خانه     آرشيو     جستجو     کتابخانه     ارسال اثر     هم لوحان     درباره ما     همکاري با ما
شعرعکسداستانسینماطنز
داستان کوتاه
3 مرداد 1387
25 تیر 1387
26 خرداد 1387
17 خرداد 1387
18 فروردین 1387
داستان کوتاه کوتاه
9 تیر 1387
3 تیر 1387
28 خرداد 1387
22 خرداد 1387
داستان دنباله دار
تحلیل
15 خرداد 1387
18 اردیبهشت 1387
30 فروردین 1387
9 فروردین 1387
گفتگو
15 مهر 1386
یک نویسنده، یک کتاب
19 تیر 1387
4 تیر 1387
20 خرداد 1387
30 اردیبهشت 1387
24 اردیبهشت 1387
کارگاه
12 تیر 1387
13 خرداد 1387
23 اردیبهشت 1387
3 اردیبهشت 1387
گزارش
26 اردیبهشت 1387
21 اردیبهشت 1387
15 اردیبهشت 1387
17 آذر 1386
16 آبان 1386

راننده سرش را از شیشه ماشین بیرون آورد و شروع کرد به فحش دادن. نصف بیشترش مربوط می شد به اینکه اصولا زن ها با کفگیر و ملاقه تناسب بیشتری دارند تا فرمان و دنده.
بدون اینکه چیزی بگویم، نگاهش کردم تا سخنرانی غیرمحترمانه اش تمام بشود. اگر شایستگی استفاده از تکنولوژی را داشت، می فهمید که زن یا مرد بودن، هیچ ربطی به پشت فرمان نشستن ندارد.
بعد از اینکه تمام مشکلات طول روزش را سر من خالی کرد، راهش را کشید و رفت. گاز دادم و راه افتادم.
اگر هم تیپ پرویز بود، می توانستم خودم را یک جوری قانع کنم که آنها هم آدم هایی بودند مثل همین هایی که هر روز می بینم. مثل صنم و فرزین. اما اینطور نبود و همین ذهنم را بیشتر مشغول می کرد. می خواستم بدانم که چرا مامان با این مبانی اعتقادی که دارد، با او ازدواج کرده بود و بعد چه اتفاقی افتاد که جدا شدند. می خواستم بدانم که چرا من پیش مامان ماندم که حالا اینطوری باشم. اگر پیش او بزرگ می شدم، حتما یکی می شدم مثل همان زن هایی که آن روز کنار تختش ایستاده بودند. خودم را با چادر تصور کردم. خنده ام گرفت. چادر با آرایش و عینک دودی چی می شد! پشت فرمان هم که می خواستم بنشینم، مدام دست و پایم را می بست. ولی اگر علیرضا بود می گفت: اشکال نداره. حداقل گاهی وقتا ماشین باحالش رو می گیریم و می ریم تو اتوبان باهاش حال می کنیم.
در یک خیابان فرعی پارک کردم و پیاده شدم.

 


 
 صبح به در خانه شان رفتم و خواستم با سحر حرف بزنم اما او نخواست. مدت زیادی آنجا منتظر ماندم. پدرش قبل از رفتن به مغازه، به من گفت که مرا به عنوان دامادش دوست دارد و می خواهد که سال ها با دخترش به خوبی و خوشی زندگی کنم. اما اگر نخواهم زندگی کنم، اجازه نمی دهد که زندگی دخترش را خراب کنم.
بعد از رفتن او، باز هم زنگ خانه شان را زدم اما دیگر کسی جواب نداد. ورقی درآوردم و چند جمله برای سحر نوشتم و به داخل خانه انداختم.
الان ساعت دو و نیم شب است. من در ماشین نشسته ام و این مطالب را می نویسم. دفتر خاطرات را با خود آورده ام تا اگر فرصت شد، گهگاه از اتفاقات آنجا بنویسم تا وقتی بازگشتم، سحر بخواند و شرایط مرا بهتر درک کند.
یک ساعت دیگر، نوبت رانندگی من است. اصلا خواب به چشمم نمی آید. سحر نباید با من این کار را می کرد. دفعه دیگر که برگردم، حتما او را متقاعد می کنم.
دلم برای خنده های شیرین پریسا تنگ شده است. دلم برای هر دو شان تنگ شده است.
خدایا! کمک کن تا دلتنگی ام، حجابی بین من و تو نباشد.


 
 
 
سه تا شاخه گل رز کشیدم بیرون و دادم به فروشنده. به ساعت نگاه کردم و گفتم: «اگه می شه زودتر درستش کنید.»
شاید از من می خواست تا با او زندگی کنم. یک زندگی آرام، بدون ناراحت شدن از دست آدم هایی که مدام اشتباه می کنند. به دور از دغدغه های کوچکی که آدم ها به دنبالش هستند.
چه فکر هایی به سرم می زد. حتما او زندگی دیگری داشت، با خانواده ای دیگر و شاید دختری که از من کوچک تر بود.
دسته گل را گرفتم. پولش را حساب کردم و وارد بیمارستان شدم. در آسانسور باز بود. سوار شدم و به طبقه هفتم رفتم. مقابل در نیمه باز ایستادم. چند تا نفس عمیق کشیدم. بوی ملایم گل رز، بینی ام را پر کرد. لبخند زدم و در را باز کردم.
نبود!
خانمی سرش را روی تخت گذاشته بود. متوجه من نشد. نگاهی به اطراف اتاق انداختم و آمدم بیرون. بغض گلویم را گرفت. نمی توانستم باور کنم که رفته باشد. به طرف اطلاعات بخش رفتم و از پرستاری پرسیدم: «ببخشید او آقایی که...» دستم را روی پیشانی ام کشیدم: «شیمیایی بودن... جایی رفتن؟»
گفت: «رفتن، یکی دو ساعت دیگه پرواز دارن.»
به دیوار تکیه دادم و به گل های رز نگاه کردم. درد در کمتر از چند لحظه، در تمام سرم پیچید.
پرستار گفت: «شما پریسا خانوم هستین؟»
نگاهش کردم و گفتم: «بله.» به طرفش رفتم. توی کشو ها دنبال چیزی می گشت.
پرسیدم: «چطور؟» دفتری را پیدا کرد. به طرفم گرفت و گفت: «گفتن اینو بدم به شما.» گرفتمش. چیزی رویش ننوشته بود. جایی از وسط دفتر را باز کردم و خواندم:
« موقع برگشتن، پشت فرمان، حواسم به نمره هشت بود و در فکر بحث های سر کلاس بودم که یک بنز یشمی متالیک با سرعت از کنارم رد شد. لبخند زدم. دوست داشتم همانطور آرام تا خانه رانندگی کنم. ولی بنز سرعتش را کم کرد. وقتی کنارش رسیدم، دیدم یک دختر هم سن و سال خودم...»
پرستاری از آسانسور بیرون آمد. از جلویم رد شد و به آن یکی پرستار گفت: «بنده خدا حالش خیلی بد بود. خدا کنه طاقت بیاره.» به من و دفتری که تو دستم بود، نگاه کرد و پرسید: «پریسا اینه؟» و از خودم پرسید: «منتظرت بود. دیدیش؟»
گفتم: «نه»
بلند گفت: «بدو برو. هنوز نرفتن!»
به طرف آسانسور رفتم. طبقه سوم بود. پرسیدم: «کجان؟» با انگشت پایین را نشان داد و گفت: «پارکینگ!» به طرف پله ها دویدم. پایین رفتم و با سرعت از دری که به پارکینگ راه داشت دویدم بیرون.
آمبولانس با شدت جلوی پایم ترمز کرد.
سر جایم ایستادم. نفس نفس می زدم. راننده که اخم کرده بود، با دست اشاره کرد که بروم کنار.
اما من از جایم تکان نخوردم.
علیرضا ماشن را پارک کرد. پیاده شد و به طرفم دوید...
راننده در عقب را باز کرد. پریدم بالا و کنار تختش نشستم. من را که دید، ماسک را از جلوی دهان و بینی اش کنار برد. موقع نفس کشیدن گلویش خس خس می کرد.
اشک تو چشم هایم جمع شد.
سرفه ای کرد و آرام گفت: «اگه...» سرفه کرد.
_ اگه بر نگشتم...
نفسش بالا نمی آمد. صورتش قرمز شد.
بغضم را قورت دادم. خواستم ماسک را جلوی بینی اش بگذارم که دستش را تکان داد. در حالیکه نفس عمیق می کشید، نگاهم کرد.
گفتم: «ولی من هنوز باهات حرف نزدم.»
کسی از ماشین عقبی که دنبال آمبولانس بود، پیاده شد و گفت: «بیا پایین خانوم! حالش خوب نیست!» علیرضا دستش را گرفت. کنار بردش و چیزی گفت که من نشنیدم.
با صدای آرامی که انگار از کیلومتر ها دورتر می شنیدم، گفت: «پیدا کردن حقیقت... سخته...  ولی عمل به اون... خیلی... خیلی سخت تره...» به دفتری که در دستم بود نگاه کرد. خواست چیزی بگوید ولی نتوانست. اشک از گوشه چشمش سرازیر شد و رفت لای موهایش.

سعی کرد با چشم های نیمه بازش به من لبخند بزند. لبم را گاز گرفتم. ماسک را جلوی بینی اش گذاشتم. رویش خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم. دسته گل را دادم دستش و از ماشین پایین پریدم.
راننده در را بست و سوار شد.
کنار ایستادم و به ماشین زل زدم. صورتم از اشک خیس خیس بود. علیرضا دستش را گذاشت روی شانه ام.
ماشین ها راه افتادند و از بیمارستان بیرون رفتند. تا جلوی در رفتم و نگاه تارم را دوختم به آمبولانسی که در میان ماشین ها گم می شد...

 

پایان
بازنویسی: بهار 83

نظرات

به شخصه دوست دارم بلند شوم و شروع کنم برای شما کف زدن.شاید اشکال های زیادی داشته باشد نوشته تان ، ولی حس من الان دقیقا" همین است.
موفق باشد.

16 آبان 1386 | خواننده |  بدون email | بدون آدرس وب

به نظرم یکی از نکات مثبت این کار، دو زاویه دید متفاوت آن بود که تا قسمت های شش و هفت، خواننده تلاش می کرد که بفهمد قضیه از چه قرار است و البته به کشف جالبی منجر می شد. اما شاید جا داشت که شخصیت پدر پریسا بیشتر از این پرداخت می شد تا احساس دو گانه ای که پریسا نسبت به او پیدا کرده بود، زیباتر جلوه کند.
به هر حال از خواندن این شانزده قسمت پشیمان نیستم.
خدا قوت

18 آبان 1386 | M.A |  بدون email | بدون آدرس وب

سلام
از قسمت اول این داستان رو دنبال می کردم و اولین داستانی بود که به سبک دنباله دار می خواندم و می توانم بگویم تجربه خوبی را برایم رقم زدید ممنون.
موفق باشید

18 آبان 1386 | م.ه.م |  hadi_ice@hotmail.com | آدرس وب

نمی دونم اما فوق العاده بود برای کسی که افتخار کودکیش داستان نویسیش،افتخار نوجوانیش شاعری،افتخار جوانیش ننوشتن...و مرگ افتخار اکنونش زنده شدن حسی باشه که سبب سازش این داستان! سرت سبز و دلت خوش باد جاوید!

3 آذر 1386 | شاعر |  bestpoet1981@yahoo.com | بدون آدرس وب

خسته نباشی سارا جان ! نمیدونم چطوری حسم را بهت منتقل کنم ، فقط همین را بگم که خیلی هیجان زده ‏شدم! خیلی خوب توانسته بودی خودت را جای دوشخصیت تقریبا متضادبگذاری وبجای اونها فکرکنی ‏‏(منظورم از دوقشر متضاده)، این احتمالا نشان از تجربه بالای توست ،درعین کم سن وسالی! نکته دیگرش ‏هم تعدد شخصیت ها بود که تا چند قسمت اول هنوز خواننده نمیدانست که تکلیفش با هرکدوم از اینها چیه ، ‏البته شاید این کمک به کشش و جذابیت داستان میکند ،نه ؟ درضمن اگرایرادی هم داشت لااقل من ندیدم، پس ‏کاری به ایرادهایش نداریم و اونو میگذاریم برای اهل فن ! خلاصه بهت تبریک میگم که راهش را پیداکردی ‏و مطمئنم روزی میرسدکه کتابهایت دست به دست بچرخه و تو کتابخانه هر ایرانی یکیشو ببینیم ! البته معلومه ‏که این به پشتکارخیلی زیادی احتیاج داره !‏

12 آذر 1386 | ایندفعه دیگه خودمم ! |  hoda981@yahoo.com | بدون آدرس وب

اصلا توقع نداشتم یک داستان دنباله دار در این سطح را در یک سایت اینترنتی بخوانم. الحق که دست مریزاد به خاطر شخصیت پردازی های رئال و تعلیق زیادی که خواننده را به خواندن قسمت های بعد ترغیب می کرد. ممنون

3 دی 1386 | یزدان پناه |  بدون email | بدون آدرس وب

نام و نام خانوادگي:

پست الکترونيکي:

آدرس وب:

نظر شما: