علیرضا گفت: «بشین پریسا! وگرنه عصبانی می شم پرتت می کنم تو جوی آب. دیدی که می تونم!» خندید و آرام گفت: «بشین عزیزم!» سرم را تکان دادم و نشستم. گفت: «کجا می خوای بری با این عجله که من نباید بدونم؟ که از من مخفی می کنی؟ که منو آدم حساب نمی کنی؟ شوهر پیش کش! همون آدم حساب کنی بسه.»
گفتم: «دوست مامان دخترش تو منطق مشکل داره. می خواد بیاد من باهاش کار کنم.»
پسری پیتزا ها را با دو تا نوشابه آورد. علیرضا دستم را رها کرد و گفت: «آقا دستت درد نکنه.» پیتزا و نوشابه را جلویم گذاشت. گفت: «دیر نمی شه حالا. فوقش نیم ساعت منتظر می مونه. بخور!»
وقتی خوردیم، سیگاری روشن کرد. پرسید: «دوست داری تنها باشی؟»
گفتم: «تو که نذاشتی.» کوله ام را برداشتم. علیرضا عینکش را به چشم زد و بلند شدیم. سیگارش را تکاند و کوله را از دستم گرفت.
کنار هم قدم می زدیم. گفت: «چی شده پریسا؟ تا چند روز پیش می گفتی، می خندیدی، تعریف می کردی، اما حالا حرف نمی زنی، خونه نمی ری، تحویل نمی گیری، چت شده؟ من کاری کردم؟ از دستم ناراحتی؟»
حرف که می زد دود از دهانش بیرون می آمد. یاد آن روز در کلاس افتادم و سرفه های...
پرسید: «صدامو می شنوی اصلا؟!»
گفتم: «می خوام یه جایی باشم که بتونم تنهایی فکر کنم.»
_ به چی آخه؟
ته سیگارش را انداخت تو چمن ها. با تعجب نگاهم کرد و پرسید: «قضیه جدیه؟؟ از من خسته شدی؟ هان؟! کس دیگه ای هست که من نمی دونم؟»
لبخند زدم و گفتم: «تو خوبی؟!»
شانه اش را بالا انداخت. گفت: «پس او شب که نرفتی خونه... کسی ام ازت خبر نداشت... با کی بودی؟»
ایستادم.
یک قدم جلوتر از من ایستاد و عینکش را از چشم برداشت. بلند گفتم: «بس کن علیرضا! من اون روز با هیچ کس نبودم. تنها بودم. برای خودم تو خیابونا گشت می زدم و فکر می کردم. می دونی چرا؟! چون هیچ جا نمی ذارن آدم چند دقیقه تو خودش باشه. همش می گن کجایی؟ چیکار می کنی؟ چرا می کنی... اون وقت تو شرم نمی کنی می گی...» صدایم که به لرزه افتاد، ساکت شدم.
دستم را گرفت و گفت: «حالا چرا جوش میاری؟ شوخی کردم. البته نه. شوخی نبود. آخه منم آدمم پریسا. به منم فکر کن یه کم.» من را به طرف یک نیمکت برد و نشستیم. صورتم داغ شده بود. دستم را جلوی صورتم گرفتم. سرم داشت درد می گرفت. نمی خواستم چیزی ببینم و صدایی بشنوم. دوست داشتم در یک اتاق تاریک بخوابم و هیچ کس سرک نکشد و مدام با من حرف نزند.
زد به شانه ام و گفت: «بیا آب بخور!» دستم را از جلوی صورتم کنار بردم. نشست و لیوان را داد به من. آب را سرکشیدم. نشست. دستم را گرفت و حلقه ای را که در انگشتم بود لمس کرد.
آرام گفتم: «یادته که از بابام برات چی گفتم قبلا؟»
_ آره. چیزی در موردش نمی دونی.
_ به مامان هیچی نگو. خب؟!
_ قول می دم.
_ رفتم عیادتش.
نگاهم می کرد. گفتم: «من دوسش دارم علیرضا. اون بابای منه. اونی که این همه اذیتش کردیم...» خودم را در آغوشش رها کردم و با صدای بلند گریه کردم.
سحر از صبح کسل بود. زیاد صحبت نمی کرد. گاهی به یک جا خیره می شد و اشک در چشم هایش حلقه می زد. هر چه با او صحبت می کردم فایده ای نداشت. می گفت اگر زندگی با من برایت مهم باشد، نمی روی و اگر بروی معلوم است هر چه از علاقه ات گفتی دروغ بوده است.
آخر این چه منطقی است! من دیگر چگونه باید علاقه ام را به او نشان دهم. چطور به او بفهمانم که رفتن من ربطی به علاقه و این حرف ها ندارد.
عصر پدرش به خانه ما آمد. وقتی از رفتن من مطمئن شد، به سحر گفت که وسایلش را جمع کد و به خانه آنها برود. گفت این بار اگر رفتی، مطمئن باش که سحر دیگر به خانه ات باز نمی گردد. آنها را با خود برد.
از عصر، چند بار به خانه شان تلفن کردم اما وقتی می فهمند من هستم، قطع می کنند. فردا تعدادی از دوستانم به منطقه می روند. قرار است با آنها بروم. اما هرگز فکر نمی کردم که این طور بشود. همیشه دوستانم تعریف می کردند که همسران و مادرانشان آنها را در رفتن تشویق می کنند و با اینکه سختی زیادی را تحمل می کنند، اما رضای خدا را در دفاع می دانند. پس چرا این ها... باشد. قرار است سوال نکنم. قرار است گردن بنهم تا تو هر طور دلت خواست، تیغ بزنی. در دوست داشتن تو ادعاهای زیادی کرده ام. می خواهی آنها را اثبات کنم. پس سکوت می کنم.
به تیغم گر کشد دستش نگیرم
وگر تیرم زند منت پذیرم
کمان ابرویش را گو بزن تیر
که پیش دست و بازویت بمیرم
مبل ها را کنار کشیدند و جای بزرگی برای پیانو باز کردند.
به آشپزخانه رفتم. مامان هم برای کمک آمده بود. داشت میوه ها را می شست. به طرفش رفتم و چند لحظه در چشم هایش زل زدم. خندید و پرسید: «چیزی گم کردی؟»
صورتش را بوسیدم و گفتم: «گم کرده بودم ولی پیدا شد.» سبد میوه ها را داد دستم و پرسید: «حالت خوبه؟!»
در حالیکه از آشپزخانه بیرون می رفتم، گفتم: «قراره بهتر از این بشه.» سبد را روی میز گذاشتم و به ساعت نگاه کردم. داشت دیر می شد. دنبال صنم دویدم طبقه بالا و در یکی از اتاق ها پیدایش کردم. داشت لباسش را می پوشید که با فرزین عکس بیندازد. گفتم: «خیلی خوشگل شدی. مطمئن باش. فقط من یه ساعت می رم یه جایی، زود برمی گردم.» کمک کردم و زیپ لباسش را بستم. گفت: «اذیت نکن پریسا! کجا می خوای بری الان؟» صورتش را بوسیدم و گفتم: «تا تو عکساتو بندازی من اومدم.» به طرف در رفتم.
_ دیوونه! امروزم دست ازین کارات برنمی داری؟!
برایش دست تکان دادم و گفتم: «زود میام.» از اتاق بیرون آمدم و از پله ها پایین دویدم.
زنگ خانه را زدند. کیفم را برداشتم و جلوی آینه، روسری ام را مرتب کردم. مامان سرش را از داخل آشپزخانه بیرون آورد و پرسید: «کجا؟»
_ الان میام.
منتظر بقیه سوال هایش نماندم و با عجله به حیاط رفتم. فرزین و علیرضا زیر کیک بزرگی را گرفته بودند و به طرف اتاق می رفتند. علیرضا پرسید: «کجا می ری؟»
جوابش را ندادم.
بلند گفت: «صبر کن الان میام. نری ها!»
از حیاط بیرون رفتم و در را پشت سرم بستم. سوار ماشین شدم. روشنش کردم و به راه افتادم. قلبم داشت از جا درمی آمد. اشتباه کردم. نباید می گذاشتم برای آن موقع ولی هر روز به دلیلی نتوانسته بودم بروم.
به انتهای کوچه که رسیدم، در آینه علیرضا را دیدم که برایم دست تکان می داد. گاز دادم و وارد خیابان شدم.
دیشب که به بیمارستان تلفن کردم، حالش خوب نبود و نتوانست با من صحبت کند. فقط صدای سرفه هایش را شنیدم. ولی آن روز از من خواست قبل از رفتن، دوباره ببینمش. سوال های زیادی داشتم که می خواستم جوابش را بدانم. سوال هایی که مامان هیچ وقت به آنها جواب نداده بود.
اگر کسی به ملاقاتش آمده بود، باید منتظر می ماندم تا برود. او که مجبور نبود مثل مادربزرگ، سوگند سکوت بخورد یا مثل پرویز، به قول خودش از همه چیز بی خبر باشد. باید از خودش می پرسیدم. حتی اگر وقت ملاقات تمام می شد می ماندم و تمام حرف هایش را می شنیدم. لزومی هم نداشت که در این مورد با مامان صحبت کنم. او علاقه ای به گذشته اش نداشت، پس در این مورد چیزی به او نمی گفتم.
ناگهان ترمز کردم.
ادامه دارد...