خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
18 فروردین 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
22 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
24 اردیبهشت 1387
کارگاه
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
گزارش
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
9 شهریور 1386

داشتم جزوه یکی از درس هایم را کامل می کردم. صنم هم داشت کتاب شیخ اشراق را می خواند ولی نمی دانم چرا در آن یک ساعتی که آنجا بودیم، یک صفحه هم ورق نزده بود.
این جزوه را که می نوشتم، می ماند یک جزوه دیگر که حوصله نداشتم بنویسم. از رویش کپی می گرفتم. اگر علیرضا جزوه هایش را سر کلاس می نوشت، مجبور نبودم آخر ترم برای چند تا ورق ناقابل، اینقدر به بچه های بی جنبه مان اصرار و التماس کنم. جزوه های صنم را هم که قبول نداشتم. خیلی زیاد می نوشت، آنقدر که حتی گاهی استادها یادشان نمی آمد که فلان حرفی را که صنم در جواب سوال هایشان می نوشت، کی گفته بودند. برای همین دوست نداشتم نوشته های صنم را برای امتحان بخوانم.
سرش را بلند کرد. چشمهایش خمار بود. کله اش را خاراند. از حالتش خنده ام گرفت. پرسیدم: «چیه؟»
دهانش را کج کرد و گفت: «چرا نمی فهمم!»
بی صدا خندیدم. چشم هایش را مالید و آرام گفت: «خنده داره؟»
گفتم: «آره دیگه. یعنی تو با این عقل نداشته، می خواستی بفهمی؟!»
کتاب را روی میز به طرف من هل داد. گفت: «بخون با این عقل ِ داشته ببین می فهمی؟!»
نگاهی به کتاب انداختم. هنوز صفحه اول بود. گفتم: «من که ادعایی ندارم. بازم به مُخت فشار بیار شاید فهمیدی.»
کتاب را از جلویم برداشت و همان طور که نگاهم می کرد گفت: «پس حرف نزن!» آن را بست. بلند شد و شروع کرد به قدم زدن.
در  سالن مطالعه باز شد. علیرضا بود. با دست اشاره کرد که بروم پیشش. بلند شدم و به طرفش رفتم. آرام گفت: «مثل اینکه تو سالن اجتماعات همایش نقد و بررسی نظریات فلاسفه قرن نوزدهمه. بچه ها رفتن ببینن چه خبره. میاین بریم؟ حال می ده.»
چند لحظه فکر کردم. گفتم: «آخه جزوه هام تموم نشده.»
گفت: «ولش کن. می ریم کپی می گیریم. منم ندارم. بیا بریم ببینیم کیا هستن، چه خبره.» خندبد.
گفتم: «باشه، الان میام.»
جلوی در سالن شلوغ بود. چند تا میز گذاشته بودند و روی آنها تعداد زیادی کتاب چیده شده بود. علیرضا گفت: «بیاین فعلا بریم تو. بعدا میایم کتابا رو می بینیم.» به طرف در سالن رفتیم و وارد شدیم. خیلی شلوغ بود. تمام صندلی ها پر بودند. یکی از دانشجوهای سال بالایی داشت مقاله ای را از رو می خواند.
کسی به طرفمان آمد و گفت: «ردیفای جلو جا هست.» رفتیم جلو. همه در سکوت داشتند به مقاله گوش می دادند. علیرضا که داشت جلو می رفت، به طرفم برگشت و آرام گفت: «جو منو گرفت!»
_ برو دیگه تو ام!
مقابل یک ردیف که چند تا صندلی خالی داشت ایستادیم. اول علیرضا رفت، بعد من و بعد صنم. نشستیم. صنم چشم هایش را ریز کرد و چند لحظه کسی را که داشت مقاله می خواند نگاه کرد. سرش را به من نزدیک کرد و پرسید: «کیه؟»
گفتم: «مرادیه دیگه. همون بچه خر خونه که همه می گن امسال فوق قبول می شه.»
_ آها
از تو کیفش عینکش را درآورد و به چشم زد.
علیرضا با آرنجش آرام زد به پهلویم. گفتم: «چیه؟» بدون اینکه نگاهم کند دوباره به پهلویم زد. هلش دادم و آرام گفتم: «چته تو؟!»
صورتش را کاملا به طرف من برگرداند و خیلی آرام گفت: «داشته باش!» اطراف را نگاه کردم و پرسیدم: «چی رو؟»
انگشتش را روی بینی اش گذاشت و گفت: «بغل دستی منو!» و صاف نشست. آرام به جلو خم شدم و نگاه کردم. استاد فلسفه اسلامی بود. صاف نشستم. نفس عمیقی کشیدم و زیر لب گفتم: «پس برنامه ات همین بود!»
_ نه به جون پریسا!
_ آره!
_ می گم به جون پریسا نمی دونستم.
خواستم بلند شوم که دستم را گرفت و گفت: «کجا؟ بشین با هم می ریم.»
صنم هم استاد را دیده بود. اما توجهش به مقاله بود. علیرضا یکدفعه رویش را به طرف استاد کرد. دست داد و سلام علیک کرد. به طرف من برگشت و آرام گفت: «یه سیگار روشن کنم؟»
چون فقط می خواست عکس العمل من را ببیند، محلش نگذاشتم.
مقاله در مورد فلسفه هگل بود. صنم ورق و خودکاری از تو کیفش درآورد و چیزهایی روی آن نوشت. علیرضا به طرف استاد برگشت و آرام یک سوال فلسفی پرسید. مطمئن بودم که جواب سوال اصلا برایش مهم نبود.
مقاله که تمام شد، یکی از دانشجوها پشت تریبون رفت. چند جمله حرف زد و از استاد، برای بحث اصلی همایش دعوت کرد.
همه دست زدند. استاد بلند شد. از جلوی ما رد شد و به روی سن رفت. دوست داشتم بدانم او که رشته اش فلسفه اسلامی بود، چه حرفی داشت که در مورد فلسفه غرب بخواهد بگوید.

 


باورم نمی شود، ولی عقد کردیم.
اصلا نمی توانم از احساس خاصی که موقع خواندن خطبه عقد داشتم چیزی بنویسم. در همان چند لحظه، تمام صحنه های کودکی و نوجوانی جلوی چشم هایم آمد. از زمان حال گذشت و حتی تا سال های زیادی از آینده را هم دیدم. در کنار سحر، در موقعیت های متفاوت.
خدایا! کمک کن آنچنان که تو می پسندی زندگی کنم.
وقتی از محضر بیرون آمدیم، همه سوار ماشین هایشان شدند و رفتند. فرهاد وقتی داشت می رفت خندید و گفت: «برایتان لازم است!» و ما را بدون ماشین همان جا گذاشتند و رفتند. بی معرفت ها!
ما هم شروع کردیم به قدم زدن. سحر که حرف نمی زد. من سر صحبت را باز کردم. نظرش را در مورد فلسفه پرسیدم. چیز زیادی نمی دانست. ازکارهای خانه هم فقط بلد است دو سه نوع غذا درست کند. قرار شد چند کتاب فلسفی به او بدهم تا بخواند. شاید علاقمند شود.
بودن در کنار سحر حس خاصی به من می دهد. دیگر احساس می کنم نمی توانم از او دور باشم. وقتی با او نیستم انگار چیزی را گم کرده ام. بیقرار می شوم. الان ساعت یازده است. فکر نکنم خواب باشد. باید تلفن بزنم و کمی با هم صحبت کنیم. حتما بهتر می شوم.

 


بعد از همایش، از دانشگاه بیرون رفتیم. فرزین هم آمده بود. به پیشنهاد صنم کمی پیاده روی کردیم و مغازه ها را تماشا کردیم. موقع برگشتن، من و صنم جلو می رفتیم و علیرضا و فرزین پشت سرمان می آمدند. از صنم پرسیدم: «تو یه روز گفتی کاش بابات مثل استاد بود، راست گفتی؟»
پرسید: «چطور مگه؟»
_ اتفاقا من می خواستم ازت بپرسم چطور مگه.
صنم نگاهم کرد و چیزی نگفت. گفتم: «یعنی چرا اون حرفو زدی؟»
گفت: «چون خیلی فلسفه سرش می شه.»
یک موتوری با سرعت از کنارمان رد شد. صنم را کشیدم کنار. جیغ زد. علیرضا برگشت و درحالیکه داد می زد، فحش داد. صنم برگشت و به علیرضا گفت: «خیلی ممنون» پایین شلوارش را که روی زمین کشیده شده بود، تکاند.
علیرضا گفت: «قابل نداشت.»
دوباره راه افتادیم. صنم گفت: «جدی نگیر. حالا من یه چیزی گفتم.»
گفتم: «صنم! وقتی یه حرفی می زنی پاش وایسا!»
گفت: «منظورم این بود که دوست داشتم بابام فیلسوف باشه. فقط در همین مورد اون حرفو زدم.» سرم را تکان داد و گفتم: «فهمیدم.» خیال می کرد نفهمیدم دروغ گفت. گفتم: «می خوام ببینم تو حاضری که... مثلا، باباتو با اون عوض کنی؟ یعنی استاد بشه بابات برای همیشه؟ چنین چیزی رو دوست داری؟»
بدون اینکه یک لحظه فکر کند گفت: «اذیت نکن پریسا! ببین حالا ما یه حرفی زدیم، تو چه جوری گیر دادیا!»
_ نه واقعا می خوام بدونم، حاضری؟
_ نمی دونم.
_ یه ذره فکر کن! می خوام بگی.
زد رو شانه ام و گفت: «بس کن پریسا! اصلا دوست ندارم بهش فکر کنم.»
_ به استاد؟
_ نه، به اینکه پدرم باشه برای همیشه.
_ چرا؟
صنم برگشت و به علیرضا گفت: «علیرضا اینو جمع کن! دوباره داره حال می گیره.»
علیرضا گفت: «ولش کن! باید اسمشو بذاریم ضد حال. کاریش نمی شه کرد.»
حتی نمی خواست به این موضوع فکر کند. فقط حرف زده بود. حتی دوست نداشت خودش را جای من بگذارد! فقط چند لحظه!
فرزین به طرف ماشین رفت و در را باز کرد. گفت: «به هر حال امیدوارم از دست تو خسته نشده باشه.»
علیرضا گفت: «نه خیر. پریسا با مرام تر از این حرفاس. مگه نه پریسا؟»
به زور لبخند زدم و گفتم: «آره.»
علیرضا نگاهش را از من گرفت و زیر لب چیزی گفت. شاید به من فحش داد.
فرزین پرسید: «نمیاین؟»
علیرضا گفت: «قربونت»
_ تعارف نکن!
_ نه دیگه. دفعه قبل ناراحت شدی تو ماشینت نشستیم!
_ بس کن!
علیرضا خندید و گفت: «نه. مامان دلش برای پریسا تنگ شده، می خوایم بریم خونه ما.»
_ خب می رسونیمتون.
علیرضا فرزین را به طرف ماشین هل داد و گفت: «برو دیگه بچه پر رو!»
فرزین خندید و سوار شد. صنم صورتم را بوسید و گفت: «مراقب خودت باش.»
_ هستم!
از علیرضا خداحافظی کرد و سوار شد.
علیرضا برایشان دست تکان داد و ماشین حرکت کرد. بدون اینکه معطل کند جلوی یک ماشین را گرفت و گفت: «دربست!»
حوصله نداشتم به چانه زدنش گوش بدهم. وقتی به توافق رسیدند، در را باز کرد. اول من سوار شدم و بعد خودش. ماشین حرکت کرد.
علیرضا سرش را به من نزدیک کرد و آرام پرسید: «خوبی؟»
نگاهش کردم.
لبخند زد و گفت: «دلم برات تنگ شده بود.»
_ دوباره دیوونه شدی؟
_ به جون پریسا!
_ از بس به جای دو کلمه حرف حساب، همش مسخره بازی می کنی.
یکدفعه به ساعتم نگاه کردم و گفتم: «دیدی چی شد؟!»
_ نه ندیدم.
به راننده گفتم: «آقا بی زحمت می شه برگردید جلوی دانشگاه.»
راننده گفت: «چشم خانوم.»
علیرضا بلند پرسید: «چرا؟ مامان منتظره!»
از توی کیفم جزوه یکی از بچه ها را درآوردم و گفتم: «اینو باید می دادم به لیلا. یادم رفت.»
_ باشه فردا بده.
_ نمی شه. امروز می خوادش.
ماشین کمی جلوتر از دانشگاه توقف کرد. پیاده شدم و با سرعت به طرف دانشگاه دویدم. وقتی داشتم برمی گشتم، استاد فلسفه را دیدم که با ماشینش وارد دانشگاه شد. من را دید. نگاهم را برگرداندم و از دانشگاه بیرون رفتم.
علیرضا پیاده شده بود و کنار ماشین ایستاده بود و داشت سوت می زد. من را که دید با سر به دانشگاه اشاره کرد و پرسید: «آقا رو دیدی؟»
_ آره
_ وضعش خوبه!
_ به ما چه!
_ اگه بابات بود الان یه ماشین می انداخت زیر پای تو. دیگه مجبور نبودیم دربست سوار شیم.
زل زدم تو چشم هایش و گفتم: «اگه ناراحتی من حساب کنم.» و سوار شدم. علیرضا هم سوار شد. در را بست و گفت: «نه، منظورم این نبود جون تو!»
راننده گفت: «برم آقا؟»
_ بله بفرمایید.
آرام به من گفت: «شوخی کردم بابا. چرا یه دفعه اینجوری می شی تو.» دستش را برد طرف جیب پیراهنش و گفت: «دستمال بدم.»
خندیدم.
نفس عمیقی کشید و گفت: «ایول!» کوله ام را که روی پایم بود، برداشت و گذاشت طرف دیگرش. کتاب خودش را هم گذاشت کنار کیف و آرام طوری که انگار با خودش بود گفت: «وضعش خوبه. فکر نمی کردم... حسودیم شد!» نگاهم کرد و گفت: «آها راستی به ما مربوط نبود. ببخشید!»
لبخند زدم و سرم را تکان دادم. گفت: «می گن سالی به دوازده ماه می ره اون ور آب. بایدم وضعش توپ باشه.»
پرسیدم: «از کجا می دونی؟»
یک سیگار از جیبش درآورد. به من نشان داد و پرسید: «اجازه هست؟» توجهی نکردم. سیگار را گذاشت تو جیبش و گفت: «هر چی شما بگین.» و با دست زد روی پاکت سیگار که تو جیبش بود.
گفت: «بی خیال! استاد شهابی می گفت حالش خوب نیست بنده خدا! اذیتش نکنید. فکر کنم یکی ماجرای اون روز، تو کلاس رو بهش گفته بود. فهمیده بود یکی از ما بودیم.»
شیشه را پایین کشیدم و پرسیدم: «مگه چشه که حالش خوب نیست؟»
_ ظاهرا بنده خدا فیزیکی نیست. شیمیاییه!
نیشخند زد و زیر لب گفت: «جمع کنید این حرفا رو!»
موهایم را که باد از زیر مقنعه می زد بیرون، کردم تو. شیشه را کی بالا کشیدم. یاد سرفه هایش افتادم و بوی دود سیگار آن روز که گلویم را سوزاند.
_ تو...
_ ببین پریسا! این آخرین بار بود که درباره اش حرف زدیم! تموم شد رفت پی کارش. قبوله؟
آرام گفتم: «پس شیمیاییه!»
یکدفعه زد روی پایش و بلند گفت: «اَه! بس کن دیگه. این همه استاد درست و حسابی تو این دانشگاهه. من نمی دونم تو چرا گیر دادی به این یکی. عزیز من، دیگه نمی خوام چیزی ازش بشنوم. هیچی. درست شد؟!»
فقط کم مانده بود صنم بگوید از او حرف نزنم. آن وقت دیگر جلوی مامان که نمی توانستم اسمش را ببرم. تو دانشگاه هم... ولی دیر نشده بود. هنوز فرصت داشت برای اینکه سرم داد بکشد و بخواهد درباره اش چیزی نگویم.
علیرضا دستم را گرفت و آرام گفت: «پریسا!... پریسا خانوم!»

ادامه دارد...

نظرات

زیادی ادامه دادنشم خطرناکه ها!

10 شهریور 1386 | - |  بدون email | بدون آدرس وب

منتظریم خانوم عرفانی تا حالا که مثل یه رمان باحال بوده حالا تا بقیه ش خدا می دونه.
میشه یه سوال بپرسم فک کنم اگه جوابش رو بدین تا اخر داستان معلوم میشه :دی اون نفر دوم که داره داستانی رو تعریف میکنه همون استاد معارف اسلامی یعنی همون بابای پریساست؟ ببخشین دیگه اگه زودتر هم بقیه ش رو بنویسین ممنون میشم.

13 شهریور 1386 | باران |  baran_0o@yahoo.com | بدون آدرس وب

کم کم داره جالب می شه...

15 شهریور 1386 | - |  - | آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: