اگر هر کس اجازه داشت پدر و مادرش را خودش انتخاب کند، کار سخت تر از این می شد. چون آن وقت اگر آنها یک اشتباه کوچک می کردند، از انتخابش پشیمان می شد.
به من ربطی نداشت اگر یک نفر فامیلی اش مثل من بود. من انتخاب نکرده بودم که بخواهم پای چیزی بایستم. علیرضا هم هرچقدر می خواست اذیتش بکند، به خودش مربوط است.
صنم زد روی شانه ام.
پریدم.
_ کجایی؟
_ همین جا.
داشت می خندید. پرسیدم: «چی شد؟»
گفت: «پاشو بریم یه چیزی بخوریم، برات تعریف کنم.»
بلند شدم و با هم به طرف بوفه رفتیم. ورق هایی را که دستش بود، تا کرد و گذاشت تو کیفش و گفت: «قرار شد کاملش کنم و سر امتحان بدم بهش.»
پرسیدم: «چرا زود اومدی پس؟»
_ حالش خوب نبود، همون اول گفت من کنفرانس بدم، بعدش رفت.
وارد رستوران شدیم. صنم رفت و یک جا نشست. دو تا نوشابه خریدم و به طرفش رفتم. هنوز لبخند تو چهره اش بود. نوشابه ها را روی میز گذاشتم و نشستم. گفت: «همه رو از حفظ گفتم پریسا، اصلا به نوشته ها نگاه نکردم. باورت می شه؟
خندیدم و گفتم: «تو که همیشه هول می شدی؟»
_ نمی دونم چرا. ولی امروز خوب گفتم. خودم که فکر می کنم سید شهاب الدین کمکم کرد. تو این تحقیق خیلی خوب شناختمش. تا چند وقت پیش وقتی اسمشو می شنیدم خیلی برام عادی بود. اما الان واقعا برام قابل احترامه و خیلی دوست داشتنی. کاش زودتر می شناختمش.
برای اینکه بحث را عوض کنم پرسیدم: «فرزینم بود؟»
گفت: «آره، اون مثل آدم نشسته بود ولی علیرضا همش اذیت می کرد. منم بهش نگاه نمی کردم تا حالش گرفته بشه.»
کمی از نوشابه خوردم.
یاد چیزی افتادم. پرسیدم: «راستی دیشب چی شد؟»
خندید. دستم را گرفت و آرام گفت: «فقط بلده زر بزنه. وقتی اومد، پاهاش اونقدر می لرزید که قدش یه وجب کوتاه شده بود. از سفینه های فضایی و فضانوردایی که روی کرات دیگه فرود اومدن حرف زد. از سیاست گفت. از اقتصاد. دیوونه شده بود. بابا ام حوصله اش سر رفته بود. منم اون طرف دلمو گرفته بودم و ریسه می رفتم از خنده.»
گفتم: «درست تعریف کن ببینم چه خبر بوده!»
گفت: «سر موقع با یه دسته گل رز زرد و یه جعبه شیرینی اومد.» خندید و آرام گفت: «هنوز نمی دونه رز زرد نشانه تنفره.» بلند خندید. من هم لبخند زدم و گفتم: «خب!»
_ آخه دفعه قبل بابا گفته بود باید کار ثابت داشته باشه. برای همین فرزین می ترسید دوباره یه ایرادی بگیره. از کارش خیلی تعریف کرد. مدامم عرق می ریخت. یه جعبه دستمال حروم کرد. بابا گفت بعدا باهاش حساب می کنیم. کلی حرف زد. فکر نمی کردم بتونه اینقدر حرف بزنه. از عشق و تفاهم و این چرت و پرتا گفت. وقتی رفت، بابا داد زد پسره بی سر و پا! اگه فرزین می شنید فکر کنم تا آخر عمر دیگه باهام حرف نمی زد. بهش نگی یه موقع!
_ نه بابا. به من چه.
_ من نمی دونم مگه آدما چه شکلی هستن که بابا می گه آدم نیست!
_ آخرش چی شد؟
_ مامان باهاش حرف زده. دیگه نمی دونم چی بشه.
نفس عمیقی کشید. دستم را ول کرد و به پشتی صندلی تکیه داد. لبخند زدم و سرم را تکان دادم. آرام گفت: «ولی خیلی خوشش اومد.»
_ بابات؟
_ نه بابا، استاد.
نیشخندی زدم و گفتم: «شهید راه حکمت!»
گفت: «اون سقراطه. ولی شیخ اشراق، شهید راه خداس. فرق دارن با هم.»
_ خیلی خب شروع نکن!
به جایی خیره شد. حتما داشت به شیخ فکر می کرد و کتاب حکمه الاشراقی که یک صفحه اش را خوانده بود و حتی یک جمله اش را هم نفهمیده بود.
نوشابه را سر کشیدم.
امروز بعد از سه ماه به خانه برگشتم. سر راه چند کادو برای سحر و دختر کوچکمان که تقریبا یک ماه است متولد شده، خریدم. ولی سحر در خانه نبود. برای دیدن هر دوشان بی طاقت بودم. به خانه مادر سحر تلفن کردم. مادر سحر خیلی سرد با من حرف زد و گفت که سحر و بچه آنجا هستند.
بدون معطلی کادوها را برداشتم و از خانه بیرون رفت.
سحر گفته بود که اسم دخترمان را گذاشته پریسا. تلفنی گفته بود. یک عکس هم از همان روزهای اول تولدش برایم فرستاده بود که آن را گذاشته بودم داخل جیب پیراهنم و هر وقت سرم خلوت بود، نگاهش می کردم.
آن طور که سحر عصر گفت، به محض تلفن من، به حیاط آمده بود و منتظر من ایستاده بود. وقتی زنگ زدم، خودش در را برایم باز کرد و مدت زیادی در بغلم گریه کرد.
چقدر دلم برایش تنگ شده بود. در کنار سحر بودن، به من احساس خاصی می دهد که آن احساس را هیچ جای دیگری ندارم.
خدایا! چطور می توانم هفته دیگر دوباره برای مدت ها از او جدا شوم.
سحر خیلی لاغر شده است و خودش همه تقصیرها را به گردن من می اندازد. می گوید اگر تو باشی همه چیز قابل تحمل است.
مدت زیادی با هم در باغ قدم زدیم و سحر حرف های زیادی برای گفتن داشت. وقتی وارد سالن شدیم، صدای گریه پریسا را که شنیدم، بی اختیار به طرف صدا دویدم و او را در یکی از اتاق های طبقه بالا در آغوش مادر سحر پیدا کردم. مادر او را به من داد و از اتاق بیرون رفت.
صورت کوچکش را بوسه باران کردم. چقدر کوچک و معصوم بود. صدای گریه اش قلبم را می لرزاند. مشت های بسته اش را به هر طرف تکان می داد و گریه می کرد. اگر می دانستم در آغوش گرفتن بخشی از وجودم، اینقدر لذت بخش است، حتما زودتر از این می آمدم.
سحر که او را در بغل گرفت و تکان داد، آرام شد. چشم های کوچکش را باز کرد و به من نگاه کرد. دست خودم نبود ولی اشک بدون وقفه از چشم هایم سرازیر بود.
سحر من را به خاطر لباس های کثیف و خاکی ام دعوا کرد. حق داشت. اصلا حواسم نبود که وقتی به خانه رسیدم، آنها را عوض کنم. خدا کند بچه مریض نشود.
الان که این چند خط را می نویسم پریسا کوچولو، پریسای من و سحر، کنارم خوابیده و انگشت شستش را می مکد. می بوسمش. هر چند سحر گفته که نباید زیاد ببوسمش. ولی من دور از چشم سحر تا می توانم او را می بوسم.
سحر را هم به زور خواب کردم. گفت بعد از مدت ها دوری، نمی تواند بخوابد. دوست داشت تا خود صبح بنشینیم و صحبت کنیم. به او گفتم تمام فردا را در خانه می مانم تا بتوانیم از روزهای تنهایی مان برای هم تعریف کنیم.