خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
18 فروردین 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
22 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
24 اردیبهشت 1387
کارگاه
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
گزارش
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
5 مهر 1386

امروز سه تایی با هم به گردش رفتیم. سحر، پریسا را خوب پوشانده بود تا سرما نخورد. چند دست لباس برای سحر خریدم. دوست ندارم خانواده اش بگویند اهل زن و زندگی نیستم ولی می دانم که می گویند. آنها اصلا شرایط من را درک نمی کنند در حالی که خود سحر خیلی صبور است.
برای پریسا هم اسباب بازی خریدم. هر چند هنوز نمی تواند با آنها بازی کند. بعد هم به خانه همسر یکی از دوستانم که چند هفته قبل موقع خنثی کردن مین، شهید شده بود رفتیم.
مین، زیر دستش منفجر شد. من با او چند متر فاصله داشتم. عراقی ها میدان من را به رگبار بستند ولی به خاطر تاریک بودن هوا، من را ندیدند.
اگر فرصت می کردم آنجا هم خاطراتم را بنویسم، خیلی خوب می شد ولی معمولا اصلا فرصتی برای نوشتن پیش نمی آمد. مخصوصا برای ما.
همسر و دو پسر کوچکش در یک خانه اجاره ای بسیار کوچک زندگی می کردند. برای سحر تعریف کرد که خانواده شوهرش با آنها قطع رابطه کرده اند. چون او را در شهادت شوهرش مقصر می دانستند. برای اینکه می توانست مانع رفتن او بشود اما این کار را نکرد. به سحر گفت وقتی امام فرمان دفاع داده، من چطور می توانستم او را از رفتن منصرف کنم.
مدت زیادی آنجا نبودیم. چون مادرم برای شام دعوتمان کرده بود و الان زمان زیادی نیست که به خانه برگشته ایم. هنوز برای فردا برنامه ای ندارم اما باید کم کم سحر را برای رفتن دوباره ام آماده کنم. فردا با او صحبت می کنم.

 

 

دستم را کشید و گفت: «چی می گی احمق!؟»
علیرضا به طرف کلاس می آمد. جلویم ایستاد و آرام پرسید: «چی شده؟»
صنم گفت: «تا اینجا اومده. نمی خواد امتحان بده.»
علیرضا نگاهم کرد و گفت: «چرا، می ده.»
مراقب جلسه گفت: «بشینید دیگه!»
صنم سرجایش نشست. علیرضا آرام گفت: «برو سر جات بشین! خواهش می کنم! اگه تونستی یه ذره ام به من برسون!» نگاهش کردم. با دست به طرف صندلی هلم داد و گفت: «بشین!» سرم را تکان دادم و نشستم.
بچه ها شروع کرده بودند.
اصلا کنجکاو نبودم بدانم چطور سوال داده است. کیفم را پشت صندلی آویزان کردم و به رو به رو خیره شدم. نمی خواستم به سوال ها نگاه کنم. ولی وقتی می آمد و ورقه سفید را می دید، بدتر می شد. حالا که آمده بودم، باید به سوال ها جواب می دادم.
سوال اول را خواندم. به گوشم آشنا بود ولی از جملات کتاب، چیزی در ذهنم نبود. یاد حرف دیشبم افتادم که به صنم گفته بودم. خودم که عقل داشتم. چند لحظه فکر کردم و شروع کردم به نوشتن. نگاهی به جوابی که نوشته بودم، انداختم. جواب بدی نداده بودم. لااقل عقل خودم ردش نمی کرد.
سوال دوم را خواندم. این یکی عین عنوان یکی از درس ها بود که صنم دیشب سرش کلی با من چانه زده بود و نمی خواست نظر من را قبول کند. سریع جوابش را نوشتم که از ذهنم نپرد.
سوال های بعدی را خواندم. حتی یک سوال را هم از حرف های خودش نداده بود. اگر کتاب را خوانده بودم، حتما بیست می شدم.
صنم مراقب را صدا زد و گفت: «می شه بگین استاد بیان؟» و او بلند، طوری که همه بشنوند، گفت: «ایشون حالشون خوب نیست. بیمارستانن. لطفا دیگه سوال نکنید.»
علیرضا برگشت و به من نگاه کرد و با ته خودکار بینی اش را خاراند.
جواب سوال هایی را که بلد بودم، نوشتم و بلند شدم. از کنار علیرضا که رد شدم، آرام صدایم زد.
ایستادم. خیلی یواش گفت: «وایسا کارت دارم.»
ورقه را دادم و از کلاس بیرون رفتم. اسم و آدرس بیمارستان را گرفتم. سوار ماشین شدم و آن را روشن کردم. هنوز نمی دانستم که می خواهم چه کار کنم.
کسی به شیشه ماشین زد.  علیرضا بود. در حالیکه به در اشاره می کرد گفت: «باز کن!»
ترمز دستی را خواباندم. گاز دادم و از دانشگاه بیرون رفتم.
تنها راهی که برایم مانده بود این بود که از خودش بپرسم. مامان نمی خواست چیزی بگوید چون یادآوری گذشته ناراحتش می کرد و ممکن بود من را هم ناراحت کند. اما من باید می فهمیدم. آن هم حالا که مامان اصرار داشت سکوت کند. شاید به نحوی خودش مقصر بود و نمی خواست من بدانم.
اما اگر او هم دوست نداشت گذشته را به خاطر بیاورد چی؟ آن وقت باید از چه کسی می پرسیدم؟
ترجیح می دادم به چنین احتمالی فکر نکنم.
ماشین را کنار خیابان پارک کردم. پیاده شدم و به طرف بیمارستان رفتم.
کاری نداشتم که دست تقدیر من را به بیمارستان کشانده بود یا چیز دیگری. ولی در هر صورت من بی دلیل آنجا بودم. چون به هیچ چیز اطمینان نداشتم. البته طبق قانون علیت حتما دلیلی برای آمدنم وجود داشت که من نمی دانستم.
نمی دانستم آمده ام که چه بگویم. نمی دانستم قرار است چه چیزهایی بشنوم. نمی دانستم او چطور می خواست با من برخورد کند و حتی نمی دانستم خودم باید چه کنم! بدتر از همه هم این بود که اطمینان نداشتم که او پدرم باشد.
پشت در اتاق ابستادم و چند نفس عمیق کشیدم. سرم را تکان دادم. به خودم گفتم بی خیال!
ولی اگر واقعا پدرم بود، دیگر نمی توانستم بی خیال باشم. مردی آن طرف این در، روی تخت خوابیده بود و حتما حالش بد بود و من نمی دانستم به او تعلق دارم یا نه. حتی یک دسته گل کوچک هم نخریده بودم که اگر اشتباه کرده بودم، ضایع نشوم و بگویم آمده ام برای عیادت. هر چند با رفتاری که من داشته ام، اصلا کسی انتظار نداشت که به عیادت استاد بروم.
مقنعه ام را صاف کردم و در زدم.

 

 

صبح تا قبل از ظهر مدت زیادی با سحر حرف زدم. او هم تعریف کرد. گفت که دو سه هفته اول که من نبودم، همین جا در خانه ماند و هر چه پدر و مادرش اصرار کردند به خانه آنها برود، زیر بار نرفت. ولی چند بار که حالش بد شد، و زینت خانم خدمتکارمان، دست تنها نتوانست کاری برایش انجام بدهد، پدرش او را به خانه خودشان برد.
موقع به دنیا آمدن پریسا هم برادرش خیلی تلاش کرده بود که با من تماس بگیرد و خبر دهد. ولی من آن موقع در خاک عراق مشغول شناسایی بودم.
گفت که دوری من برایش خیلی سخت بود و دوست داشت روزهای اول تولد پریسا، در کنارش باشم.
عصر، پریسا را آماده کردم و او را به گردش بردم. وقتی با او حرف می زدم، چشم های درشتش را به من می دوخت و به حرف هایم گوش می داد. انگار تمام حرف هایم را می فهمید، فقط نمی توانست جواب بدهد.
قرار است آخر هفته با دو نفر از دوستانم به منطقه برگردم. ولی اگر بروم، معلوم نیست دوباره کی بتوانم به خانه بیایم. تا آن موقع حتما پریسا هم بزرگ تر شده و من در بزرگ شدنش هیچ نقشی نداشته ام. الان پریسا روی دست چپم خواب است. سرش روی شانه ام است و آب دهانش، لباسم را خیس کرده است. اما همه این ها لذت بخش است. لذتی که قبل از به دنیا آمدنش، حتی نمی توانستم آن را تصور کنم. در این چند روز جای بزرگی برای خودش در قلبم باز کرده است. شب ها تا بارها نبوسمش خوابم نمی برد. صبح ها با صدای گریه اش بیدار می شوم. در طول روز وقتی به من زل می زند، زندگی برایم معنای دیگری پیدا می کند.
چطور می توانم برگردم وقتی خدا هدیه ای این چنین به من عطا کرده که باید مراقبش باشم. چطور می توانم شب ها بدون بوسیدنش، به خواب بروم. عکس که دردی را دوا نمی کند. به نگاه معصومانه اش محتاجم.
فردا به بچه ها می گویم که منتظر من نمانند و بروند. آنجا هم کارم روی زمین نمی ماند. می مانم و گرمای خانواده را با تمام وجود حس می کنم.

ادامه دارد...

نظرات

داستان گرمی است اما مراقب باشید مثل سریالهای تلویزیون در پی کش دادن بی تناسب داستان نباشید.
ضمنا این جمله در متن داستان نامفهوم است:
بدتر از همه هم این بود که اطمینان داشتم که او پدرم باشد.
موفق باشید.

7 مهر 1386 | حامد سعیدی صابر |  SAEEDISABER@GMAIL.COM | بدون آدرس وب

ممنون. البته "اطمینان داشتم" اشتباه تایپی بود...

7 مهر 1386 | عرفانی |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: