بعد از چند ماه، امروز به دبیرستانی رفتم که در آنجا تدریس می کردم. بچه ها دورم را گرفتند و از منطقه پرسیدند. برایشان تعریف کردم.
مادر پیری از دفتر مدرسه بیرون آمد و تا من را دید به طرفم آمد. از بچه اش گله کرد. لهجه داشت. نیمی از حرف هایش را نمی فهمیدم. ولی از من خواست تا پسرش را نصیحت کنم. می گفت او به جای آنکه درس بخواند، از خانه فرار می کند و به جبهه می رود. می گفت هفته قبل، شوهرش او را با زور کتک از جبهه برگردانده ولی دوباره می خواهد برود.
پسر، گوشه ای بیرون از جمع ایستاده بود و به دیوار تکیه داده بود. به طرفش رفتم. پرسیدم: «مادرت راست می گوید؟!»
سرش را بلند کرد. در چشم هایم زل زد و آرام گفت: «شما که نمی خواین من را از تکلیفی که خدا بر شانه ام گذاشته منع کنید؟ می خواهید؟!»
نتوانستم چیزی بگویم. مادر منتظر ایستاده بود ولی من یک کلمه هم به پسرش نگفتم. از مدرسه خارج شدم و در خیابان ها قدم زدم.
یاد نگاه شیرین و دوست داشتنی پریسا افتادم و سکوت صبورانه سحر...
خدایا! چه سخت مرا امتحان می کنی.
چشم هایم را باز کردم و شیشه را پایین کشیدم.
_ گواهینامه لطفا!
به تابلوی کنار خیابان نگاه کردم. موقع پارک اصلا به آن توجه نکرده بودم. گواهینامه ام را از داخل کیفم درآوردم و دادم. نگاهم کرد و با برگ جریمه پس داد.
ماشین را روشن کردم. راهنما زدم و حرکت کردم.
حرف هایی را که به هم زده بودیم، مرور کردم. اولش برای خالی نبودن عریضه دو تا تعارف الکی زدم که او هم چقدر تحویل گرفت!
«مگه خدا بدم می ده؟!»
چرا همیشه وقتی کسی حالش بد می شود، به عنوان تعارف به او می گوییم: «خدا بد نده!» از فلسفه اسلامی که چیز زیادی سرم نمی شود ولی در هر حال، خدا خیر مطلق است و جز خیر، از او صادر نمی شود. تابه حال هیچ وقت به معنای این جمله فکر نکرده بودم.
پشت چراغ قرمز توقف کردم و برای چند لحظه چشم هایم را روی هم فشار دادم. تصور اینکه واقعا پدرم باشد، تا دیروز خیلی برایم دور بود. برای بچه ها سوژه خوبی بود. سرم را تکان دادم. اصلا به بچه ها چه ربطی داشت. مگر من در مورد پدر آنها نظر می دادم که آنها بخواهند از پدر من ایراد بگیرند!
سال ها پدر من پرویز بود. طوری رفتار می کرد که هیچ وقت به خودم اجازه ندادم او را ناپدری بدانم. حالا دو پدر با فرسنگ ها فاصله در دو طرفم بودند. تفاوت آنها در لباس پوشیدن و مدل مو و نوع حرف زدن، آنقدر مهم نبود که با هم اختلاف عقیده داشتند و اعتقادات من در این همه مدت، مثل مامان و پرویز شکل گرفته و تثبیت شده بود.
هوا داشت تاریک می شد. میدانی را دور زدم که از بعد از ظهر تا آن موقع، شاید ده بار دیگر دورش چرخیده بودم.
لبخند روی لبم نشست. امروز بدون اینکه بفهمم یا بخواهم، احساسی که همیشه سرکوبش کردم، داشت سرک می کشید و خودش را نشان می داد.
در یک خیابان فرعی ایستادم. نمی دانستم کجا هستم. سرم را روی فرمان گذاشتم و چشم هایم را بستم. خیلی از سوال هایم، فقط با دیدنش حل شده بود. احساس آرامش می کردم. آرامشی که همیشه در نگاه او بود و در رفتارش. وقتی در مورد تحقیق عصبانی شدم، وقتی علیرضا کنارش راه می رفت و سیگار می کشید تا او را اذیت کند و حتی آن روز که دود سیگار علیرضا، گلویش را سوزاند؛ او باز هم آرام بود. انگار دوست نداشت چیزهای کم و بی ارزش، کمترین تاثیری رویش داشته باشد.
او بابای من بود. بابا امیر من بود. بابای واقعی ام...
صبح دوستانم قبل از رفتن به دنبالم آمدند.
دو روز پیش به آنها تلفن کردم و گفتم که قصد ندارم برگردم. اما آنها آمدند و خواستند نظرم را عوض کنم. گفتم: «الان همسر و دخترم بیشتر از هر کسی به من نیاز دارند.» و شاید درست تر آن بود که می گفتم من به آنها بیشتر نیاز دارم.
سحر در این مورد هیچ نظری نمی دهد. اما وقتی به اتاق برگشتم و گفتم دوستانم رفتند، آنقدر خوشحال شد که به زینت خانم گفت کیک بپزد. در این چند روز که در کنار هم هستیم، خیلی با نشاط شده است. چهره اش خندان است و مثل بچه ها شیطنت می کند. به او گفتم وقتی پریسا کمی بزرگ تر شود، او می تواند همبازی خوبی برایش باشد.
عصر هم به پارک رفتیم. قدم زدیم. برای آینده پریسا نقشه کشیدیم. سحر دوست دارد برایش یک تلسکوپ بخرد تا از دوران کودکی با ستاره ها آشنا شود. گفت که همیشه آرزو داشته یک ستاره شناس بزرگ بشود اما می داند که امکان چنین چیزی وجود ندارد. گفت رشته ای که تو در آن درس خوانده ای سخت است و بچه نمی تواند مسائل فلسفی را خوب درک کند و برای همین، حرف باید حرف سحر باشد.
من هن قبول کردم.
چیزی روی سقف ماشین افتاد.
سرم را از روی فرمان بلند کردم. همه جا تاریک بود و در تاریکی، دو تا چشم سبز به من زل زده بودند. به ساعت نگاه کردم. خمیازه ای کشیدم و ماشین را روشن کردم.
یاد بابا افتادم. لبخند زدم. در آینه مقنعه ام را مرتب کردم. دنده را عوض کردم و گاز دادم. چه خواب های بی ربطی دیده بودم. پرویز می رفت، مامان می آمد، بابا می خندید، علیرضا سیگار می کشید، صنم کنفرانس می داد...
احساس پیروزی می کردم از اینکه بالاخره حقیقت را فهمیده بود. آن هم نه از زبان مامان.
جلوی در خانه ترمز کردم. ماشین پرویز هم وارد کوچه شد و پشت ماشین من توقف کرد. مامان در را باز کرد. پیاده شد و به طرفم دوید. پیاده شدم. سوئیچ را جلوی صورتش گرفتم و گفتم: «سلام.»
سوئیچ را روی زمین پرت کرد و داد زد: «سلام و زهر مار! کجا بودی تا الان؟ نمی گی چقدر نگرانت شدیم؟! همه شهرو دنبالت گشتیم!»
نفس عمیقی کشیدم و آرام گفتم: «پس چرا پیدام نکردین؟!»
ادامه دارد...