1
محمدرضا آقاسی (1338 ـ 1384). آیا عبارت بالا میتواند گویای شعر و شخص محمدرضای آقاسی باشد؟ آیا آقاسی یکی بود از میان خیل شاعرانی که میآیند و میروند و از آنها تنها نامی و تاریخ تولد و تاریخ درگذشتی در تاریخ ادبیات میماند. اگر سری به جعبه سیدی خانوادهها بیندازید، آنجا که در کنار فیلمهای هندی و ایرانی و سریالهای وارداتی چندین و چند سیدی شعرخوانی آقاسی میبینید، و اگر ویترین سیدیفروشیها را (نه البته در بالاشهر تهران) را بکاوید و سیدیهای صوتی و تصویریای را ببینید که به تصویری از محمدرضا آقاسی و هیبت مردانهاش مزین است؛ متوجه میشوید که خیر. آقاسی نامی نیست که فراموش شود. لااقل به این زودیها!
محمدرضا آقاسی، فرزند ششم خانوادهای مذهبی، از پدری که مغازه کبابی داشت و مادری که مداح اهلبیت بود. کسی که تا سیکل اول بیشتر درس نخواند و در کنار برادرانش به شاهنامهخوانی و حافظخوانی و مطالعه دیوان جوهری و صغیر اصفهانی و... پناه برد و کمکم پایش به محافل ادبی باز شد و بعد از انقلاب نیز دامن مهرداد اوستا و بعدتر یوسفعلی میرشکاک را گرفت و در نهایت در اواخر دهه شصت بود که شد آنچه شد...
2
محمدرضا آقاسی مُرد در حالی که بسیاری از مردم، پرستندة شعرهایش بودند و بسیاری از شاعران سایهاش را با تیر میزدند. و شاید هر دو به یک علت. به این علت که شعرهایش شنونده را جذب و بلکه مسحور میکرد و در ذهن و جانش اثر میگذاشت. و به این علت که محمدرضا آقاسی شاعر مردم بود، نه شاعر شاعرها و منتقدها و مجلهها و کنگرهها، شاعر مردمی بود که نه صور خیال را میشناسند و نه از زبان مستقل و شعر چند صدایی و حرکت در فرم و فرم در حرکت سردر میآوردند و نه اصالتاً کاری به مبانی و مبادی فنی و هنری شعر دارند. مردمی که از شعر توقع شعر بودن و البته وفاداری به عقاید و تعلقات آنها دارند و لاغیر. و به اعتقاد من اگر کسی میخواهد درباره شعر آقاسی نظر بدهد، لزوماً باید به این نکته توجه داشته باشد که هر شعر- و بلکه هر اثر هنری- را باید در ظرف خودش و با توجه به ادعایی که مدعی آن است سنجید، نه با ملاکهای تحمیلی و با معیارهای مشهور زمانه. و اینچنین است که اگر شعر آقاسی را با شعر علی معلم و قیصر امینپور و سید حسن حسینی و سلمان هراتی و محمدکاظم کاظمی و دیگر بزرگان و صاحب کسوتان شعر انقلاب ارزیابی کنیم، قطعاً نمره قابل قبولی نخواهد گرفت، اما این قیاس قیاسی معالفارق است و قیاس کننده با این قیاس فی الواقع خودش را دست انداخته است. مثل اینکه کسی بیاید مثلاً دوبیتیهای باباطاهر را با غزلهای بیدل مقایسه کند! منتقد درست و حسابی باید به این بیندیشد که محمدرضا آقاسی عالماً و عامداً به معاییر نقد بی اعتنا بود، چرا که اساساً به قصد دیگری شعر می گفت. منتقد درست و حسابی اگر می خواهد به چیزی بیندیشد باید به این بیندیشد که آقاسی شمههایی از شعر همین بزرگان و صاحب کسوتان را به میان مردم برده و به قول محمدکاظم کاظمی آنها را مستعد شنیدن شعر شاعرانی مثل قزوه، اخلاقی و فرید کرده است. یعنی شنونده شعر آقاسی میتواند شنونده شعر دیگر شاعران انقلاب هم باشد.
و اما میگویم شنونده، و نه خواننده، و فکر میکنم اگر نیک بنگریم راز اهمیت و سرّ محبوبیت آقاسی درست همینجاست. توضیح می دهم. «نوشتار سایه گفتار است». الفاظ بر معانی دلالت دارند و صورتهای نوشتاری حروف و کلمات، نشانه هایی برای ثبت و ضبط و انتقال الفاظ اند. شعر و در معنای کلی کلام آن است که گفته و شنیده می شود، و آنچه نوشته می شود علامت و نماد چیزی است که گفته و شنیده می شود. و به زعم من راز موفقیت و شهرت فراگیر شعر و شخص آقاسی همین بود که شعر را در مقیاسی گسترده از ساحت نوشتار به ساحت گفتار برگردانده بود.
گسترش صنعت چاپ و انتشار روزافزون روزنامهها و هفتهنامهها و ماهنامهها و... سالهاست شاعران را عادت داده که در کنج خانه بنشینند و شعری بگویند و به دست ناشر یا سردبیری بسپارند تا آن را در قالب حروف سربی متجسد کند و طی چند سال در تیراژ دو- سه هزار نسخه به فروش برساند و مخاطبانی از جنس خودشان آن را بخوانند (یا نخوانند). یا اینکه شعرشان را در جمع حداکثر چندده نفره ای از شاعران و شعردوستان قرائت بفرمایند و به به و احسنتی بگیرند و تمام. دوری شاعر از مردم و به تبع آن دوری مردم از شاعر دست به دست هم داده و چیزی را بوجود آورده که امروز «بحران مخاطب» نامیده میشود. این دوری خود در ادامه موجب می شود که عالم شاعر از عالم مردم بالکل سوا شود. به طوری که طی مدتی نه مردم حرف شاعر را بفهمند و نه شاعر حرف مردم را (تعارف که نداریم، این اتفاقی است که هم اکنون رخ داده است). اما آقاسی با شکستن این دور باطل نشان داد که بحران شعر امروز بحران مخاطب نیست، بلکه در حقیقت «بحران ارتباط» است. می شود این سؤال را طرح کرد که آیا چون آقاسی دغدغه های مردم را در شعرش طرح کرد مورد استقبال مردم قرار گرفت یا چون مورد استقبال واقع شد به دغدغه های مردم توجه نشان داد. اگر اینقدر مکانیکی به موضوع نگاه نکنیم خودمان متوجه می شویم که این فرایند فرایندی دوسویه است یعنی این دو اتفاق به موازات هم پیش آمدند و پیش رفتند تا آنجا که محمدرضا آقاسی را به مردمی ترین شاعر این سالها مبدل کردند. آن هم در روزگاری که متوسط تیراژ مجموعه های شعر 2200 نسخه است. آیا به راستی آن جمعیتهای چند هزار نفری که پای یک فقره شعرخوانی آقاسی مینشستند و شعرش را میشنیدند مخاطب شعر نیستند؟ یا آقاسی شاعر نبوده است؟
دوستان میگویند شکل و شمایل خاص او در این اقبال سهیم بوده است. قطعاً چنین بوده، اصلاً گیریم نیمی از مخاطبان آقاسی شیفتگان هیبت غیر معمول او بودهاند؛ اما اولاً آن نیم دیگر را چه کنیم؟ و ثانیاً چطور شاعران دیگری که شکل و شمایل عجیب و غریبتری هم دارند به چنین اقبالی دست نیافتهاند. میگویند صدای گرم و لحن گیرای او عامل اقبال مردم به شعرش می شده است، و پربیراه میگویند. که اگر پذیرفته باشیم که شعر، هنری شنیداری است شاعر لابد باید بتواند شعرش را درست و فصیح و جذاب اجرا کند. این مثل این است که یک فیلم سینمایی را نکوهش کنیم، صرفاً به این علت که فروش خوبش به واسطه بازی خوب بازیگرانش بوده است. انگار نه انگار که بازیگری مهمترین یا لااقل یکی از مهمترین مؤلفه های یک فیلم در برقراری نسبت با تماشاگرانش است.
3
آقاسی نشان داد که مردم همین کشور که تیراژ مجموعه شعرهایش 2200 تاست، شعر مردمی را میشنوند و شاعر مردمی را دوست دارند. ساده تر از این نمی شود گفت که آقاسی به مردم روی آورد و مردم به آقاسی.
آقاسی از برج عاج تبختر و خودگندهبینی پایین آمده بود (یا درستتر، اصلاً از چنین برجی بالا نرفته بود)، و اگرچه به شهادت برخی غزلها و چارپارههایش میتوانست متناسب با فهم خواص بسراید، اما سطح شعرش را با سطح طبع و درک مردم میزان کرده بود، و اینگونه سرودن خیلی هم سهل تر از آنگونه گفتن نیست. که بیدل هم گفته است:
هرچند توان ز چرخ و انجم گفتن
صد نسخه تقدم و تأخر گفتن
چون بر سر انصاف روی دشوار است
یک حرف به قدر فهم مردم گفتن.
و اگر شاعر را زبان مردم و شعر را ترجمان عقاید و آرمانهای مردم بدانیم، زبانی که بیشک باید برای گوشها و ذهنها و دلهای مردم مفهوم واقع شود، و ترجمانی که لابد باید مطابق با اصل باشد، چه بسا در این یکی- دو دهه اخیر شاعرتر از محمدرضا آقاسی و شعرتر از اشعار او پیدا نکنیم.
روحش شاد و یادش جاوید باد.