اصلا!
_ حالا بی زحمت شما ... چرند نگو! بی ادب! از عصبانیت صدات می لرزید.
_ نه خیر!
_ جون پریسا! خودت حواست نبود.
دستی به زیر چشمش کشید و گفت: «حالا جدا چرا اینطوری کردی؟»
به دیوار تکیه دادم و گفتم: «چون نمی خواستم خیال کنه حالیم نیست. فکر می کنه ما نمی دونیم هنوز دکتراشو نگرفته.»
_ آها! حتما فقط منتظره تا تحقیق جنابعالی رو بگیره! تا پایان نامه اش کامل بشه! آره؟!
_ پس خیال کردی این همه تحقیق واسه چی می خواد؟
سرش را تکان داد و آرام گفت: «ای کاش بابای منم مثل اون بود...»
_ مثل کی؟
از تو آینه نگاهم کرد و زیر لب چیزی گفت که نشنیدم. پرسیدم: «بابات مثل کی بود؟»
وسایلش را جمع کرد. ریخت تو کیفش و گفت: «استاد دیگه.»
_ تو ام حالت خوب نیستا! مگه قحطی استاده! باز اگه یکی بود مثل بهمنی استاد فلسفه غرب یا... چه می دونم استاد زبان ترم دو، اونم خوب بود.
داشت مقنعه اش را مرتب می کرد. گفت: «برو بابا! مگه داری شوهر انتخاب می کنی؟!»
رفتم طرف در. گفتم: «زودباش دیگه!»
_ اومدم. مثل تو نیستم که همیشه خوشگلی.
با هم از دستشویی بیرون رفتیم.
پرسیدم: «حالا به نظرت دهنشو بستم؟»
_ تو با استادا خوب صحبت نمی کنی. فرقی نداره. چه با این، چه با بقیه، رفتارت درست نیست.
دوباره می خواست شروع کند. گفتم: «بسه دیگه. اصلا نظرتو نخواستم.»
از دانشگاه بیرون رفتیم.
داشتیم از خیابان رد می شدیم که ماشینی با سرعت به طرفمان آمد و جلویمان ترمز کرد. صنم جیغ زد. اما من صاف زل زدم تو چشم های راننده.


ادامه دارد...

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: