سرفه اش گرفت. دست کرد توی کشوی تخت آسایشگاه. سوزشِ سوزنِ سرم را در دستش حس کرد. سرفه اش بیشتر شد. تکه ی قیچی شده عکس سارا را در آورد. سال، تحویل شده بود؛ انگار. پشت عکس را نگاه کرد. قیچی همه چیز را نصف کرده بود:
«.. و سعید؛
.. 1/61»
دوباره سرفه اش گرفت.
___________________________
تقدیر شده در جشنواره داستان کوتاه کوتاه «هفت سین»