فیلسوفان ایرانی در دوره معاصر، در كنار مواجهه با پرسشهای هستیشناسانه و معرفتشناسانه و تلاش برای پاسخ دادن به آنها، همواره با این پرسش سرنوشتساز رویارو بودهاند كه پایههای اندیشه معاصر ایرانی تا چه اندازه و تا كجا بر آرای ترجمهای استوار بوده و از سوی دیگر سهم مولفههای ایرانی – اسلامی در شكلگیری این بنای جدید چه میزان است؟ به عبارتی، این پرسش كه از پی خودآگاهی فلسفی جامعه ایرانی، برخاسته، دستكم در مقام طرح و صرف نظر از پاسخهای گوناگونی كه میتوان به آن داد، مسئله ترجمه را به ساحت مسئلهای فلسفی بر كشیده و امكان مواجههای بنیادین با آن را پدید میآورد.
نگاهی آزاد و بركنار از پیشداوریهای رایج سیاستزده به مسیر تكاپوی اندیشه معاصر ایرانی، در وهله نخست این را مینمایاند كه این مسیر تازه، آنجا كه با تفكر غربی آشنا میشود و در گذری كه پس از آن دارد تا همین اكنون، با ترجمه عجین بوده و با آن پرورش یافته است. به بیانی دیگر، ماجرای روشنفكری ایرانی، حتی آنجا كه سخت بر آرای متفكران غربی تاخته و یكسره از آن روبرگرفته، ترجمه، راهنمای او بوده است. این سخن به معنای تكریم تجدد ترجمهای ایرانی نیست بلكه ارجاع مخاطب به این نكته است كه حلقه واسط ماجرای مواجهه فكر ایرانی با اندیشه غرب، چیزی جز تفاسیر برآمده از ترجمان تفكر غربی نبوده و نفی و نادیده انگاشتن اهمیت آن، به معنای غفلت از واقعیتی است كه موجب شكلگیری و بسط عناصر فكری دوره جدید ما شد.
در این طریق، ترجمه ضمن آنكه باب آشنایی عالم تفكر ایرانی را با جهان اندیشه غربی، دیگر بار گشود، فرصتی را برای رجوع به میراث فكری خودی و ودایع آشكار و پنهان این فرهنگ پدید آورد. ترجمه به عبارتی، پرسشهایی تازه را كه یكسره با جهان مالوف ما بیگانه بودند، پیشاروی ذهن اندیشمند ایرانی قرار داد و او را واداشت با كنكاش در داشتهها و ماثر خودی، این آرای جدید را به تفسیر در آورد. اما مخاطرهای در این میان سر برآورد كه تا همین اكنون نیز رهزن فكر و زبان اندیشه ایرانی است: غفلت از اینكه ترجمه، خود نوعی تفسیر است و این تفسیرِ ترجمانیِ اندیشه دیگری(غرب)، در متن عالم فكری ایرانی – اسلامی است كه دارد تحقق مییابد. این غفلت و نادیده انگاشتن جریان فكری ایرانی – اسلامی در مسیر ترجمه، آرایی را به فضای اندیشگی ما داخل كرد كه هرگز با روح و عالم فكری ما همسخنی و همآوایی نداشتند و از اینرو، بسیار شتابناك، بیآنكه نسبتی با جهان اندیشه و زیست ما بیابند، به نحوی دگماتیك، در جایگاه الگوهای جدید حیات اندیشه ایرانی نشستند و پیش از آنكه تفسیر شوند و با اندیشههای خودی تطبیق یابند، جریانهایی كاذب و بیریشه را در میان روشنفكران به راه انداختند. پدیدار شدن انواع و اقسام ایسمها و گرایشهای سیاستزده وطنی در دوره جدید، محصول همین آشناییهایی كور و شیفتهوار با جریانهای فكری غربی بود. این نگاه در واقع از آنرو حاصل شد كه ترجمه نه به منزله تفسیر بلكه به مثابه ابزاری كه به سرعت میتواند ما را به مرزهای جهان توسعهیافته غربی نزدیك كرده و عقبماندگی ما را جبران كند، انگاشته شد. این رویكرد ابزارانگارانه به ترجمه، حتی راه ورود و آشنایی حقیقی با اندیشههای غربی را هم بر ما بست و در نهایت كاریكاتوری از آن را در اذهان تصویر كرد. این مسیر، فلسفه ایرانی را به ورطه سیاستزدگی كشاند و جرأت اندیشیدن را از روشنفكران ایرانی گرفت. نتیجه دیگر این ماجرای تلخ این بود كه ما در تفكر و فلسفه هم همچون علوم جدید و تكنولوژی روز به روز، مصرف كنندهتر شدیم.
این درحالی بود كه تفكر ایرانی – اسلامی، در ادوار پیشین هم با تفكرات غیر خود، مواجهه داشت و اتفاقا به واسطه پویشهای ترجمهای به چنان موفقیتهای دست یافت كه دستآوردهای آن، خود بعدها در مقام مبانی برخی از جریانهای فكری غرب جای گرفتند و سالیان سال منشاء اثر بودند. میتوان گفت كه نگاه حاكم در آن دوران طلایی به ترجمه، همان تفسیر، دانستن ترجمه بود؛ كنشی كه هیچ الزامی برای پذیرفتن بیپرسشِ آثارِ غیر، نیاورده بلكه صرفا باب گفتو گو و پرسش را میان عوالم گوناگون فكری میگشاید. اتفاقی كه در این مسیر افتاد این بود كه بسیاری از مولفههای فكر دیگری «از آنِ» اندیشمندان مسلمان شد و در بستر اندیشه مألوف، تفسیر و بالیده شد. اگر این اتفاق را به اجمال با سرنوشت روشنفكران معاصر ایرانی مقایسه كنیم، به روشنی مییابیم كه كنش ترجمه، آنان را بیشتر از آنِ فكر غربی كرد و در بهترین حالت در حاشیه فلسفه و علوم انسانی غربی جای داد.
نكته دیگری كه در باب نسبت ترجمه و فلسفه در فضای فكری ایرانی میتوان به آن اشاره كرد، این است كه ترجمه و نشر آثار فلسفی غربی در ایران، از آنجا در فضایی فارغ از هر نوع سیاستگزاری فرهنگی و آموزشی، صورت گرفته است، حاصلش جز پریشانی و سردرگمی مخاطبان و متعاطیان فلسفه نبوده است. بازار ترجمه و نشر بیهدف این آثار در دورهای آنچنان شتابناك رونق گرفت كه برخی این پدیده كمی را نشانهای از رشد كیفی فلسفه در جامعه دانستند. از سوی دیگر، شخص پژوهشگر در مسیر مطالعات فلسفی، پیش از آنكه با آثار اصلی فیلسوفان به نحوی تاریخمند، آشنایی بیابد، در این آشفته بازار ترجمه با انواع تفاسیر ترجمهای دست چندم از جریانهای فلسفی مواجه شده و به طور طبیعی از مسیر درست مطالعه و آموزش آموزههای اندیشه غربی، منحرف میشود. این درحالی است كه این نحوه انتخاب و ترجمه آثار، منجر به ظهور پدیدهای در فضای فكری – فلسفی ما شد كه حاصلی جز توقف جریان آزاد اندیشه و خودپویی فكری نداشت: پدیده «همزمان شدن» آموزههای فلسفی «ناهمزمان». از آنجا كه ترجمه ایدههای فیلسوفان مهم و مفسرین برجسته آنها بر مبنایی مشخص و به قصد فهم تاریخمند آنها صورت نگرفت، هجوم مترجمان برای برگرداندن آثار فلسفی متعلق به دورههای گوناگون تاریخ فلسفه غرب، منجر به عرضه همزمان این آثار به مخاطب فارسیزبان شد. ایدههای اندیشه غربی، در استمراری تاریخمند به بسط كنونی خود رسیده كه آشنایی با آن نیز نیازمند طی مطالعاتی همین مسیر است. پدیده كاذب همزمانی ایدهها، نوعی فضای متوهمانه پستمدرنیستی را در قلمرو اندیشه ایرانی به وجود آورد؛ بیبرنامگی در ترجمه آثار فلسفی و رهاشدگی مترجمان، از دلایل اصلی هویدایی این جریان كاذب بود.
با این حال، ترجمه از ماجرای فكری ایرانی كه از هر جریان فكری دیگری قابل انفكاك نیست. مهم این است كه با چه نگاهی به سراغ آن برویم و چه هدفی را از پرداخت به آن در سر داشته باشیم. از اینرو، ترجمه میتواند نوعی مخاطره تلقی شود؛ مخاطرهای كه اگر با نگاهی دقیق و متاملانه به آن اهتمام شود، راه نجات و رهایی از بیوضعی و انفعال را هم در دل خود دارد. در این معنا ترجمه میتواند نوعی تمرین تفكر باشد؛ شخص اندیشمند به واسطه كنش ترجمه، جهان اندیشه خودی را با فضای فكری دیگری مواجه میسازد و یكی را در آیینه دیگری تماشا میكند و بدینگونه راه تفكر را گشوده نگاه میدارد.