پرویز به طرف ما آمد. نگاهی به من کرد و پرسید: «چیزی شده؟» خم شد و سوئیچ را برداشت. مامان صورتم را به طرف خودش گرفت و گفت: «کجا بودی آخه تا حالا؟!»
به در اشاره کردم و گفتم: «می شه بریم تو لطفا!» پرویز در حیاط را باز کرد و داخل شدیم. در راهرو به خاطر بقیه همسایه ها سر و صدا نکرد. در را باز کردم و صاف رفتم به اتاق خودم. مقنعه ام را درآوردم و روی تخت نشستم.
مامان به اتاقم آمد. بلند پرسید: «نمی گی تا این وقت شب کجا بودی؟ صبح رفتی امتحان بدی تا حالا! همه جا رو به خاطرت زیر و رو کردم. جایی نمونده که نرفته باشم. حالا ازت می پرسم کجا بودی چرا جواب نمی دی؟!»
بلند شدم. نفس عمیقی کشیدم و آرام گفتم: «حالا می فهمم گفتن بعضی چیزا می تونه عذاب آور باشه یعنی چی. ببخشید که می خواستم یه چیزایی رو برام بگید. ولی منم نمی تونم بگم کجا بودم. معذرت می خوام!» خواباند تو صورتم و از اتاق بیرون رفت. خوب حداقل عصبانیتش را خالی کرد. در را بستم. به آن تکیه دادم و نشستم. صدایش می آمد که داشت با پرویز حرف می زد و به من فحش می داد. بعد هم زد زیر گریه. عجیب بود که حتی لحظه ای نمی خواست خودش را جای من بگذارد.
سرم را روی زانویم گذاشتم و چشمم را بستم.
چون اولین سالگرد ازدواجمان را تهران نبودم، امروز برای سحر یک سرویس طلا خریدم و نهار را در رستوران خوردیم. سحر از من خواست تا دیگر هیچ وقت او را تنها نگذارم. گفت این سه چهار بار که من به جبهه می رفتم، فامیل هایش به هر شکلی که می توانستند به او زخم زبان می زدند که نمی توانسته من را در خانه نگه دارد. به او گفته اند که اگر رسم شوهر داری را بلد بود، من حتی یک شب هم نمی توانستم بیرون از خانه باشم.
وقتی این حرف ها را می زد، اشک در چشم هایش جمع شده بود. از من پرسید باید چه کاری انجام دهد تا من، خانه را به هر جای دیگری ترجیح دهم.
به او گفتم که بودن با او را بیشتر از هر چیز و هر کس دوست دارم و اگر می رفتم برای این نبود که او نمی توانست من را در خانه نگه دارد.
از او خواستم به حرف آنها اهمیت ندهد. آنها از بیرون به این قضیه نگاه می کنند اما سحر از شدت علاقه ام به خودش اطمینان دارد و نباید این حرف ها را بزند. او سکوت کرد ولی فکر کنم هنوز از دست من ناراحت است.
صنم به شانه ام زد و گفت: «سلام.»
زیر لب جوابش را دادم. پرسید: «دیروز کجا بودی؟» سرم را بلند کردم و پرسیدم: «تو از کجا می دونی؟»
روبرویم ایستاد و گفت: «مامانت ده دفعه خونه مون زنگ زد. تلافی پریشب! حالا کجا بودی؟»
جوابش را ندادم. پرسید: «کی رفتی خونه؟»
گفتم: «برو بشین سر جات. دارن ورقا رو می دن.» رفت و نشست. علیرضا صدایم کرد. به طرفش برگشتم. کنار پنجره نشسته بود. با سر سلام کرد و طوری که فقط از به هم خوردن لب هایش می شد فهمید چه می گوید، پرسید: «چی شده بود؟» با سر گفتم هیچی.
گفت: «تک خوری نداشتیما!»
مراقب گفت: «آقا ساکت باش!»
قبل از اینکه علیرضا و صنم ورق های شان را بدهند، جواب سوال ها را با سرعت نوشتم و از کلاس بیرون رفتم. می خواستم تنها باشم که از پشت صدای صنم را شنیدم. سرم را تکان دادم. به من رسید و گفت: «کجا می ری پریسا! حالت خوبه؟»
فرزین را جلوی در دانشگاه دیدم. گفتم: «برو! آقا منتظرته!»
_ می دونم. می خوایم بریم خرید... ولی باید بهم بگی چه خبر بود دیشب!
برای فرزین دست تکان داد و روبرویم ایستاد.
گفتم: «مطمئنم اگه بگم باورت نمی شه.»
گره ابروهایش از هم باز شد. گفت: «حالا تو بگو!»
_ تو ماشین خوابم برده بود.
نگاهی به فرزین کرد و گفت: «باور نکنم چیکار کنم؟! منتظر علیرضا نمی شی؟»
_ نه، یه جایی کار دارم.
دستم را کشید و گفت: «پس بیا برسونیمت تا یه جایی.»
یک خیابان مانده بود به خیابانی که بیمارستان در آن بود، گفتم: «ممنون. پیاده می شم.»
صنم پرسید: «چرا اینجا؟»
از تو آینه به فرزین نگاه کردم و گفتم: «خیلی ممنون. لطفا نگه دار!»
کنار خیابان ترمز کرد. تشکر کردم و پیاده شدم. صنم پرسید: «اینجا چیکار داری؟»
گفتم: «به خدا صنم! اگه کنه بشی دیگه باهات حرف نمی زنم!»
گفت: «پس لااقل دیر نرو خونه! باشه؟!» مطمئن نبودم. برای همین قول ندادم. از کنار خیابان به طرف بیمارستان راه افتادم. جلوی گل فروشی کنار بیمارستان ایستادم. سه تا شاخه گل رز صورتی کشیدم بیرون و از فروشنده خواستم که خیلی سریع برایم بپیچد.
وارد بیمارستان شدم و از پله ها بالا رفتم. با اینکه طبقه هفتم بود، ولی دوست داشتم از پله ها بروم. در دانشگاه هم گاهی با علیرضا مسابقه می گذاشتیم ببینیم کدام دیرتر نفس مان بند می آید.
مقابل در اتاقش ایستادم. خواستم در بزنم که صدایی از داخل اتاق شنیدم. از لای در نگاه کردم. سه خانم و یک آقا دو طرف تخت ایستاده بودند. صورت خانم ها معلوم نبود وگرنه می شد حدس زد کدام شان، همسرش است.
نمی دانستم به خانواده اش از من چیزی گفته بود یا نه. شاید اگر من را می دیدند، برایش درد سر می شد. به ساعت نگاه کردم. ده دقیقه تا پایان وقت ملاقات مانده بود. امیدوار نبودم که در این ده دقیقه بتوانند از او دل بکنند و بروند. کسی در راهرو نبود. دسته گل را کنار در گذاشتم و به طرف پله ها رفتم.
امروز تشییع جنازه یکی از صمیمی ترین دوستانم بود.
از وقتی به خانه آمدم تا الان، یک لحظه ذهنم آرام نمی گیرد. روزهای شناسایی و عملیات مدام به یادم می آید و خاطرات تلخ و شیرینی که با دوستم داشتم مرا رها نمی کند.
دلم بد جوری گرفته است...
خدایا! کسی که ادعای دوستی تو را بکند، سخت آزمایش می کنی تا دوستی اش برای خودش ثابت شود و اگر در آن آزمون، مقاومت کرد، آنطور که خودت وعده داده ای او را به بهشت دیدارت نائل می گردانی.
و در مورد من، مهر سحر و پریسا را در دلم قرار دادی، آن را به اوج رساندی و امشب، اینطور نسبت به رفتن بی تابم می کنی؟! من کسی نیستم که بخواهم در مقابل خواست تو، ادعایی داشته باشم. اگر می خواهی بروم، که می خواهی، نمی مانم.
که بندد طرف وصل از حسن شاهی
که با خود عشق بازد جاودانه
ندیم و مطرب و ساقی همه اوست
خیال آب و گل در ره بهانه
ادامه دارد...