مسیری دوار در حال طی شدن است با همان سرعتی که کودکان داستان فیلم، به سمت بلوغ و تکامل در حرکتند و دخترکان میل به دیده شدن را تجربه میکنند و پسر بچه ها به دنبال کشف تازهها و کنجکاوی کردنهای دردسر ساز هستند، دختر و پسر نوجوان فیلم درحال آزمون و خطاهای عاشقانهاند و البته با همان شدتی که پسند و داماد تازه خانواده تشکیل خانواده را آغاز میکنند، دختران بزرگتر خانواده به سمت پیری در حرکتند و دایی و زن دایی و مادر جون به سمت مرگ و نیستی. این سرنوشت نهایی هر یک از شخصیتهای جهان نمونه فیلم است و... داستان ازلی و ابدی زایش و کوشش و آخرین تپش. این داستان سرنوشتهای تقدیری است که از سینهای به سینه دیگر منتقل میشود. مرگ و نیستی در کنار زندگی و طرب شادی در هر سکانس فیلم تنیده شده است. حتی پس از مرگ خان دایی هم نمیتوان سراغی نگرفت از بیماری حاج ناصر که درست در شب عقد پسند از ابتلایش به سرطان و نزدیک شدنش به مرگ خبردار شد. نمیتوان کلنجار رفتن او با مرگ پیش رو را وقتی مراسم وداع با پیکر خان دایی را به جا میآورد ندیده گرفت. از دیگر سو بیداری و سرزندگی نوزادان فیلم وقتی همه در خوابند و شور و حرارت و تمایل بی نظیر کودکان فیلم برای زندگی و کشف تازهها را نمیتوان به مثابه نمود جریان واقعی زندگی از قلم انداخت. شمایل زندگی در «یه حبه قند» به حصاری تحت کنترل تقدیر میماند؛ تقدیری که ریشه در روحیات و تفکرات سنتی شرقی و البته ایرانی دارد. همین تقدیر گرایی است که پسند را بر آن میدارد تا در انتها لباس سفید عروسی را با لباس سیاه عزا عوض کند و بپذیرد که شاید سرنوشت، ازدواج با داماد فرنگ رفته را برای او رقم نزده و او باید با قاسم ازدواج کند، حتی به قیمت جان دادن خان دایی وقتی از نبودن قاسم میگوید و دلخور است از اینکه پسند عروس او نشده و مرگ با یک حبه قند، تا شاید بهانهای شود برای بازگشت قاسم به خانه و رخ دادن آن سکانس اساسی درست کردن سمعک زن دایی که منجر به دیالوگ دو پهلوی قاسم میشود که "این آخرین باره که میرم، این دفعه میام که بمونم". شاید نمود دیگر این تقدیر گرایی و البته تلاش برای تغییر آن در تکاپوی پسر نوجوان داستان برای مهاجرت به آمریکا و تحصیل درآنجا نمود پیدا کند؛ تلاشی برای رهایی از جبر جغرافیایی حاکم بر زندگی و اهداف او. مخلص کلام اینکه «یه حبه قند» داستان تلخی و زمختی و در عین حال لطافت و طرب انگیز بودن زندگی است؛ روالی به ظاهر شیرین و دوست داشتنی که باعث مرگ و نیستی میشود. «یه حبه قند» داستان شیرینی زهرآگین یک حبه قند است.