مامان امروز تنها به خواستگاری رفت. هر چه اصرار کرد من هم با او بروم، قبول نکردم. گفتم اگر خوب بود دفعه بعد با هم می رویم.
وقتی برگشت، سوال بارانش کردم. مامان هم جواب همه را داد. گفت دو سال است که دیپلم گرفته، دانشگاه هم نمی رود. پدرش تاجر فرش است. یک خواهر و برادر دارد و خودش بچه آخر است. وضع خانه و زندگی شان هم مثل خودمان است.
پرسیدم: «اسمش چیست؟»
گفت: «سحر» خندید و گفت: «دیگر خود دانی. تو که به ما نمی گویی چطور با هم آشنا شدید!»
من هم گفتم دو سه بار در محل او را دیده ام. دروغ هم نگفتم. مامان گفت اگر خواستم با او حرف بزنم، یک روز را تعیین کنم تا به آنها خبر بدهد. گفتم: «پس اگر اشکال ندارد، فردا شب برویم.» بابا اصرار دارد فردا به کارخانه بروم تا اگر پدرش سوالی کرد، بتوانم جواب بدهم. چاره ای ندارم. باید فردا با خودش بروم. به هر حال فردا شب با او صحبت می کنم.
صنم کیفش را روی یکی از صندلی ها گذاشت. تخته پاک کن را از روی زمین برداشت و شروع کرد به پاک کردن تخته. علیرضا دود را از گوشه لبش بیرون داد و گفت: «بشین! هنوز خیلی مونده تا بچه ها بیان!»
گفتم: «آخه من اصلا نمی خواستم بیام.»
خندید و گفت: «بد نمی گذره. تشریف داشته باشین.»
ردیف دوم، روی صندلی نشستم. مجله ای را از داخل کیفم درآوردم و ورق زدم. علیرضا از صنم پرسید: «بابات قبول کرد؟»
صنم به طرف او برگشت و گفت: «قراره فردا شب فرزین بهش زنگ بزنه.»
_ امیدوارم موفق بشه.
گفتم: «من که چندان امیدوار نیستم.»
صنم ابروهایش را درهم کشید و پرسید: «چرا؟»
_ با اون بابایی که تو داری...
_ مگه چشه؟!
_ هیچی بابا. بی خیال!
_ حالا شد!
عیلرضا پرسید: «به نظر شما این استاده چه جوری نمره می ده؟»
بوی سیگارش خورد به بینی ام. سیگار همیشگی اش نبود. بوی خیلی تندی داشت. گلویم را سوزاند.
صنم گفت: «بچه هایی که باهاش درس داشتن می گفتن اذیت نمی کنه. خوب نمره می ده.»
علیرضا همیشه سیگارهایی می کشید که بوی تندی نداشتند. حتی گاهی وقت ها که می دیدمش، متوجه نمی شدم چند دقیقه قبل سیگار کشیده، اگر خودش نمی گفت. برگشتم به طرفش و خواستم چیزی بگویم که پرسید: «به اونایی که تحقیق نکردن چه جوری نمره می ده؟»
_ استاد بدی نیست.
سرش را تکان داد و گفت: «اصلا!»
سومین سیگارش را روشن کرد و گفت: «ولی به نظر من از اوناییه که فقط به هم تیپای خودش نمره میده. یه جوریه. باهاش حال نمی کنم. مخصوصا از وقتی حال پریسا رو گرفته، فکر نکنم به ما خوب نمره بده.»
صنم که هنوز جلوی کلاس ایستاده بود پرسید: «از کجا می دونی؟»
علیرضا دود را از بینی اش بیرون داد و گفت: «معلومه. ندیدی با اون عوضیا چطوری رفتار می کنه؟! از همین حالا به همه شون بیست داده. مطمئن باش! ولی ما، از الان باید بی خیال این ترم بشیم.»
_ نه خیر. من که باهاش مشکلی ندارم. جلسه دیگه کنفرانس می دم. برای امتحانشم می خونم.
علیرضا ابروهایش را بالا انداخت. چند لحظه فکر کرد و آرام گفت: «هنوز اونقدر بدبخت نشدم که به خودشیرینی بیفتم.» با دست دود را از جلوی صورتش کنار زد. از روی دسته صندلی پایین پرید. جلو آمد. ته سیگارش را به طرف سطل آشغال پرت کرد. به من نگاه کرد و گفت: «زیاد بهش فکر نکن!» نیشخندی زد و یک سیگار دیگر روشن کرد.
صنم به طرف پنجره رفت. آن را باز کرد و گفت: «به نظر من اصلا کار درستی نیست. می دونی اگه بفهمن چی می شه؟!»
علیرضا دوید و پنجره را بست. چشم غره ای به صنم رفت و گفت: «اولندش از کجا می خوان بفهمن اگه شما زیپ دهنتو ببندی. دومندش شاید نظر تو برای بعضیا مهم باشه ولی برای من اصلا اهمیت نداره!» خندید و به من چشمک زد.
به ساعتش نگاه کرد. کتابش را از روی میز برداشت. برایم دست تکان داد و گفت: «فعلا گودبای!» و از کلاس بیرون رفت.
صنم دنبالش رفت و گفت: «پس چرا رفتی؟!»
صدای علیرضا را از تو راهرو شنیدم که گفت: «می رم که استاد راحت باشه.»
_ ترسو! برگرد بمون اگه راست می گی!
_ راس نمی گم.
صنم مثل همیشه ردیف اول نشست و گفت: «نامرد ترسو!» به طرف من برگشت و گفت: «دلم خنک می شه اگه امروز نیاد.»
گفتم: «دل منم داغ نمی شه.»
ابروهایش را بالا انداخت و پرسید: «مطمئنی؟!»
جوابش را ندادم.
سر ساعت آمد. تمام بچه ها را از نظر گذراند. تک سرفه ای کرد. خواست دفتر حضور و غیاب را باز کند. چند لحظه فکر کرد. کتابش را از داخل کیفش درآورد و روی میز گذاشت. دستش را جلوی دهانش گرفت و آرام چند تا سرفه کرد. به طرف پنجره رفت و آن را باز کرد. صدای سرفه اش بلند تر شد. خواست چیزی بگوید، اما نتوانست. همانطور که سرفه می کرد، دکمه بالای پیراهنش را باز کرد و سعی کرد نفس عمیق بکشد.
یکی از همان مرباهایی که علیرضا می گفت، بلند شد و پرسید: «استاد آب بیارم؟»
سرفه اش یک لحظه قطع نمی شد. از کلاس بیرون رفت. از صدای سرفه اش معلوم بود که منتظر آسانسور هم نماند و از پله ها پایین رفت.
صنم به طرف من برگشت. نفس عمیقی کشید و آرام گفت: «حالشو می گیرم! ببین حالا!»
_ چطوری!
_ تو اینطوری نبودی پریسا. عوض شدی.
چند نفر بلند شدند و رفتند. یکی از پسرها به طرفم آمد. خم شد و آرام گفت: «به علیرضا بگو دمت گرم!» و با دوستانش از کلاس بیرون رفت.
بند کیفم را روی شانه ام انداختم و بلند شدم. به صنم گفتم: «پاشو بریم.»
گفت: «صبر کن شاید بیاد.»
رفتم بیرون و منتظرش ایستادم. یکی از آقا پسرهای گل که کیف و کتاب استاد دستش بود، از کلاس بیرون آمد. جوری نگاهم کرد که زهره ام بترکد. از کنارم که رد شد، گفتم: «ترسیدم!» تا مطمئن بشود که واقعا شبیه دراکولاست. صنم از کلاس بیرون آمد و بدون اینکه نگاهم کند از جلویم رد شد. زیر لب فحش می داد.
صدایش نکردم.
صدای خنده علیرضا و چند نفر دیگر را از یکی از کلاس ها شنیدم. به طرف کلاس رفتم. علیرضا بیرون آمد و پرسید: «چی شد؟»
گفتم: «سیاوش گفت دمت گرم.»
خندید و گفت: «چاکریم!» و با هم از پله ها پایین رفتیم.
ادامه دارد...
***
چنانچه تمایل دارید، می توانید آثار خود را به آدرس dastan@louh.com ارسال نمایید.