فرزین بود که خیلی جدی داشت صنم را نگاه می کرد.
دست صنم را گرفتم و رفتیم کنار خیابان.
چشمم به علیرضا افتاد. کنار در دانشگاه به نرده ها تکیه داده بود و می خندید. ماشین حرکت کرد و کمی جلوتر ایستاد. فرزین سرش را از شیشه بیرون آورد و گفت: «بیاین دیگه. الان جریمه ام می کنن!»
به صنم گفتم: «اگه جای تو بودم نمی رفتم.»
لبخندی به فرزین زد و گفت: «حالا که نیستی.»
_ به درک! برو!
به طرف ماشین رفت. با صدای بلند به علیرضا گفت: «با این دختره بی ادب که کاری ندارم. تو نمیای؟»
علیرضا که همچنان می خندید گفت: «نه. راحت باشین.»
صنم سوار شد و ماشین حرکت کرد.
علیرضا به طرفم آمد. گفت: «خانوم! جسارتم حدی داره.» و خندید.
لبخند زدم.
گفت: «چیکار کنیم؟ بریم ناهار؟»
به جیبش اشاره کردم و گفتم: «اول یه نگاهی به جیبت بکن بعد تعارف بزن.»
_ خیالت راحت. نگاه کردم قبلا. ولی انگار باید بی خیال بشیم.
_ چرا؟
با چشم به آن طرف خیابان اشاره کرد و گفت: «باباجونت اومده دنبالت.»
پرویز از ماشین پیاده شد و لبخند زد.
با هم از خیابان رد شدیم. علیرضا و پرویز با هم دست دادند و سلام و احوالپرسی کردند.
علیرضا گفت: «کاش یکی ام می اومد دنبال ما!»
پرویز خندید و گفت: «خب تو ام بیا!»
_ نه دیگه! اینجوری قبول نیست. یکی اختصاصی بیاد دنبال آدم کیف داره.
سوار شدیم. پرویز اصرار کرد که علیرضا با ما بیاید اما قبول نکرد. خداحافظی کردیم و ماشین حرکت کرد.
گفت: «خسته نباشی.» نگاهم کرد.
_ ممنون. از کجا می دونستی کلاسم کی تموم می شه؟
_ از مامان پرسیدم.
پس بهش گفته بود.
تا هشت سالگی نمی دانستم. یک روز که تو شناسنامه ام، اسم مرد دیگری را به جای پرویز دیدم، فکر کردم شاید مامان، پرویز صدایش می کند. ازش پرسیدم و او برایم گفت. اما نه همه چیز را. هیچ وقت همه چیز را نگفت. فقط از پرویز گفت.
گفت: «نمی دونم چی بهش گفتی. اونم چیزی نگفت. فقط دیشب حالش خیلی بد بود.»
گفتم: «یعنی چی حالش بد بود؟! داد و بیداد می کرد یا غرغر یا بهانه های الکی می گرفت؟!»
سرش را تکان داد. گفت: «درست نیست اینطوری صحبت کنی.»
_ راست می گم خب!
_ شاید راست بگی. اما طرز حرف زدنت اشتباهه. دیشب چند بار از خواب پرید. آخر سر بلند شد نشست کلی گریه کرد.
گفتم: «این نشون می ده که یه چیزی داره اذیتش می کنه. نمی دونم چی ولی اونقدر مهمه که... نمی دونم.» من چیزی نگفته بودم که ناراحتش کند. مطمئن بودم که گذشته دارد اذیتش می کند و همین که با کسی درموردش حرف نمی زد، بدترش می کرد.
گفت: «به هر حال من نمی خوام نصیحت کنم. فقط بیشتر به نوع برخوردت فکر کن. یه مقدار هواشو داشته باش. »
نگاهش کردم و گفتم: «منظورت اینکه که وقتی رسیدیم خونه برم ازش معذرت بخوام؟»
گفت: «در این موردم خودت فکر کن.»
_ همش که باید فکر کنم!
همچنان که نگاهش به جلو بود، گفت: «آدم برای تمام کاراش باید فکر کنه دیگه. غیر از اینه؟»
خندیدم. گفتم: «خوبه شما استاد فلسفه نشدی!»
_ ولی براشون خیلی احترام قائلم.
_ برای همه شون؟
_ آره.
_ اما بعضی هاشون شخصا قابل احترام نیستن. اینو از من داشته باش!
_ اینم یه نظره.
_ جدی می گم. فلسفه ممکنه قابل احترام باشه اما در مورد اساتیدش باید دقیق تر قضاوت کرد.
نگاهم کرد و گفت: «روی حرفت فکر می کنم.»
به خانه که رسیدیم، کوله ام را گوشه اتاق گذاشتم و رفتم تو آشپزخانه. مامان داشت میوه هایی را که پرویز خریده بود می شست. صورتش را بوسیدم و گفتم: «سلام.»
جوابم را داد. دستش را شست و گفت: «بیا بریم تو اتاق.» از آشپزخانه بیرون رفت. دنبالش رفتم. به پرویز که داشت نگاهمان می کرد لبخند زدم. او هم لبخند زد.
رفتیم تو اتاق من.
مامان روی تخت نشست. مقنعه ام را درآوردم و کنارش نشستم. پرسید: «چی می خوای بدونی؟»
پس بالاخره راضی شد که بگوید. حتما پرویز با او هم حرف زده بود.
گفتم: «دیروز که گفتم. از بابا.»
پرسید: «چرا؟»
_ چون دوست دارم بدونم.
نگاهم می کرد. گفتم: «چون حق دارم.»
_ اونقدری که حق داشتی، بهت گفتم.
_ بابام هر کسی که بوده باشه، جزء زندگی مه. پس بالاخره باید درباره اش بدونم. بعد خودم تصمیم می گیرم از زندگیم حذفش کنم یا نه. شما نباید به جای من تصمیم بگیری. منطقی نیست.
_ می خوام بدونم چرا باید بدونی؟
سرم را تکان دادم.
_ چرا یه دفعه باید بدونی؟
شانه ام را بالا انداختم و گفتم: «یه دفعه نیست. هر وقت می پرسیدم می گفتی حالا چرا. خب بالاخره باید یه موقع می پرسیدم دیگه، نه؟»
سرش را تکان داد. گفت: «من حوصله ندارم. همین قدر بهت بگم که به یاد آوردن اون روزا ناراحتم می کنه. برا همین نمی خوام چیزی به یاد بیارم.»
_ همین!
_ آره
_ یعنی به همین راحتی می خوای در مورد گذشته من سکوت کنی؟!
سرش را بین دو تا دست هایش گرفت و گفت: «تو نمی تونی بفهمی، چون درک نکردی. حس نکردی.»
_ خب حالا می خوام حس کنم. بذار منم بدونم بابام کی بوده.
_ لازم نیست بدونی بابات کی بوده. الان سالهاست که نمی دونم واقعا مرده یا زنده اس. فقط می دونم که برای من مرده. همونطور که ما برای اون اهمیت نداشتیم.
_ چرا؟ چیکار می کرد؟
مامان جواب نداد. گفتم: «اون برای تو مرده. بگو چی شده تا منم قدرت انتخاب داشته باشم. بگو که گذشته من چطوری بوده.»
نگاهم کرد و گفت: «گذشته تو منم. می فهمی؟! چند سال از بهترین سال های عمر من به خاطرش از بین رفت. دیگه نمی خوام با تعریف کردنش مثل یه فیلم، اون کابوس برام تکرار بشه و ذهن تو رو مشغول کنه. کسی که تو رو می ذاشت و نمی دونم می رفت کدوم قبرستونی که سال تا سال خونه نمی اومد، گذشته تو نیست.»
_ کجا می رفت؟
جواب نداد.
_ خارج؟... زن داشت؟
چشم هایش را بست. سرش را تکان داد و آرام گفت: «ببین! من مدت ها تلاش کردم، سختی کشیدم تا خودمو نجات دادم. که تو از غم و غصه هام چیزی به یاد نیاری و تو روحیه ات تاثیر نذاره. پس دیگه نپرس. می فهمی؟! دیگه هیچی نپرس!»
بلند شد. دستش را گرفتم و گفتم: «مامان! تو رو خدا!» دستش را آرام از دستم بیرون کشید. از اتاق خارج شد و در را بست.
مثلا آمدیم درستش کنیم. حداقل قبلش اجازه داشتم سوال کنم.
بلند شدم و نشستم پشت میز. کتابی را باز کردم و شروع کردم به ورق زدن. دیگر حوصله نداشتم بنشینم و هزاران احتمالی را که می شد درباره یک پدر، تصور کرد بشمرم و از بین آنها یکی از تمیزتر هایش را برای خودم انتخاب کنم، فقط برای اینکه دلم را آرام کرده باشم.
کتاب را بستم و پرتش کردم روی زمین.
ساعت هفت صبح وارد کوچه شان شدم و کمی عقب تر منتظر ماندم.
دیشب خیلی با خودم فکر کردم. می خواست چیزی بگوید ولی به خاطر عصبانیت من نگفت و رفت. بیشتر از هر چیز کنجکاو بودم بدانم که چه کاری با من داشت.
تقریبا ساعت نه بود که از خانه بیرون آمد. اما بدون ماشین. جلو رفتم. شیشه را پایین کشیدم و گفتم: «من سر کوچه منتظر شما هستم.» دوست نداشتم کسی ببیند که با او حرف می زنم.
از کوچه بیرون رفتم. پیاده شدم و صبر کردم تا بیاید.
وقتی آمد، خیلی جدی و سرد پرسیدم: «شما دیروز می خواستید چیزی بگید؟» دوباره سرش را پایین انداخت. با بند کیفش بازی می کرد. گفتم: «ببینید! من زیاد وقت ندارم، فقط چون احساس کردم حرفی داشتید آمدم.»
سرش را بلند کرد و بعد از مدتی مِن مِن کردن، گفت: «می شود برویم یک جایی صحبت کنیم! اینجا وسط خیابان نمی شود.»
بلند و محکم گفتم: «نه خیر.»
اشک در چشم هایش جمع شد. دلم برایش سوخت. گفتم: «مثلا کجا برویم؟» گفت: «رستوران یا...» وقتی نگاه متعجب من را دید گفت: «یک پارک این بالا هست.»
قبول کردم و سوار ماشین شدم. گفت: «شما بروید من هم تا ده دقیقه دیگر آنجا هستم.» خواستم بروم ولی پشیمان شدم. از یک طرف نمی خواستم کسی او را در ماشین من ببیند و از طرفی... گفتم: «سوار شوید!»
در ماشین یک کلمه هم حرف نزدیم. در پارک هم یک جای دنج پیدا کردیم و نشستیم.
گفتم: «گوش می دهم.»
چیزی نگفت. آرام تر گفتم: «اگر مشکلی دارید در خدمتم.» بدون اینکه نگاهم کند گفت: «نمی دانم گفتن این حرف درست است یا نه. ولی برای من دیگر فرقی ندارد... من همیشه شما را می دیدم... گاهی تنها، گاهی با دوستانتان، چند بار در مغازه سر خیابان... یا... یا وقتی هر صبح جمعه از کوه برمی گشتید.»
سرش پایین بود و با بند کیفش بازی می کرد. گفت: «راستش... راستش آرامش خاصی در نگاهتان و رفتارتان هست که باعث شد من... من...»
دیگر چیزی نگفت. من هم چیزی نگفتم. شاید یک ساعت یا بیشتر، هر دومان همان جا نشسته بودیم. بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنیم.
الان هم خواب به چشمم نمی آید. همیشه این موقع، خودم را با زحمت برای نوشتن اتفاقات روز بیدار نگه می داشتم اما امشب...
ادامه دارد...