خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
12 مرداد 1387
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
16 مرداد 1387
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
کارگاه
14 مرداد 1387
6 مرداد 1387
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
گزارش
8 مرداد 1387
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
1 آبان 1386

از جلسه امتحان بیرون آمدم. در ذهنم مرورش کردم:
«چه بگویم که تو چشم هایت را به روی حقیقت بسته ای و لحظه ای روی حرف هایم فکر نمی کنی. زندگی گاهی در کنار هم بودن است و گاهی از هم دور بودن. مهم آن است که یک دل باشیم. اما تو فقط در کنار هم بودن را یادگرفته ای. زندگی گاهی لبخند زدن است و گاهی اشک ریختن. مهم آن است که قلب های ما واقعا به هم گره خورده باشند. اما تو فقط لبخند زدن را یاد گرفته ای و زندگی فقط آن نیست که تو می خواهی و به آن می اندیشی. شاید من هم کمی حق داشته باشم. اما تو فقط حق خودت را دیدی. آنقدر که حتی صدای من را از پشت در نشنیدی.»
آنقدر خوانده بودمش که حفظ شده بودم.
دیروز بعد از بیمارستان، که به خاطر حضور خانواده اش، نتوانستم او را ببینم به خانه مادربزرگ رفتم. او هم بدتر از مامان حاضر نبود لحظه ای به آن روزها فکر کند. آنقدر اصرار کردم، دور و برش چرخیدم و قسمش دادم که بالاخره بلند شد، به انباری رفت و با یک تکه ورق پاره و قدیمی برگشت. آن را در دستم گذاشت و گفت: «دیگه چیزی نپرس، من قسم خوردم هیچی نگم. اینم نمی دونم چرا دادم بهت. شاید برای اینکه رو دلم مونده بود، بعد از این همه سال که نگهش داشتم، یکی بخوندش.»
دستم را در جیبم فرو بردم و ورق را زیر انگشت هایم لمس کردم. سند خوبی بود برای چیزی که نمی دانستم چه بود. به هر حال اگر مامان هم چنین چیزی نوشته بود، حق را به او می دادم. از روی چند تا جمله نمی شد فهمید حق با کی بوده.
از ساختمان دانشگاه بیرون رفتم. صنم گفته بود صبر کنم تا امتحانش تمام شود. ولی اصلا نمی توانستم پر حرفی هایش را تحمل کنم. خواستم از خیابان رد بشوم که ماشینی جلوی پایم ترمز کرد. بهش توجه نکردم. زیر لب فحش دادم. خواستم از کنارش رد بشوم که علیرضا پیاده شد و صدایم زد: «خانوم خوشگله!» در را برایم باز کرد و گفت: «خواهش می کنم افتخار بدید!»
کوله ام را روی صندلی عقب انداختم و سوار شدم. به زنجیری که از آینه آویزان بود نگاه کرد. علیرضا هم سوار شد و در را بست. پرسیدم: «چرا ماشین فرزینو گرفتی؟»
حرکت کرد. گفت: «بریم یه گشتی بزنیم. این روزا میای امتحان می دی و فرار می کنی. اصلا نمی گی یه نفر ممکنه نگران بشه.» یک سیگار روشن کرد و در حالیکه آن را بین لب هایش گرفته بود، پرسید: «چته؟»
چیزی نگفتم.
دود را از بینی اش بیرون داد و گفت: «با همه آره. با منم آره؟!»
شیشه را پایین کشیدم و بیرون نگاه کردم. خواستم از دست صنم فرار کنم، گیر علیرضا افتادم، که نمی شد به سادگی صنم از دست سوال هایش فرار کرد.
زد روی فرمان و بلند گفت: «دِ یه چیزی بگو آخه! دیوونه ام کردی از بس هیچی نمی گی!» سیگار را به طرفم گرفت و گفت: «برای اعصاب خوبه، آروم می شی.»
نگاهش نکردم. گفتم: «من آرومم. خودت بیشتر لازم داری. بکش عزیزم!» نیشخندی زد و سرش را تکان داد. سیگار را از شیشه انداخت بیرون و آرام گفت: «صنم می گفت اون شب تو ماشین خوابت برده بود. به منم نمی خوای راستشو بگی؟ خانوم خوشگله!»
گفتم: «شاید اگه دروغشو بگم باور کنی!»
خندید. گفت: «دیروز کجا رفتی؟ نگفته بودم بعد امتحان صبر کن! مامان گفته بود ببرمت خونه. دلش تنگ شده برات!»
چشم هایم را بستم.
با دست چانه ام را گرفت. صورتم را تکان داد و آرام گفت: «باهات حرف می زنم! یه کم مودب باش لطفا.»
چشم هایم را باز کردم.
گفت: «مثلا تا چند ماه دیگه می خوایم بریم زیر یه سقف. من نباید بدونم چی شده که اینقدر این چند وقته نا آرومی؟ خونه نمی ری هیچ کسی ام ازت خبر نداره. بعد از امتحان فرار می کنی که نبرمت خونه... الانم که حرف نمی زنی. کجا بریم؟
_ فرقی نداره.
دنده را با سرعت عوض کرد و گفت: «خدا رو شکر. پس زبونتو خانوم موشه نخورده!»


  
  
امروز نهار، خانه پدر سحر دعوت بودیم. سحر تمام تلاشش را می کرد تا رفتار آنها را نسبت به من تغییر دهد. بعد از نهار، حرف از جبهه شد. پدر سحر گفت که مقداری کمک نقدی و غیر نقدی برای رزمندگان فرستاده است و آنها را مثل بچه های خودش می داند و دوستشان دارد. گفت هر کسی وظیفه ای دارد که باید آن را انجام دهد.
من هم فکر کردم زمان خوبی است تا در مورد رفتن دوباره ام، با او صحبت کنم. اما ای کاش سکوت کرده بودم. پدر سحر به شدت عصبانی شد. گفت هر بار که می روی، ماه ها از خانه و زندگی دور هستی و اصلا احساس مسئولیت نمی کنی.
گفتم به هر حال من هم وظیفه ای دارم، اما مادر سحر حرفم را قبول نکرد و گفت در حال حاضر وظیفه تو ماندن در کنار سحر و پریسا است. گفت اگر این بار بروی، دیگر اجازه نمی دهم سحر به آن خانه باز گردد.
سحر سکوت کرده بود. بلند شدیم و به خانه برگشتیم. هنوز لباس هایم را عوض نکرده بودم که سحر در حالیکه گریه می کرد، خودش را در آغوشم انداخت و خواست که بمانم. چه چیزی می توانستم بگویم. او باید شرایط من را درک می کرد. او از علاقه من نسبت به خودش اطمینان دارد.
خدایا! همانطور که قلب من را از یقین لبریز کردی، قلب سحر را هم از اطمینان پر کن. من طاقت ندارم او را دردمند و افسرده ببینم. من جز تو کسی را ندارم. سحر و پریسا را به تو می سپارم.


   
  
زیر سایه درختی روی صندلی نشستم و کیفم را روی میز گذاشتم. علیرضا کمی آنطرف تر داشت پیتزا سفارش می داد.
دو تا پسر داشتند رد می شدند. من را که دیدند، چیزی به هم گفتند و به طرفم آمدند. یکی شان گفت: «ببخشید خانوم می شه اینجا بشینیم؟»
گفتم: «نه خیر!»
صندلی ها را عقب کشیدند و نشستند. علیرضا به فروشنده چیزی گفت و به طرف ما دوید. یقه پیراهن یکی از پسر ها را گرفت. بلندش کرد و با مشت زیر چشمش کوبید. آن یکی را هم پرت کرد روی زمین و گفت: «زود باشین گورتونو گم کنین تا نزدم لت و پارتون کنم!» رگ گردنش بیرون زده بود و صورتش سرخ شده بود. دستش را به کمرش زد و صبر کرد تا پسرها رفتند. نشست. عینک آفتابی را از چشمش برداشت. نفس عمیقی کشید و گفت: «کمشون بود! کاش بیشتر می زدمشون. خالی نشدم!»
گفتم: «بی خیال!»
شانه اش را بالا انداخت و چیزی نگفت.
به ساعت نگاه کردم. اگر می نشستیم به حرف زدن، وقت ملاقات را از دست می دادم. گفتم: «شنیدی استاد بیمارستانه؟»
سرش را تکان داد. گفتم: «چند تا از بچه ها یه دسته گل بزرگ خریده بودن، می خواستن برن عیادتش.» نیشخندی زد و گفت: «حتما امتحانشونو خیلی بد داده بودن!» سرم را تکان دادم.
گفت: «شایدم بیست شده بودن. می خواستن تلاقی کنن. دیدم چند تا بیست داشتیم! راستی تو چند شدی؟» نمکدان را تکان می داد و روی میز نمک می ریخت.
گفتم: «دوازده.»
_ من گفتم تو رو حتما می ندازه! خوب داده بهت.
_ ولی اون که بیمارستانه. چطوری ورقا رو تصحیح کرده؟ اونم به این زودی؟
_ شاید مرخص شده.
به ساعت نگاه کردم. یک ساعت دیگر وقت ملاقات تمام می شد. بلند شدم و گفتم: «علیرضا من کار دارم. یه روز دیگه دوباره بیایم اینجا. الان باید برم.» دستم را گرفت. تو چشم هایم زل زد و گفت: «بشین!»
گفتم: «من واقعا عجله دارم.»

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: