راننده سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و شروع کرد به فحش دادن. نصف بیشترش مربوط می شد به اینکه اصولا زن ها با کفگیر و ملاقه تناسب بیشتری دارند تا فرمان و دنده.
بدون اینکه چیزی بگویم، نگاهش کردم تا سخنرانی غیرمحترمانه اش تمام بشود. اگر شایستگی استفاده از تکنولوژی را داشت، می فهمید که زن یا مرد بودن، هیچ ربطی به پشت فرمان نشستن ندارد.
بعد از اینکه تمام مشکلات طول روزش را سر من خالی کرد، راهش را کشید و رفت. گاز دادم و راه افتادم.
اگر هم تیپ پرویز بود، می توانستم خودم را یک جوری قانع کنم که آنها هم آدم هایی بودند مثل همین هایی که هر روز می بینم. مثل صنم و فرزین. اما اینطور نبود و همین ذهنم را بیشتر مشغول می کرد. می خواستم بدانم که چرا مامان با این مبانی اعتقادی که دارد، با او ازدواج کرده بود و بعد چه اتفاقی افتاد که جدا شدند. می خواستم بدانم که چرا من پیش مامان ماندم که حالا اینطوری باشم. اگر پیش او بزرگ می شدم، حتما یکی می شدم مثل همان زن هایی که آن روز کنار تختش ایستاده بودند. خودم را با چادر تصور کردم. خنده ام گرفت. چادر با آرایش و عینک دودی چی می شد! پشت فرمان هم که می خواستم بنشینم، مدام دست و پایم را می بست. ولی اگر علیرضا بود می گفت: اشکال نداره. حداقل گاهی وقتا ماشین باحالش رو می گیریم و می ریم تو اتوبان باهاش حال می کنیم.
در یک خیابان فرعی پارک کردم و پیاده شدم.
صبح به در خانه شان رفتم و خواستم با سحر حرف بزنم اما او نخواست. مدت زیادی آنجا منتظر ماندم. پدرش قبل از رفتن به مغازه، به من گفت که مرا به عنوان دامادش دوست دارد و می خواهد که سال ها با دخترش به خوبی و خوشی زندگی کنم. اما اگر نخواهم زندگی کنم، اجازه نمی دهد که زندگی دخترش را خراب کنم.
بعد از رفتن او، باز هم زنگ خانه شان را زدم اما دیگر کسی جواب نداد. ورقی درآوردم و چند جمله برای سحر نوشتم و به داخل خانه انداختم.
الان ساعت دو و نیم شب است. من در ماشین نشسته ام و این مطالب را می نویسم. دفتر خاطرات را با خود آورده ام تا اگر فرصت شد، گهگاه از اتفاقات آنجا بنویسم تا وقتی بازگشتم، سحر بخواند و شرایط مرا بهتر درک کند.
یک ساعت دیگر، نوبت رانندگی من است. اصلا خواب به چشمم نمی آید. سحر نباید با من این کار را می کرد. دفعه دیگر که برگردم، حتما او را متقاعد می کنم.
دلم برای خنده های شیرین پریسا تنگ شده است. دلم برای هر دو شان تنگ شده است.
خدایا! کمک کن تا دلتنگی ام، حجابی بین من و تو نباشد.
سه تا شاخه گل رز کشیدم بیرون و دادم به فروشنده. به ساعت نگاه کردم و گفتم: «اگه می شه زودتر درستش کنید.»
شاید از من می خواست تا با او زندگی کنم. یک زندگی آرام، بدون ناراحت شدن از دست آدم هایی که مدام اشتباه می کنند. به دور از دغدغه های کوچکی که آدم ها به دنبالش هستند.
چه فکر هایی به سرم می زد. حتما او زندگی دیگری داشت، با خانواده ای دیگر و شاید دختری که از من کوچک تر بود.
دسته گل را گرفتم. پولش را حساب کردم و وارد بیمارستان شدم. در آسانسور باز بود. سوار شدم و به طبقه هفتم رفتم. مقابل در نیمه باز ایستادم. چند تا نفس عمیق کشیدم. بوی ملایم گل رز، بینی ام را پر کرد. لبخند زدم و در را باز کردم.
نبود!
خانمی سرش را روی تخت گذاشته بود. متوجه من نشد. نگاهی به اطراف اتاق انداختم و آمدم بیرون. بغض گلویم را گرفت. نمی توانستم باور کنم که رفته باشد. به طرف اطلاعات بخش رفتم و از پرستاری پرسیدم: «ببخشید او آقایی که...» دستم را روی پیشانی ام کشیدم: «شیمیایی بودن... جایی رفتن؟»
گفت: «رفتن، یکی دو ساعت دیگه پرواز دارن.»
به دیوار تکیه دادم و به گل های رز نگاه کردم. درد در کمتر از چند لحظه، در تمام سرم پیچید.
پرستار گفت: «شما پریسا خانوم هستین؟»
نگاهش کردم و گفتم: «بله.» به طرفش رفتم. توی کشو ها دنبال چیزی می گشت.
پرسیدم: «چطور؟» دفتری را پیدا کرد. به طرفم گرفت و گفت: «گفتن اینو بدم به شما.» گرفتمش. چیزی رویش ننوشته بود. جایی از وسط دفتر را باز کردم و خواندم:
« موقع برگشتن، پشت فرمان، حواسم به نمره هشت بود و در فکر بحث های سر کلاس بودم که یک بنز یشمی متالیک با سرعت از کنارم رد شد. لبخند زدم. دوست داشتم همانطور آرام تا خانه رانندگی کنم. ولی بنز سرعتش را کم کرد. وقتی کنارش رسیدم، دیدم یک دختر هم سن و سال خودم...»
پرستاری از آسانسور بیرون آمد. از جلویم رد شد و به آن یکی پرستار گفت: «بنده خدا حالش خیلی بد بود. خدا کنه طاقت بیاره.» به من و دفتری که تو دستم بود، نگاه کرد و پرسید: «پریسا اینه؟» و از خودم پرسید: «منتظرت بود. دیدیش؟»
گفتم: «نه»
بلند گفت: «بدو برو. هنوز نرفتن!»
به طرف آسانسور رفتم. طبقه سوم بود. پرسیدم: «کجان؟» با انگشت پایین را نشان داد و گفت: «پارکینگ!» به طرف پله ها دویدم. پایین رفتم و با سرعت از دری که به پارکینگ راه داشت دویدم بیرون.
آمبولانس با شدت جلوی پایم ترمز کرد.
سر جایم ایستادم. نفس نفس می زدم. راننده که اخم کرده بود، با دست اشاره کرد که بروم کنار.
اما من از جایم تکان نخوردم.
علیرضا ماشن را پارک کرد. پیاده شد و به طرفم دوید...
راننده در عقب را باز کرد. پریدم بالا و کنار تختش نشستم. من را که دید، ماسک را از جلوی دهان و بینی اش کنار برد. موقع نفس کشیدن گلویش خس خس می کرد.
اشک تو چشم هایم جمع شد.
سرفه ای کرد و آرام گفت: «اگه...» سرفه کرد.
_ اگه بر نگشتم...
نفسش بالا نمی آمد. صورتش قرمز شد.
بغضم را قورت دادم. خواستم ماسک را جلوی بینی اش بگذارم که دستش را تکان داد. در حالیکه نفس عمیق می کشید، نگاهم کرد.
گفتم: «ولی من هنوز باهات حرف نزدم.»
کسی از ماشین عقبی که دنبال آمبولانس بود، پیاده شد و گفت: «بیا پایین خانوم! حالش خوب نیست!» علیرضا دستش را گرفت. کنار بردش و چیزی گفت که من نشنیدم.
با صدای آرامی که انگار از کیلومتر ها دورتر می شنیدم، گفت: «پیدا کردن حقیقت... سخته... ولی عمل به اون... خیلی... خیلی سخت تره...» به دفتری که در دستم بود نگاه کرد. خواست چیزی بگوید ولی نتوانست. اشک از گوشه چشمش سرازیر شد و رفت لای موهایش.
سعی کرد با چشم های نیمه بازش به من لبخند بزند. لبم را گاز گرفتم. ماسک را جلوی بینی اش گذاشتم. رویش خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم. دسته گل را دادم دستش و از ماشین پایین پریدم.
راننده در را بست و سوار شد.
کنار ایستادم و به ماشین زل زدم. صورتم از اشک خیس خیس بود. علیرضا دستش را گذاشت روی شانه ام.
ماشین ها راه افتادند و از بیمارستان بیرون رفتند. تا جلوی در رفتم و نگاه تارم را دوختم به آمبولانسی که در میان ماشین ها گم می شد...
پایان
بازنویسی: بهار 83