• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

مرتضی سرهنگی

خاطره


آنچه اتفاق افتاده؛ اتاق کوچک

مرتضی سرهنگی
7 تیر 1389

خاطره از: ولی حسنوند

شب به روستای دیگری رسیدیم. قرار شد شب را در همین روستا سپری کنیم. دوباره نیروها به گروه‌های چهار یا پنج نفره تقسیم شدند تا هر گروه در یکی از خانه‌ها استراحت کند.
من همراه چهار نفر از برادران به خانه‌ای هدایت شدیم. هیچ کس در خانه نبود و خانه فقط یک اتاق شش یا هشت متری داشت؛ یک بخاری چوبی با تعدادی پتو در گوشه‌ اتاق دیده می‌شد. ما هم نشستیم. چند دقیقه بعد یک دختر جوان و زیبا وارد شد و با لهجه‌ی کردی سلام کرد و خوش‌آمد گفت. ما به هم نگاه می‌کردیم و با نگاه‌هایمان از یکدیگر می‌پرسیدیم این دیگر    کیست؟! ولی هیچ یک از ما پاسخ را نمی‌دانست. تا اینکه دختر سکوت را شکست و گفت: لباس‌های‌تان را درآورید تا آن‌ها را خشک کنم!
 ما همانطور که به هم نگاه می‌کردیم اورکت‌ها را بیرون آوردیم و دادیم. او هم آن‌ها را نزدیک بخاری پهن کرد. از خودمان می‌پرسیدیم آیا این دختر صاحب‌خانه است؟ در این اتاق کوچک چگونه ما پنج نفر می‌توانیم در کنار یک دختر بمانیم؟! در این فکرها بودیم که سایه‌ی یک زن مُسن در چارچوب در ظاهر شد. به محض ورود به اتاق، رو به دختر کرد و پرسید: این‌ها کی هستند؟ دختر گفت: از رزمندگان هستند و امشب مهمان مایند.
 یک لحظه ناراحتی در چهره‌ی زن ظاهر شد. او به فکر دختر جوانش بود.
 دوباره پرسید: پس شما کجا می‌خوابید؟
گفت: همین‌جا. مادر گفت: چطور؟
اگرچه با لهجه‌ی آن‌ها آشنا نبودیم ولی از حرکات‌شان می‌فهمیدیم که موضوع گفت‌و‌گوی آن‌ها چیست؟
به بچه‌ها گفتم: من که اینجا نمی‌مانم! بچه‌ها گفتند: این هم مثل خواهر ماست، ما که به این‌ها کاری نداریم.
 گفتم: به خدا قسم یک لحظه هم اینجا نمی‌مانم!
بلافاصله لباس‌هایم را پوشیدم و از اتاق بیرون آمدم، بچه‌ها هم پشت سر من از خانه خارج شدند. دختر و مادر که متوجه شدند ما حرف‌هایشان را فهمیده‌ایم با فارسی دست‌و‌پا شکسته‌ای گفتند: چرا رفتید؟ ما که چیزی نگفتیم، برگردید!
ولی ما دیگر تصمیم نداشتیم در آن خانه بمانیم. وقتی در حال دور شدن از خانه بودیم، گویا نگاه مادر و دختر به کفش‌های کتانی من می‌افتد و چون می‌دانند در آن برف نمی‌شود با کفش کتانی حرکت کرد. مادر مرا صدا زد: یک لحظه بایستید!
پس از چند دقیقه در حالی که یک جفت پوتین به دست داشت به طرفم آمد و آن‌ها را به من داد، پوتین‌ها آنقدر بزرگ بود که پایم با کتانی به داخل آن‌ها می‌رفت ولی قبول کردم و پوشیدم. بعد از تشکر از او به مسجد روستا رفتیم. چند نفر از بچه‌ها هم آنجا بودند.
 پرسیدم: شما چرا اینجایید؟ گفتند: ما را به خانه‌ای بردند که خیلی کوچک بود به همین خاطر به مسجد آمدیم. آن‌ها هم مثل ما خانه وسیع خدا را به خانه‌ی کوچکی که با صاحب‌خانه در یک اتاق باشند ترجیح داده بودند. آن شب را با لباس‌های خیس در کیسه خواب‌های خیس تا صبح خوابیدیم.

ماخذ:

کتاب واقعیت‌هایی از جنگ / به روایت حماسه سازان لرستان (جلد3) / مؤلف بنیاد سعادتی / تهران / نشر شاهد / 1386 / 211ص.
 

***

 

پی نوشت:
راوی خاطره «اتاق کوچک» آقای ولی حسنوند است. او از نیروهای اطلاعات عملیات لشکر 57 حضرت ابوالفضل علیه‌السلام لرستان بود، حالا می‌گویم چرا «بود».
این خاطره پر از اخلاق و جوانمردی نشان داد که رزمنده‌های لرستانی تا چه اندازه شایستگی آن را دارند که نام لشکرشان چنین نام عزیز و بزرگی باشد.
خاطره اتاق کوچک را از لابه‌لای صفحه 122 کتاب «واقعیت‌هایی از جنگ ـ جلد سوم» برداشته‌ام. هر سه جلد این کتاب‌ها را آقای بنیاد سعادتی که خودش اهل همین خطه جوانمرد پرور است گردآوری و تدوین کرده است.
تا یکی دو روز پیش نه آقای سعادتی را می‌شناختم و نه ولی حسنوند را. به دنبال سرنخی بودم که این نوشته رنگ و رویی داشته باشد و بتوانم از تهران تا خرم‌آباد پلی بزنم و از حال و روز این راوی و تدوینگر خبری بگیرم و برای شما در این یادداشت بنویسم.
آقای حمید قبادی که خودش از فرمانده‌هان این لشکر باغیرت است کمکم کرد، ناشر کتاب هم کمک کرد و توانستم با آقای سعادتی تلفنی حرف بزنم. قرار شد در یادداشتی هم از خودش بگوید و هم از ولی حسنوند.
او در نامه‌ای که برایم ارسال کرد نوشته بود متولد سال 1347 در خرم آباد است و حدود ده عنوان کتاب چاپ شده در زمینه جنگ و مسایل دیگر دارد و چند کتاب هم آماده چاپ است. او مقاله‌های علمی هم برای همایش‌های تخصصی نوشته از بعضی‌شان به عنوان مقاله برتر تقدیر شده است.
آقای بنیاد سعادتی در پایان نامه‌اش چند جمله نوشته که عین آن را زیر همین سطر می‌خوانید :
 ...در ضمن برادر ولی حسنوند که یکی از خاطرات ارزشمند ایشان در صفحات 117-129 جلد سوم کتاب واقعیت‌هایی از جنگ آورده شده، سال گذشته در یک حادثه تصادف روح پاکش برای دیدار با همرزمان شهیدش به لقاءالله پیوست.

__________________________

برگرفته از کتاب در حال چاپ «آنچه اتفاق افتاده1»؛ گزیده خاطرات رزمندگان

نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

خاطره

آنچه اتفاق افتاده؛ اتاق کوچک

آنچه اتفاق افتاده؛ اتاق کوچک

انتخاب و پی نوشت: مرتضی سرهنگی


خاطره

آنچه اتفاق افتاده؛ دکل

آنچه اتفاق افتاده؛ دکل

انتخاب و پی نوشت: مرتضی سرهنگی


خاطره

آنچه اتفاق افتاده؛ صدا

آنچه اتفاق افتاده؛ صدا

انتخاب و پی نوشت: مرتضی سرهنگی


خاطره

آنچه اتفاق افتاده؛ جایزه

آنچه اتفاق افتاده؛ جایزه

انتخاب و پی نوشت: مرتضی سرهنگی


خاطره

آنچه اتفاق افتاده؛ شکل هلال

آنچه اتفاق افتاده؛ شکل هلال

انتخاب و پی نوشت: مرتضی سرهنگی


کلام آغازین

گاهی دیر یاد می‌گیریم

گاهی دیر یاد می‌گیریم

مرتضی سرهنگی


گاهی دیر یاد می‌گیریم

مرتضی سرهنگی


حرف ما

مرتضی سرهنگی


ادبیات بی‌مرز

مرتضی سرهنگی


حیاط هفت سالگی

مرتضی سرهنگی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft

درباره مرتضی سرهنگی

 

از این نویسنده

آنچه اتفاق افتاده؛ اتاق کوچک


آنچه اتفاق افتاده؛ دکل


آنچه اتفاق افتاده؛ صدا


آنچه اتفاق افتاده؛ جایزه


آنچه اتفاق افتاده؛ شکل هلال


گاهی دیر یاد می‌گیریم


گاهی دیر یاد می‌گیریم


حرف ما


ادبیات بی‌مرز


حیاط هفت سالگی


پسرخوانده‌ی دورگه


نام این ژنرال را به خاطر بسپارید


نام این ژنرال را به خاطر بسپارید


نام این ژنرال را به خاطر بسپارید


نام این ژنرال را به خاطر بسپارید


نام این ژنرال را به خاطر بسپارید