گاهی وقتها نوشتن خیلی سخت میشود. دوست داری بیشتر حرف بزنی تا غلیان درونیات فروکش کند. بنابراین هرچه هم بنویسی نمیتوانی حسات را به مخاطب منتقل کنی. اوضاع و احوال بنده هم دست کم از سطر بالایی ندارد. بعضی از فیلمها هستند که هیچ وقت دوستشان نداری، بعضی دیگر به گونهای هستند که حسی نسبت به آنها نداری؛ نه دوستشان داری و نه از آنها بدت میآید. بعضی از فیلمها را دوست داری اما قابل نقد هستند. مثلا میتوانی برایش بنویسی و دلایل دوست داشتنات را بیان کنی. با حساب دو دو تا، چهارتا میتوانی بگویی چرا دوستش داری.
درباره برخی از فیلمها هرگز نمیتوانی بنویسی، نمیتوانی دودوتا چهارتا کنی، نمیتوانی دلایل خوبیشان را بیان کنی. بعضی از فیلمها انگشت میگذارند روی یک حس ناشناخته و آن را قلقلک میدهند. به گونهای که در انتهای فیلم مورمورت میشود. این حس شاید خیلی شخصی باشد ،اما برای هر کس میتواند پیش بیاید. مثلا برای شخص بنده فیلمهایی مثل «ماهی بزرگ» و «امیلی» از این دست فیلمها هستند. هرچه در مدحشان بنویسی باز هم حقاش را ادا نکردهای. باز هم تاکید میکنم که این حس من کاملا سلیقهای است و ممکن است شمای مخاطب با آن ارتباط برقرار نکنی، اما به احتمال 90 درصد چنین حسی نیز برای شما در خصوص چند فیلم به خصوص وجود دارد.
«مورد عجیب بنجامین باتن» برای من از همان فیلمهایی است که وصفاش را در بالا گفتم. فیلم لطیفی که با شخصیتهای داستانش ارتباط برقرار میکنی و حتی دوست داری گاهی اوقات ساعتها با تکتک شخصیتهایش حرف بزنی. دوست داری بنجامین را در بغل بگیری و برایش گریه کنی.
به نظر من داستان بنجامین را میتوان به دو قسمت تقسیم کرد. نیمه اول تا زمانی که بچه دار میشود و نیمه دوم از این قسمت به بعد است. ابتدای داستان، زمانی که ساعت عجیب و غریبی که نجار برای کنگره درست کرده است نشان داده میشود، با خودت فکر میکنی که چقدر جالب بود اگر زندگی نیز به سان آن ساعت روندی رو به عقب داشت و شاید کمی تو را به فکر فرو ببرد که اگر اینگونه بود چه قدر جالب بود. از این لحظه به بعد فیلم داستان زندگی کسی (بنجامین) را برایت تعریف میکند که چیزی شبیه آن آرزویی است که در اول فیلم تو را در فکرش فرو برده بود. همه چیز دقیقا مطابق میلت پیش میرود. بنجامین زندگیاش را از پیری شروع میکند و رفته رفته جوانتر میشود تا جایی که با دختر مورد علاقهاش تشکیل زندگی میدهد. این آرزو را حتی در نگاه دیزی (کیت بلانشت)، همسر بنجامین، میبینی. دوست ندارد پیر شود و از فرسودگی دوران پیری بدش میآید. جالب اینجاست که داستان را همین دیزی که اکنون دیگر پیر شده است برای ما تعریف میکند. اما تراژدی تازه از این جای داستان آغاز میشود. شخصیت بنجامین که یک بزرگی روح وصف ناپذیری دارد و برای تو یک اسطوره شده است با چالشی روبرو میشود که دیگر نمیخواهی جای آن باشی و تنها دوست داری به حالش گریه کنی. بنجامین بچهدار میشود و قاعدتا به مرور زمان این بچه بزرگتر میشود و او کوچکتر. کمی که موقعیت را مجسم میکنی موضوع برایت تلختر میشود. همچنان که برای بنجامین این چنین است.
همیشه بازگشت به گذشته و یا به نوعی برگشتن به دوران کودکی برای همه ما یک رویا بوده است. بارها از خودمان پرسیدهایم که اگر دوباره به گذشته برگردیم چه میکنیم. آیا همان کارهایی را میکنیم که در قبل کردهایم؟ اصولا شاید این سوال ربطی به ماهیت داستان بنجامین نداشته باشد اما هر چه هست، در ظاهر کمی شبیه است. فیلم «مورد عجیب بنجامین باتن» کاری با ما میکند که شاید دیگر دوست نداریم زندگی اینگونه باشد. میپذیریم زندگی ما با همه مختصاتش، به همین گونهای که گذشته است، میگذرد.
کمی عجیب است، اما من کاری را کردم که ابتدای این مطلب گفته بودم سخت است؛ نمیشود؛ حق فیلم ادا نمیشود و... این را هم شما بگذارید به حساب همین عجیب و غریب بودن این فیلم.