لحاف ها را از توی کمد دیواری بیرون ریختم. تای تمامشان را باز کردم. زیرشان را گشتم. عرق از سر و صورتم سرازیر شده بود. نشستم روی لحاف ها. یعنی ممکن بود چیزی را بین آنها قایم کرده باشد؟
پتوها را زیر و رو کردم. متکا ها را بین دست هایم فشار دادم که اگر چیزی داخل آن ها هست، بفهمم. از کار خودم خنده ام گرفته بود. بلند شدم. همه پتو ها را تا کردم و سرجایش گذاشتم.
کشو ها را گشتم. حواسم بود که چیزی را به هم نریزم، چون مامان خیلی حساس بود و می فهمید.
از شوهرش خوشش نمی آمده، چرا عکس های بابای من را سر به نیست کرده؟! لااقل باید چند تا از آن ها را نگه می داشت تا وقتی خیر سرم بزرگ شدم، عامل بدبختی دوران جوانی اش را نشانم می داد.
همه جای اتاق را گشته بودم. وقتی مطمئن شدم مثل اولش مرتب است، آمدم بیرون و در را بستم. شاید اگر مامان به من می گفت که چه اتفاقی افتاده است، حالش بهتر می شد. اما به نظرم او توان تحمل بار یک غم بزرگ را به تنهایی نداشت. ای کاش به من می گفت تا هم سبک شود و هم من را از این وضع نجات بدهد.
چشم هایم را باز کردم. مامان می خواست رویم پتو بیندازد که گفتم: «نمی خوام.» به ساعت نگاه کردم. یک ساعتی خوابیده بودم.
پرسیدم: «پرویزم اومده؟»
در حالیکه داشت به طرف اتاقش می رفت، گفت: «آره.»
بلند شدم. نشستم و دستی به صورتم کشیدم. یک لحظه ترسیدم نکند مامان فهمیده باشد. با سرعت بلند شد و به طرف اتاقشان رفتم. به پرویز سلام کردم و همان جا کنار در ایستادم. اتاق را از نظر گذراندم. ظاهرش مثل قبل بود ولی از توی کمد و کشوها مطمئن نبودم. پرویز داشت دنبال یک کتاب می گشت. پرسید: «کاری داری؟»
مامان نگاهم کرد.
پرسیدم: «مامان به جز این آلبومایی که تا حالا دیدم، از چند سال پیش آلبوم دیگه ای نداریم؟» حالا انگار اگر داشتند به من نشان می دادند.
مامان سرش را تکان داد و گفت: «نه، برای چی؟»
_ هیچی!
به اتاق خودم رفتم و پشت میز نشستم.
همیشه حس می زدم بابام... حدس که اهمیتی نداشت. مهم واقعیت بود که داشتم می دیدمش. ولی هیچ وقت فکر نکرده بودم که پدرم استاد فلسفه باشد. آن هم از این نوعش. اگر یک عکس از بابا امیر خودم دیده بودم، مطمئن می شدم که خودش است یا نه.
ولی اگر مامان دیگر هیچ وقت نمی خواست چیزی در موردش بگوید، چه کاری می توانستم بکنم. سرم را روی میز گذاشتم. یک قطره اشک ریخت روی ورق های زیر سرم. همین یک کارم مانده بود که بنشینم و برای خودم گریه کنم.
با دست آن را پاک کردم و چشم هایم را بستم.
در اتاقم کتاب می خواندم که بابا در زد و داخل شد. گفت: «اگر واقعا تصمیم نداری به کارخانه بیایی، برایت یک پیشنهاد دارم.»
پرسیدم چه پیشنهادی و او گفت که دختر یکی از دوستانش خیلی با ادب و نجیب است. من که درسم تمام شده، پس به خواستگاری او برویم. مدت زیادی با من حرف زد. می خواست هر طور شده من را راضی کند تا در کارخانه معاون خودش بشوم. گفت داداش فرهاد توان اداره کارخانه را ندارد.
من هم برایش توضیح دادم که دوست دارم معلم بشوم و دنبالش هم هستم. اتفاقا یکی از استادهای دانشگاه، یک کار تدریس هم به من پیشنهاد کرده که در موردش فکر می کنم. احتمالا قبول می کنم.
سرانجام بابا موافقت کرد که تدریس بکنم ولی به شرطی که گهگاه به کارخانه سر بزنم و در کارها به او کمک کنم. من هم قبول کردم. وقتی خیالش از بابت کارخانه راحت شد، دوباره حرف دختر دوستش را پیش کشید.
من هم گفتم: «اگر اشکال ندارد، من دختری را می شناسم. یعنی نه اینکه بشناسم. فقط چند بار او را دیده ام. آدرسش را می دهم تا مامان به آنجا سر بزند.»
بابا فکر کرد من خودم همه کارها را کرده ام. چون گفت: «پس مبارک است دیگر؟» گفتم: «نه، من زیاد نمی شناسمش. به مامان واگذار می کنم خودش کارهای لازم را انجام بدهد.»
بابا خندید و گفت آدرس را بدهم تا مامان پیگیری کند.
منتظر می مانم تا ببینم مامان چه می گوید.
شیشه را بالا کشیدم. گفتم: «من نمیام سر کلاس.»
صنم گفت: «پس چرا اصلا اومدی؟»
شانه ام را بالا انداختم. علیرضا رو به ما نشسته بود. یک دستش روی دنده بود و گهگاه فرزین را اذیت می کرد. به من گفت: «امروز به خاطر من بیا، از جلسه دیگه نیا.»
پرسیدم: «چرا؟»
_ می خوام تلافی کنم.
لبخند زدم و گفتم: «از حمایتت ممنونم.»
خندید و گفت: «قابلی نداره.»
صنم که داشت نگاهمان می کرد، گفت: «یاد بگیر فرزین! چه هوای همو دارن!»
علیرضا به من چشمک زد و خندید.
فرزین از تو آینه به صنم نگاه کرد و گفت: «گول ظاهرشونو نخور. اینا اگه با هم تفاهم داشتن الان سر خونه و زندگی شون بودن!»
علیرضا زد پشت گردن فرزین و گفت: «حسود خان! ما با هم تفاهم کامل داریم. اگه می بینی الان سر خونه و زندگی مون نیستیم برای اینه که عروس خانوم ناز می کنه که اتفاقا ما می خریم.»
فرزین دست علیرضا را کنار زد. دنده را عوض کرد و گفت: «اون که داره ناز می کنه، عروس خانوم منه.» و به علیرضا زبان درازی کرد.
علیرضا به صنم نگاه کرد و گفت: «عروس خانوم شما ناز نمی کنه. پدر عروس ناز می کنه.» و زد زیر خنده.
فرزین لبش را گاز گرفت و زد تو صورت علیرضا. علیرضا هم یکدفعه دنده را جابه جا کرد. ماشین چند تا تکان خورد و همانجا وسط خیابان خاموش شد.
فرزین ماشین را روشن کرد و خیلی جدی گفت: «آقا جون! شما بی زحمت پیاده شید! بفرمایید خواهش می کنم!»
علیرضا خندید و در را بازکرد که ماشین حرکت کرد.
فرزین از تو آینه من را نگاه کرد و گفت: «شنیدم با اون استاده مشکل پیدا کردید!»
یکدفعه لبخند از روی صورت علیرضا محو شد و گفت: «نشونش می دم حالا! صبرکن!»
فرزین گفت: «مطمئنید که هیچ نسبتی باهاتون نداره؟!»
صنم گفت: «هر کی فامیلی اش مثل تو باشه که بابات نیست؟»
علیرضا خندید و گفت: «نه، ببین! ضرب المثل اینجوریه...»
فرزین گفت: «خودش بلده!»
علیرضا گفت: «خلاصه اش که هر کی شاید، ولی اگه با اون آقای محترم...» به من نگاه کرد و ادامه داد: «تشابه فامیلی داشتم، خودمو از طبقه بیست و پنجم می انداختم پایین!» و همان طور که می خندید به من گفت: «غصه نخور پریسا! خودم برات یه تیر چراغ برق می خرم.»
فرزین گفت: «ولی من جدی پرسیدم.»
گفتم: «خب حالا اگه نسبتی داشته باشه چی می شه؟»
علیرضا گفت: «زبونتو گاز بگیر! دختر بد! این حرفا چیه؟!»
گفتم: «چی بگم خب؟! اون همش می پرسه نسبتی ندارین، تو ام مدام مسخره می کنی. خسته نمی شی؟! خیلی خوشم میاد ازش، مدام باید یادش بیفتم!»
ولی اگر پدرم بود چی؟ من که مطمئن نبودم.
نمی دانم علیرضا به چی می خندید.
صنم گفت: «ول کنید دیگه. اصلا اونقدر ارزش نداره که مدام حرفشو می کشید وسط!» علیرضا یکدفعه برگشت و گفت: «نشنیدم! چی گفتی شما؟! ارزش نداره؟! حرفای جدید می شنویم امروز، نه پریسا؟!»
صنم گفت: «منظورم اینه که این قضیه که بابای پریسا هست یا نه ارزش نداره.»
علیرضا گفت: «اصلا منظورت این نبود.»
_ چرا، بود!
_ نبود!
صنم داد زد: «پریسا! یه چیزی بهش بگو!»
علیرضا به من نگاه کرد و انگشتش را گذاشت روی بینی اش.
فرزین یکدفعه زد روی ترمز و گفت: «خوش اومدین! همگی پیاده شین که سرم رفت!» به صنم نگاه کرد و گفت: «تو ام دیگه اینا رو دعوت نکن!»
علیرضا در حالیکه داشت پیاده می شد آرام زد تو صورت فرزین و گفت: «دارم برات!»
_ برو پایین بچه سوسول!
من هم پیاده شدم و به طرف دانشکده رفتم.
علیرضا گفت: «بریم سر کلاس.»
به ساعت نگاه کردم و گفتم: «الان که زوده!»
_ بریم کار دارم!
به طرف کلاس رفتیم.
صنم از علیرضا پرسید: «تو در مورد کی تحقیق می کنی؟»
علیرضا نگاهی به من کرد و گفت: «با اجازه پریسا خانوم، آقای فارابی!»
سرش را به من نزدیک کرد و گفت: «از نظر شما که اشکالی نداره؟!»
_ به من ربطی نداره!
صنم پرسید: «تا حالا کار کردی؟»
علیرضا به طرف پله ها رفت. من به طرف آسانسور رفتم. در را باز کردم سوار شدم. علیرضا قبل از اینکه در بسته بشود خودش را رساند و آمد تو. دکمه طبقه سوم را زدم و آسانسور راه افتاد. علیرضا موهایش را جلوی آینه مرتب کرد و گفت: «منتظر می مونم تا خودت بگی چته ولی صنم از دستت ناراحت می شه. نکن این کارا رو دختر!»
در آسانسور را باز کرد و گفت: «بفرمایید.»
رفتم بیرون. علیرضا دنبالم آمد. جلوی پله ها منتظر صنم ایستادم. به پایین نگاه می کردم ولی می دیدم که علیرضا به من خیره شده بود.
نگاهش نکردم.
صنم در حالیکه نفس نفس می زد، از پله ها بالا آمد.
علیرضا گفت: «ببخشید. پریسا دیگه پیرزن شده!»
صنم لبخند زد. دستم را گرفت و به طرف کلاس رفتیم. صنم پرسید: «خوبی؟»
گفتم: «آره. تو چطوری؟»
لبخند زد و صورتم را بوسید.
وارد کلاس شدیم. علیرضا پاکت سیگارش را از جیب پیراهنش درآورد و در حالیکه به انتهای کلاس می رفت، گفت: «حالا از حرفای تو سفسطه می کشه بیرون!» نشست روی دسته یک صندلی. سیگاری درآورد و روشن کرد.
ادامه دارد...