امشب خیلی خسته ام ولی باید بیدار بمانم و فکر کنم، در مورد تمام حرف هایی که زده شد.
صبح با بابا به کارخانه رفتم و تا ساعت سه آنجا بودیم. فرهاد همه جا را به من نشان داد و من هم هر چه سوال داشتم از او پرسیدم. وقتی برگشتیم، دوش گرفتم. سر و وضعم را مرتب کردم و با مامان و بابا به خانه آنها رفتیم. فرهاد هم دوست داشت با خانمش بیاید ولی من نگذاشتم. می دانستم اگر بیاید مدام می خواهد ایراد بگیرد.
با سحر حرف زدم.
حرف زدن خیلی برایش سخت بود. بیشتر من صحبت کردم. از خودم گفتم. از درسم. از اینکه دوست ندارم سرم را با پول گرم کنم. از اینکه دوست ندارم در کارخانه بابا کار کنم. از اینکه دوست دارم معلم باشم و از او خواستم تا در مورد من خوب فکر کند.
او هم کمی از خودش گفت. گفت که خیلی احساساتی است و اگر عاشق کسی بشود حاضر است تمام زندگی اش را به پای او بریزد. گفت اصلا اهل این نیست که در خیابان با کسی مسابقه بگذارد. حتی اهل شیطنت های کوچک تر هم نیست ولی در مورد من تنها فکری که به ذهنش رسیده بود، همین بود.
خیلی بیشتر از آن که فکرش را می کردم باید فکر کنم.
خوابم نمی برد.
نمی دانم چرا صحنه صبح از جلوی چشمم کنار نمی رفت. نه اینکه احساس گناه یا عذاب وجدان داشته باشم. کار علیرضا اصلا برایم مهم نبود. نه بد بودنش و نه خوب بودنش. اصلا به این جنبه اش فکر نمی کردم. خود استاد برایم مهم بود. مطمئن بودم که می دانست کار علیرضا بوده. چون چند بار هم برای اینکه اذیتش کند، جلوی خودش سیگار کشیده بود.
علیرضا اشتباه کرد. ولی بهتر!
ترم دیگر این درس را دوتایی با هم، با یک استاد دیگر برمی داشتیم.
بدون اینکه خودم بخواهم، گوشه نه چندان کوچکی را در ذهنم اشغال کرده بود. به قول صنم آنقدر ها هم ارزش نداشت اگر فقط استادم بود. اما کی می توانستم از شر این اگرهای اذیت کننده خلاص بشوم. این مامان هم که با جواب ندانش، بدجوری تنهایم گذاشته بود.
هر هفته که می دیدمش، چند تا سوال جدید در ذهنم شکل می گرفت و روی سوال های قبلی تلنبار می شد. چون کسی نبود که جوابشان را بدهد. مامان گفت می رفت و سال تا سال به ما سر نمی زد. خوب مثلا این یک سرنخ است: شاید یک زن دیگر داشت که او را بیشتر از مامان دوست داشت. شاید کارش تجارت بود و مجبور بود به کشورهای دیگر برود و آنجا یک زن دیگر گرفت! شاید بازیگر بود و... نه اگر بازیگر بود که حتما تا الان معروف شده بود.
واقعا چه سر نخ کمک کننده ای!
اگر مثل این فیلم های سینمایی، یک نفر یک دفعه پیدایش می شد که همه چیز را می دانست خیلی خوب می شد. مادربزرگ که سوگند خورده بود چیزی به من نگوید و هیچ جور حاضر نبود کوتاه بیاید. خاله و دایی هم یک جور دیگر سرم را شیره می مالیدند. نمی دانم مامان با آنها چه کرده بود که انگار تمام گذشته را فراموش کرده بودند، یا آن صفحه های زندگی شان را یکی پاره کرده و سوزانده بود و دیگر اصلا وجود نداشتند.
پرویز هم که... راستی چرا از پرویز نپرسده ام؟!
امروز به دنبال کار تدریسی که استاد پیشنهاد کرده بود، رفتم. هفته ای چهار روز باید بروم. یک دبیرستان است که قرار است من، معارف درس بدهم. برای شروع خوب است.
از دیشب که با سحر حرف زدم تا الان، احساس خاصی در درونم به وجود آمده است و هر لحظه بیشتر می شود... ولش کن. آدم این چیزها را که نمی نویسد.
شب با بابا در مورد تدریس صحبت کردم و قرار شد هفته ای دو روز هم به کارخانه بروم. باید قبول می کردم. امیدوارم مزه پول درآوردن، در نظرم از مطالعه و درک حقیقت، شیرین تر و بهتر نیاید.
خدایا! کمک کن تا هیچ وقت از کسب علم بازنمانم و آنجا که علم، بزرگ ترین حجاب شد، خودت آنچنان که صلاح می دانی، من را هدایت کن.
و در مورد سحر، با وجود اینکه مهرش را در دلم انداختی، باز هم اگر تو نخواهی، من کنار می کشم. چرا که محبت و مهر تو را با هیچ چیز معامله نمی کنم و تنها در زندگی به چیزهایی رو می برم که در مسیر تو باشد. خودت اینچنین من را پروراندی که تو را انتخاب کنم.
من را تنها نگذار.
_ من تقریبا هشت ماه بعد از جدایی سحر، باهاش آشنا شدم. قبل از اون اصلا نمی شناختمش که بدونم چه اتفاقی تو زندگی شخصی اش افتاده.
_ خب بعدش که حتما خودش برات گفته.
_ منم مثل تو ازش خواستم که بگه. اما اون جواب تو رو به منم داد. البته صمیمانه تر. اون موقع شرایط روحی خوبی نداشت. خیلی حساس بود.
_ یعنی می خوای بگی الان شرایط خوبی داره!!
_ حالا! من نمی دونستم چه اتفاقی افتاده. فکر می کردم شاید شوهرش فوت کرده. ازش که پرسیدم گفت برای من مرده. اون موقع بود که فهمیدم به هر حال با هم اختلاف داشتن، یا یه چیزی بیشتر از اختلاف، مثلا گذاشته و رفته، عاشق یکی دیگه شده... نمی دونم. اینا رو از خودم می گم.
_ خب اون چی می گفت؟
_ از چی؟
_ از شوهرش.
_ گفتم که. به من چیزی نگفت.
_ خب همونقدری که گفته بگو. حداقل بگو چیکار کرد که مامان ازش جدا شد. یا مامان چیکار کرد که اون خواست بره. حتما بالاخره بهت گفته.
_ نه هیچ وقت نگفت.
_ مگه می شه آخه؟!
_ می بینی که شده.
_ ازت خواهش می کنم! تو نمی تونی بفهمی اگه چند صفح از زندگی یه نفر محو باشه یعنی چی. آدم احساس می کنه هویتش ناقصه. احساس می کنه گذشته ای نداره که بخواد بهش تکیه کنه. پدری نداره که... اصلا قصد ندارم به تو اهانت کنم.
_ می فهمم. راحت باش.
_ پدری نداره که در موردش با بقیه حرف بزنه. حتی اگه مرده باشه. حتی اگه دزد باشه. می فهمی. دارم در مورد خودم حرف می زنم. تا کی باید این سردرگمی رو را خودم یدک بکشم. به خدا خسته شدم.
_ باور کن اگه می دونستم، شاید بهت می گفتم. ولی نمی دونم.
_ الان زنده اس؟ اینو که باید بدونی.
_ تو اصلا نمی خوای حرفای منو باور کنی؟!
_ آخه پس چطوری حاضر شدی باهاش زندگی کنی وقتی هیچی ازش نمی دونستی؟!
_ خودش برام مهم بود نه...
_ آره منم نمی گم چیزی غیر از خودش. ولی همون خودی که چند ماه قبلش از یکی جدا شده بود و تو نمی خواستی بفهمی چرا؟! با اینکه ممکن بود دوباره اون اتفاق بیفته!
_ ...
_ بهتره یه جواب قانع کننده بدی. یه چیزی که بشه قبول کرد. من احمق نیستم. نمی تونم باور کنم که تو واقعا هیچی نمی دونی. برای اینکه اون وقت به خودتم شک می کنم.
_ پس لطفا این کارو بکن. چون خودمم به این نتیجه رسیدم.
_ یعنی چی؟
_ ببین! من سحر رو دوست دارم. اون موقع هم دوستش داشتم. اخلاقشو، نوع برخوردشو. همه چیزایی رو که تو وجودش دیدم، دوست داشتم. دوست داشتنی بود. من گذشته رو تو اون نمی دیدم که بخوام در موردش قضاوت کنم. من سحر رو می دیدم. وقتی من به چنین آدمی علاقه مند شدم که خیلی از بخش های وجودشو می دیدم، ندونستن چند ماه از زندگیش زیاد مهم نبود. ضمن اینکه اون موقع با خودم فکر می کردم به هر حال حتما یه روزی بهم می گه. بعد ها وقتی خیلی به هم نزدیک شدیم، چندبار ازش خواسم که بگه. ولی بازم نگفت. چند وقت حساس شدم. احساس کردم باید بدونم. ولی کم کم تونستم با خودم کنار بیام که اون نمی گه و نباید اصرار کنم چون فایده نداره. الانم که خودت می بینی، خدا رو شکر با هم خوبیم و اگه شما هر از گاهی یادآوری نکنی، ما برای همیشه یادمون می ره که اصلا چیزی بوده.
_ البته تو یادت می ره. ولی مامان اگه یادش رفته بود، وقتی ازش می پرسیدم، اینقدر ناراحت نمی شد.
_ نمی دونم. ولی حالا که می بینی پرسیدن تو اینقدر ناراحتش می کنه، حداقل دیگه از خودش چیزی نپرس. به هر حال تو حق داری بدونی. ولی بیا بعد از این به یه راه دیگه فکر کن.
_ آره، دارم همین کارو می کنم.
چند روز است که فرصت نکردم چیزی بنویسم. آنقدر سرم شلوغ است که شب ها از شدت خستگی خوابم می برد. مامان با سلیقه خودش یک انگشتر و چند چیز دیگر خرید. این بار، فرهاد و زنش که آمدند هیچ، دایی حسین و عمو فرامرز هم با ما آمدند. من از این مراسم ها چیزی سرم نمی شود. به هر حال قرار شد هفته دیگر در محضر عقد کنیم.
قبل از اینکه مامان بخواهد انگشتر را بدهد، سحر از من خواست تا چیزی را بگوید. اول فکر کردم اضطراب دارد ولی وقتی گفت، فهمیدم چرا اینطور است. به اتاق خودش رفتیم. بعد از مدتی سکوت، گفت: «اگر فکر می کنید فقط به خاطر خواست من این کار را می کنید، من هیچ اصراری ندارم. به نظر من در زندگی، علاقه باید دو طرفه باشد. اگر شما تمایل ندارید، من می توانم به پدر و مادرم بگویم که الان حرف هایی زدید که من پشیمان شدم. مشکلی پیش نمی آید.»
دوباره حرفی زد که من نمی دانستم باید چه جوابی بدهم. این خانم ها هم مدام آدم را غافلگیر می کنند. اول عاشق می شوند، بعد وقتی دل آدم را بردند...
او را مطمئن کردم که نسبت به انتخابم آگاهی دارم و بهتر است به دلمان تردید راه ندهیم. سرش را بلند کرد و در چشمانم خیره شد. هیچ وقت آن طوری نگاهم نکرده بود.
وقتی پیش بقیه برگشتیم، همه حرف ها را زده بودند و مامان انگشتر را در انگشت سحر کرد و او را بوسید. الان چهار روز است که سحر را ندیده ام. مامام سر شام گفت: «اینقدر بال بال نزن. فردا برای شام به خانه ما می آیند.»
من که احساس نکرده بودم بال بال می زنم، اما وقتی فهمیدم فردا به خانه ما می آیند خیلی خوشحال شدم.
فردا باید به کارخانه بروم.
ادامه دارد...