«همه ی افق» نوشته ی فریبا وفی از سوی نشر چشمه منتشر شده است. مجموعه ای از هشت داستان کوتاه است که به گفته ی نویسنده، موضوعات اجتماعی دارند. اما اجازه دهید که به جای عبارت «اجتماعی» بگوییم موضوع همه ی داستان ها «زن ها» هستند. در ادامه به بررسی این ادعا خواهم پرداخت.
در داستان اول که «فال صنوبر» نام دارد، دو خواهر و دختر نوجوان یکی از آنها، نزد زنی می روند که فال قهوه می گیرد. به اعتقاد «مینا»، این زن با بقیه ی فالگیرها فرق دارد، اما خواننده در روند داستان متوجه می شود که این فالگیر هم مثل بقیه است.
«قلبت سنگین است. پسر داری؟»
«آره.»
«نگرانش هستی. دوست های معتاد دارد. حواست باشد.»
مامان داشت جوش می آورد. مینا خودش را انداخت وسط. ترسید زن باز هم گند بزند.
«پسرش فقط ده سال دارد.»
زن خودش را نباخت.
«فرق نمی کند. پسر خودت نباشد، پسر یکی از فامیل هات...» (صفحه 12)
نویسنده توانسته به خوبی خانه زن فالگیر و حال و هوای آن را به تصویر بکشد. بچه ی کوچکی که زن هر روز تا ظهر از او مراقبت می کند، پیر مردی که حواس پرت است و مدام به زن یادآوری می کند که ساعت هشت و ده دقیقه است و باید به بانک بروند و وقتی زن فالگیر عصبانی می شود، کش تنبانش را می گیرد و سر جایش می نشیند و تلفن های وقت و بی وقتی که به زن می شود و دست آخر هم صدای کش دار و خواب آلود مردی که از زیر زمین، او را فرامی خواند، همه کمک کرده اند تا آشفتگی زندگی زن فالگیر به تصویر کشیده شود.
سرانجام هم زن فالگیر فال قهوه ی آنها را می گیرد و آنها از خانه ی او بیرون می آیند.
در داستان «شب های شعر» با دو زن روبرو هستیم. یکی شاعر است و خوشگل و خوش صدا که اگر صدای زنگ دار و اطوار ظریف و شیرینش را ازش بگیری از این زن های معمولی جا افتاده می شود که این روزها می روند پارک حرکات کششی بکنند و دور پارک بدوند. و دیگری راوی داستان است، زنی که شوهرش چند وقتی به مسافرت رفته و او و فرزندش مجبورند مدتی تنها باشند و البته میزبان همان زن شاعر.
نویسنده در این داستان، شخصیتی به یاد ماندنی را از زن شاعر در ذهن ما ترسیم می کند: «اصلا شب ها آدم دیگری می شد. انگار شب مال او بود. عارف و درویش و شاعری وارسته می شد؛ خلاق و حساس و شیرین. از خواص این غذا و آن میوه حرف نمی زد. آداب وسواس آمیز زندگی اش را فراموش می کرد. خرافاتش که در روز دست و پا گیر بود در شب رنگ می باخت. رها می شد روی فرش و شعر می خواند... روز که می شد حس های قشنگ شبانه می پرید. خوشحال می شدم که سفره ی دلم را پیش این زن پرگو باز نکرده بودم.» (صفحه 21)
بخش زیادی از داستان، از رفتار ها و عادات این زن شاعر اطلاعات کسب می کنیم و اینکه سرانجام، میزبان از حضور او در خانه اش خسته می شود. اما در نهایت، وقتی داستان تمام می شود، چیز خاصی از داستان، دست ما را نگرفته است.
اما با توجه به اینکه تمام داستان های این مجموعه، دربردارنده ی اتفاقات روزمره و نه چندان متفاوتی هستند، شاید بهتر باشد به جای پرداختن به تک تک آنها، چند نکته ی کلی را در مورد داستان ها بیان کنم:
1_ اغلب داستان ها فاقد نقطه اوج و ضربه ی پایانی هستند. خواننده با یک روایت خطی مواجه است. جزئیات مو به مو روایت می شوند و خواننده منتظر است ببیند این همه مقدمه چینی برای چه بوده است. اما داستان خیلی عادی و معمولی پایان می گیرد. نه نقطه اوجی وجود دارد و نه ضربه ای و نه غافلگیری پایانی. البته بدیهی است که لازم نیست تمام داستان ها سرانجام، خواننده را غافلگیر کنند و اساسا غافلگیری شرط لازم برای شکل گیری داستان نیست، اما اینکه هیچ کدام از داستان ها یا نقطه ی اوج ندارند و یا نقطه ی اوجشان چندان جذاب نیست، شاید یکی از خلاء های داستان های این مجموعه به حساب بیاید.
2_ در این داستان ها، یا هیچ شخصیت مردی وجود ندارد، یا حضوری بسیار کمرنگ، در حد تیپ دارد و یا شخصیتی منزجر کننده و غیر دوست داشتنی دارد. البته ممکن است رد پای کمرنگ مردی (بخوانید نامرد) را در نقطه ای دور ببینیم، اما چیز زیادی از او دستگیرمان نخواهد شد.
هر چقدر نویسنده، بعضی از زنان داستان ها را هنرمندانه پرداخت کرده و شخصیتی ویژه را از آنها به تصویر کشیده است، به همان میزان، از حضور مردان در داستان ها یا خبری نیست و یا به لحاظ پرداخت، مورد بی مهری واقع شده اند.
«علی سفر بود و حالا حالا ها قرار نبود بیاید. فرصت نکردم زندگی بدون او را تجربه کنم، دو روز از رفتنش نگذشته بود که مهمانم آمد.» (داستان شب های شعر، صفحه 19)
«ممد پای قرارداد را امضا کرد. چند روزی هم ماند و رفت. ما شدیم مستاجر آقای یزدانی.» (داستان آواره و آزاد، صفحه 31)
«دوست دارد مردی پیدا بشود که با شنیدن خرابی های زندگی او و خانواده اش رم نکند. از سواد کمش اخم نکند. خود خودش را دوست داشته باشد. خود خودش را بخواهد. مگر کم دارد؟ از کی کم دارد؟ استعدادش را ندارد که دارد، لیاقتش را ندارد که دارد.» (داستان پیاده روی در روز آفتابی، صفحه 49)
خیلی از زنان نویسنده را دیده ام که اصرار دارند درباره «زنان» داستان بنویسند، طوری که گاهی تمام داستان هایشان، با محوریت زن و گاهی به طور خاص در حمایت از زنان نوشته می شود. البته گاهی در بعضی از این داستان ها، نگاه کلی تر و عمیق تری به زن می شود و از دردها و رنج های عمیق زنانه صحبت می شود. اما گاهی هم یک نگاه تنزل یافته تر به زن می شود، در حد روابط خاله زنکی و مراودات کسل کننده ای که حتی خیلی از خانم ها هم از آنها دوری می کنند.
حقیقت این است که زن یا مرد بودن، صرفا در عالم جسمانی است که موضوعیت دارد و وقتی قدم از عالم جسم فراتر می گذاریم و به انسان، از آن جهت که انسان است نگاه می کنیم، دیگر فرقی میان زن و مرد نیست. آنجا دیگر اخلاق و کمالات روحی است که حرف اول را می زند و زن بودن، یک مقوله عرضی به حساب می آید.
البته واضح است که منظورم از بیان این توضیح آن نیست که زنان نباید از دنیای زنانه ی خودشان بنویسند، یا مجاز نیستند سادگی ها، اشتباهات و مشکلات رایج بین هم جنسانشان را در قالب داستان، با زنان دیگر به اشتراک بگذارند. اما اصرار بر زنانه نوشتن و عدم توجه به سایر جنبه های فکری و روحی زنان و البته مردان، و همچنین عدم توجه به سایر جنبه های انسانی بدون در نظر گرفتن جنسیت، باعث یک نوع دلزدگی در خواننده می شود. همچنین نیمی از مخاطبان را که مردان هستند به دلیل عدم ارتباط با داستان هایی تا این حد زنانه، از دست خواهند داد.