"گنگستر آمریکایی" فیلمی است ساخته ریدلی اسکات کارگردان مطرح هالیوودی و دوست صمیمی راسل کرو، بازیگر مطرح فیلمهایش که در این فیلم هم یکی از بازیگران اصلی است.اسکات "گنگستر آمریکایی" را با بازی دنزل واشینگتن و راسل کرو براساس یک داستان واقعی ساخته است و این فیلم هم اکنون یکی از پرفروش های فصل پاییز سینمای آمریکاست.
مقوله بازیگری در فیلم اسکات مهمترین بخش را تشکیل می دهد.به طوری که خود او می گوید: این فیلم را بدون کرو و بازی واشنگتن نمی ساختم.بازیگرانی با بازیهایی واقعگرایانه که هر کدام برنده جایزه اسکار شده اند(واشنگتن دو بار و کرو یک بار) .
در گنگستر آمریکایی شاهد دو داستان مجزا هستیم که به صورت موازی نشان داده می شوند. یکی از داستانها، داستان فرانک لوکاس قاچاقچی با بازی واشینگتن است و داستان دیگر داستان پلیسی است به نام ریچی با بازی راسل کرو.دزد و پلیسی که در آخر فیلم به یکدیگر برخورد می کنند و اوج داستان و از همه مهمتر اوج بازیگری در "گنگستر آمریکایی" را شکل می دهند و این دو بازیگر بزرگ قدرت بازیگریشان را به رخ یکدیگر می کشند.
نخست به سراغ بازی واشینگتن می رویم؛کاراکتر اصلی فیلم.او نقش قاچاقچی مواد مخدری را دارد که ساکن هارلم است و می خواهد در عین خلافکار بودن با شخصیت و جنتلمن هم باشد.در نگاه اول درونگرایی واشنگتن ما را به یاد شخصیت مایکل کورلئونه پدر خوانده با بازی پاچینو، می اندازد.اسکات خود هم به این امر اعتراف می کند و می گوید:در هنگام تمرین مثالهای زیادی را از پدر خوانده می زدم.اما واشنگتن با وجود شباهتهای فراوان ،این درو نگرایی را متفاوت عرضه می کند و اولین تفاوت سیاه پوست بودن اوست. همچنین واشنگتن برای تفاوت بازی خود با بازی دیگر بازیگران سیاه پوست که عمده خصوصیاتشان تند حرف زدن و حرکات و پوشش عجیب و غریب است؛تمام این خصوصیات را حذف می کند و به جای حرکات درشت و غلو شده بیشتر بازی خود را بر چهره خود متمرکز می کند و این انتخاب باعث شده است که اسکات او را در نماهای بسته زیادی نشان دهد تا نماهای باز.دیگر خصوصیت مثبت بازی واشنگتن این است که درو نگرایی او باعث به وجود آمدن تعلیق در تماشاگر می شود و به خاطر همین است که هر عمل و عکس العمل لوکاس موجب غافلگیری تماشاگر می شود.غافلگیری که در صحنه هایی چون کشتن هم محلی سیاه پوستش در دیدگان همه،سوزاندن لباس هدیه شده به او توسط همسرش و کتک زدن دوستان و آشنایانش دیده ایم.در گفتار واشنگتن هم نشانهای زیادی از درونگرایی وجود دارد و یکی از آنها تکه کلام "مرد من" است که او در هنگام عصبانیت به شخصیت مقابلش می گوید.
در داستان دیگر فیلم راسل کرو را درنقش ریچی می بینیم.بازی کرو برعکس بازی واشنگتن کاملا برونگرایانه است و ما تمام خصوصیات شخصیت ریچی را با چند دقیقه همراهی او می فهمیم.هنگامی که او هزار دلار پیدا کرده را به پلیس باز می گرداند صداقت او را در حین انجام وظیفه متوجه می شویم و هنگامی که کنار زنش به زنهای دیگر نگاه می کند متوجه زنبارگی او می شویم و چندین بار در فیلم این تعهد و زنبارگی را مشاهده می کنیم.راسل کرو با توجه به شخصیت برونگرایانه شخصیتش بازی خود را از پیچیدگی خارج می کند و با واقعگرایی تمام نقشش را بازی می کند.درست است که این برونگرایی باعث می شود تعلیقی برای شخصیت ریچی به وجود نیاید اما در فیلم اسکات واشنگتن شخصیت محوری دارد و تنها داستان ریچیست که اهمیت دارد نه خود شخصیت او.
بازیگری در گانگستر آمریکایی دارای تعادل خاصی است مانند همان تعادلی که در مخمصه مایکل مان وجود دارد.یک شخصیت برونگرا و یک شخصیت درونگرا در مقابل یکدیگر که توسط بازیگرانی مجرب و صاحب سبک بازی می شوند.این تعادل را به صورت کاملا مشخص می توان در اوج فیلم یا همان طور که اشاره شد اوج بازیگری در فیلم مشاهده کرد. صحنه هایی که لوکاس(واشنگتن) در چنگ ریچی پلیس (کرو) در آمده و هردو آنها پشت میز نشسته اند و برای هم کر کری می خوانند تا اینکه لوکاس تسلیم به همکاری با پلیس می شود.در این فصل از بازی واشنگتن و راسل کرو شاهد بازی فوق العاده آنان با لیوان قهوه ای که روبرویشان قرار دارد، هستیم: واشنگتن لیوان قهوه را از عصبانیت پرتاب می کند،بعد از پرتاب کرو لیوان قهوه اش را به علاوه پیشنهادی که به او می کند روبروی لوکاس قرار می دهد و واشنگتن پس از پذیرفتن پیشنهاد دوباره قهوه،را روبروی کرو می گذارد تا او بگوید چه کاری لازم است انجام دهد. این بازی با لیوان قهوه که به احتمال زیاد بداهه انجام شده است درو نمایه و هدف نشست آنها را مشخص می کند. یعنی دادن پیشنهاد و پذیرفتن آن و این نوع بازی متناسب با راستای هدف فیلم، بوسیله لوازم صحنه(لیوان قهوه) است.نکته جالبی که در فصل پایانی به آن پی می بریم.تغییر خصوصیات شخصیتهاست.هنگامی که لوکاس و ریچی پشت میز نشسته اند هردو آنان تغییر کرده اند.ریچی برونگرایی خود را از دست داده و با خونسردی جواب لوکاس را می دهد و بلعکس لوکاس خونسردی خود را از دست داده و با عصبانیت جواب ریچی را می دهد و این همان تعادلی است که از آن سخن گفته شد.