تمام جاده در مه غرق شده و چشمانم جز پرده ای از مه چیزی نمی بینند. نفس نفس می زنم و تند تر قدم بر می دارم، اما هرچه بیشتر می روم کمتر می رسم. صدای ضعیفی از دور در گوشم می پیچد: « بیا اینجا ... من اینجام ... بیا ...» ولی به هر طرف سر می گردانم چیزی جز مه نمی بینم. صدای دیگری این بار از نزدیک می شنوم: « مگه با تو نیستم؟ دِ پاشو دیگه ... »
جاده محو می شود و به زحمت چشم باز میکنم و چشمم به سایه هایی که روی سقف اتاق افتاده روشن می شود. مادر کنار تختم ایستاده و زل زده به چشمهام: « مگه خودت نگفتی بیدارت کنم برای آزمون درساتو مرور کنی؟ پس چرا هرچی صدات می زنم پا نمیشی؟ بلن شو ... »
دستم را می گیرد و به سختی نیم خیز می شوم و چشمهام را با دست ماساژ می دهم و سعی میکنم گوشی موبایل را که زیر بالشم بود پیدا کنم: « بابا اومد؟ »
_ نه، دیشب زنگ زد گفت کارشون طولانی تر شده چن روز دیگه می مونن
_ همیشه ماموریت
_ آروم ناهید خوابه... پاشو اِنقد منو حرص نده...
_ تو چرا بیداری؟
_ دیشب نخوابیدم، تا نیم ساعت پیش با ناهید نشسته بودیم به حرف ... چی بگم ...؟ دختر دسته ی گلم داره آب میشه ...
یک مشت آب به صورتم می پاشم و به آینه نگاه می کنم. چشمم که به خودم می افتد سرم را پایین می گیرم. انگار از نگاه خودم می ترسم. قطره های آب از آرنجم سر می خورند و از سر انگاشتانم می چکند. باید خوابی را که دیدم برای آرین تعریف کنم. صدای توی خواب صدای خودش بود، مطمئنم. شاید همان لحظه صدایم زده ...
صدام زد: « آی خانوم! کجا کجا؟». تنها بودم، کوچه ی خلوت تنهایی ام را به رخم می کشید و ترسم را بیشتر می کرد. تند تر قدم برداشتم و سرم را پایین انداختم. روی یک تکه کاغذ شماره تلفنش را نوشته بود و زیرش نوشته بود " آیدین". کاغذ را به طرفم گرفت و نفهمیدم چطور شد که کاغذ را گرفتم. می ترسیدم، می خواستم زود تر دست از سرم بردارد.
سر از سجده بر می دارم و سجاده را جمع می کنم. حوصله تعقیبات ندارم. چادرم را روی تخت می اندازم و پرده اتاق را کنار میزنم و هوای سرد پشت پنجره روی پوست صورتم می دود و چشمهام باز تر می شوند و تصویر پشت پنجره را می بینم و چند ستاره که مثل فانوس به سقف شب آویزانند. هنوز چند ساعتی مانده تا طلوع ...
صدای مادر نگاهم را از پنجره می گیرد:« بیا اول صبحونه بخور بعد برو سراغ درسات. سر جلسه قند به مغزت نمی رسه عین دفه قبل خراب می کنی ... »
بخار بی رمقی از استکان چای بلند می شود و عینک مادر روی چشمش بخار می گیرد. چای را به هم می زنم و: « مامان! چرا بابا انقدر بد قوله؟ به من قول داده بود جمعه که امروز باشه خونه اس می ریم باغ آقاجون اینا ...»
مادر انگار حرف عجیبی شنیده سرش را بالا می گیرد و چشمهاش گرد تر می شوند و ابرو هاش صاف: « بابات کی به قولش عمل کرده که این بار دومش باشه؟ همین یه ساعت پیش ناهید همینو می گفت. راس میگه طفلک... اگه بابات یه کم در مورد این پسره تحقیق می کرد الان ناهیدم اول جوونی با یه بچه نمی اومد ور دل من بشینه ... »
«وااا ... خوبی تو مامان؟ بیچاره بابا یادت نیس چه قد مخالف بود؟ یادت نیس ناهید چیکار می کرد که با این به قول شما پسره ازدواج کنه ؟»
_ تو دیگه بلبل زبونی نکن. من سالی پونصد تا دانش آموز مث ناهید دارم، می فهمم چی به چیه. ناهید مگه چن سالش بود؟ یه بچه 18 ساله چه می فهمه خوب و بد چیه؟ ... چی بگم ... منم که هرچی بهش گفتم به خرجش نرفت که نرفت ...
_ همه گفتن. شما گفتی، بابا گفت، خاله مرضیه گفت، دایی حسین گفت، ناهید به قول خودش عاشق بود ...
_ عشق کدومه ... چی بگم ... جیگرم کباب میشه براش ...
بعد صداش می لرزد و سکوت می کند و سرش را پایین می اندازد و نمی بینم اما می دانم چشمهاش خیس می شوند...
صداش می لرزید و داد می زد: « اولا ساعت ده شبه جیغ نزن من آبرو دارم ... بعدشم ناهید! این پسره وصله تن تو نیس ... بگو چشم !»
ناهید در اتاقش را محکم کوبید و از پشت در صداش بلند شد:« مامان خانوم! اینجا مدرسه نیس که تو مدیر بازی در بیاری منم شاگردت نیستم. تو چون هیچ وقت عاشق نشدی نمیفهمی. اصلا شما ها چه میدونین عشق چیه؟ شما چه می دونین یکی شدن دو نفر یَنی چی؟ شهریار راس میگه ... مامان خانوم! کسی که عاشق نشده معنی عشقُ نمیفهمه ... »
پدر اشاره ای به مادر کرد و روزنامه اش را تا زد و گذاشت روی مبل و بلند شد رفت در اتاق ناهید را باز کرد و همه جا ساکت شد و وقتی خوابم می برد پدر و مادر و ناهید هنوز توی اتاق بودند و صدای پچ پچ هاشان می آمد.
مادر ظرف های شام را می شوید و من استکان خالی چای را به دستش می دهم: « دستت درد نکنه »
نگاهم می کند و انگار میخواهد چیزی بگوید که نمی گوید:« برو به درسات برس ... »
نور کم رنگی از چراغ مطالعه روی میز پخش می شود و جزوه هام، مثل تابوت روی میز دراز شده اند. نمی دانم از کجا شروع کنم. از جبر و احتمال یا از اس ام اس آخری که دیشب داد و جواب ندادم؟
گوشی را از روی میز بر میدارم و آخرین اس ام اس را دوباره مرور می کنم:
« hameye bache ha ba GF mian bad zaye nis man tanha beream? Taze man be hame goftam namzadim…»
گوشی را روی میز رها می کنم و جزوه ام را باز می کنم. صفحه های جزوه را رد می کنم اما روی تمام صفحه ها هاله ای از صورتی آشناست. یک نفر با چشم های قهوه ای پر از شیطنت و موهای مشکی براق و لبخندی که همیشه روی لب دارد زل زده به من. یک نفر که آرین است زل زده به من. یک نفر که آرین است همه جا زل زده به من. در قاب تمام پنجره های دنیا. روی صفحات تمام جزوه ها و کتاب های عالم. یک نفر هست که نمی توانم از نگاهش فرار کنم. یک نفر هست که انگار همه وجودم فریاد می زند بی او نمی توانم. و من می ترسم، از این حسی که پرم کرده می ترسم...
میترسیدم اما انگار حسی وادارم می کرد چیزی بنویسم. دو سه بار نوشتم و پاک کردم. بار آخر نوشتم:
" lotfan dige mozahem nashin “
و شماره اش را از روی کاغذی که ته جیب مانتوی سرمه ای مدرسه مچاله شده بود پیدا کردم و سند کردم و بی اختیار خندیدم. چند ثانیه بعد گوشی توی دستم لرزید و خواندم که نوشته بود: " “shoma?
از جوابش جا خوردم و دلخور شدم و نوشتم:" “mage shoma agha aidin nistin?
نوشت: " ahan… to hamoon khnoom khoshgele hasti? Hamoon bad akhlaghe ke javab salam nemide?"
نمی خواستم بخندم اما خندیدم. نمی خواستم بگویم اما گفتم " حالا شماره امو داره". نمی خواستم بنویسم اما نوشتم
"dige mozahem nashin"
گوشی را خاموش کردم و انداختم روی تخت و دراز کشیدم.
ناهید در اتاق را باز کرد و آمد کنار تخت و چشمهاش خیس اشک بود و همانطور که ایستاده بود دفتر رنگ و رو رفته ای را به دستم داد: « مامان گفت بیام نصیحتت کنم که مث من سیاه بخت نشی!» و " سیاه بخت "را آنقدر با حرص می گوید که می ترسم.
« همیشه می خواستی توو کارم فضولی کنی. خاطراتمه، بیا تا نمردی بخونش. فقط وای به حالت اگه به کسی نشون بدی»
خوشحال شدم اما نخندیدم و با صدایی آرام گفتم: « شهریار پسر خوبیه ... غصه نخور حتما میاد معذرت خواهی می کنه» برگشت به سمت در اتاق و می رفت و می گفت: « اگه موادش برسه ... آره میاد عذر خواهی می کنه ... » در اتاق را که می بست چشمم افتاد به بازوی سپیدش که یک خط پهن و بلند و سیاه، به پهنا و بلندی و سیاهی کمربند رویش نشسته بود.
خاطرات ناهید را ورق میزدم. صفحه اول شهریار نوشته بود و پایین صفحه زیر امضا خواندم" با تو آدم می شوم، حوای من !" یک صفحه شهریار نوشته بود و یک صفحه ناهید. صفحه دوم ناهید نوشته بود و کنار گلبرگ خشک شده خواندم" بیزارم از کسانی که زندگی می کنند و عاشق نمی شوند. خدایا شکرت که شور عشق را به من چشاندی." یک صفحه برگ خشک چسبانده بودند و یک صفحه گل برگ های خشک. صفحه چهارم ناهید نوشته بود" انگار در جاده ای مه گرفته قدم میزنم. هر کس از یک طرف صدایم می زند. یکی می گوید راه این طرف است و یکی می گوید راه ان طرف است. من که جز مه چیزی نمی بینم ... " یک صفحه شعر داشت و یک صفحه شعر نداشت.
زل زد به چشمهام و گفت: « من مث تو شِر مِر بلد نیستم. فقط می تونم بگم : عااااشقققتتتم ... ». بعد خندید و خندیدم و کاپوچینوام را سر کشیدم و کافی شاپ بود و من بودم و آرین بود. گفتم :« چرا اولش گفتی اسمت آیدینه ؟»
_ خب عشقم! من که نمی دونستم تو همونی که میخوام باهاش ازدواج کنم که. تو بودی اسمتُ می گفتی ؟
_ آره می گفتم چون من به هرکی می رسم شماره نمیدم. باورت میشه تو اولین پسری هستی که باهاش دوست شدم؟
ابروهاش در هم رفت و گفت: « فقط دوست شدی؟»
ابرو هاش در هم رفت و گفت: « ناهید! من پدرت هستم یا نیستم؟ به عنوان پدر اجازه نخواهم داد تو با این پسرک ازدواج کنی. تمام !»
صدای هق هق ناهید بلند شد و رفت توی اتاقش در را بست. چند ساعت گذشت؟ نمی دانم ... روی دست های پدر، بی هوش از اتاق بیرون آمد و قرص خورده بود و تا صبح بیمارستان بودیم و مادر گریه می کرد و پدر قدم می زد.
جزوه ام را روی میز رها می کنم و می ورم لای پنجره را باز میکنم. هوای سرد صبح زمستان از پنجره رد می شود و می پیچد توی اتاق. چشمم می افتد به حیاط خانه همسایه. پیر مرد صبح به این زودی بیدار شده و توی این هوای سرد نرمش می کند. رادیو و قفس قناری اش روی میز فلزی کنارش هستند. آسمان کم کم روشن می شود و کبود.
بر میگردم پشت میزم و میخواهم هرطور شده تمرکز کنم و درسهام را مرور کنم.
هاله ای از یک صورت آشنا روی جزوه است. یک نفر که آرین است زل زده به من. آرین ! بگو تو مثل شهریار نیستی. آرین بگو تو مثل هیچکس نیستی. می دانم تو فقط آرینی، می دانم مثل شهریا نیستی، می دانم مثل هیچکس نیستی اما بگو. من می ترسم. بگو اینکه بی دلیل عاشقت شدم دروغ نیست. باز هم تکرار کن جمله ی زیبایت را که " عشق دلیل نمیخواد". بگو همیشه می مانی. بگو فقط عشق من هستی. بگو تا ابد کنارم می مانی، با همین چشمها، با همین لبخند، با همین شور و شوق عاشقانه. باز هم بگو اگر یک نفر شکست عشقی خورده دلیل نمی شود که همه شکست عشقی بخورند. باز هم برای من قسم بخور که عاشقم هستی، که دوستم داری، که بی من می میری. باز هم بگو پیش از من دختری در زندگی ات نبوده که اینطور دوستش داشته باشی. باز هم بگو با من که هستی ارامی و بی من انگار قلبت توی سینه نمی گنجد و میخواهد از قفسه سینه ات بیرون بزند. باز هم بگو دوست داری فریاد بزنی تا همه بدانند عاشقم شدی. باز هم بگو تا ابد روز ولنتاین عروسک می خری و ... بگو ! بگو آرین! من می ترسم.
هاله ی چهره ای که آرین است را ورق میزنم وجزوه ادبیات را باز می کنم و می خوانم" هر کودکی با این امید به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نا امید نیست"
می خواندم " هر کودکی با این امید به دنیا می آید که خدا هنوز از انسان نا امید نیست"
پریسا در اتاقم را باز کرد و بی صدا امد طرفم و عروسکش را به طرفم گرفت. بغلش کردم و بوسیدمش و گفتم:« چه عروسک خوشگلی داری خاله. کی برات خریده؟».
گفت: « بابا بُزُگ»
گفتم: « برا من نخریده؟ عروسکتو میدی منم بازی کنم؟»
پدر برای من عروسک نمی خرد. از وقتی بزرگ شدم. از وقتی خانمی شدم برای خودم. اصلا از همان شب که ناگهان بزرگ شدم. همان شب عید که همه فامیل در باغ پدر بزرگ جمع شده بودند. همان شب که رفتم روی مبل کنار پدر نشستم. همان شب که دستم را مثل همیشه انداختم دور شانه اش و سرم را گذاشتم روی بازو اش. همان شب را می گویم. همان شب که برگشت خیره نگاهم کرد و خودش را جمع کرد و به مرد های فامیل که دور و برمان نشسته بودند گفت از بچگی عادتم همین بوده که سرم را روی بازوش می گذارم. همان شب که دستم را از دور شانه اش باز کرد و گفت برو ببین مادرت کمک نمی خواهدو رفتم و بغض گلویم را گرفت و دیگر هیچ وقت دستم را دور شانه اش ننداختم و سرم را روی بازو اش نگذاشتم. همان شب که فهمیدم بزرگ شدم. همان شب که یخ کردم.
یخ کردم. باید پنجره را ببندم. پنجره را که می بندم در اتاق باز می شود و مادر با چادر مشکی در چار چوب است:« من میرم خونه ی خانوم رضوی دعای ندبه دارن ... کاری نداری؟ »
بر می گردم سر جزوه هام و می گویم: « خوش بگذره ... »
کم کم باید کیفم را جمع کنم و بروم که آزمون دیر نشود. جزوه هام را یکی یکی می بندم و مرتب می چینم در کتابخانه. مانتونی سرمه ای ام را که می پوشم گوشی موبایل روی میز سر میخورد و اس ام اس آمده. این وقت صبح حتما سحر است و می خواهد بروم در خانه شان با هم برویم برای آزمون.
" salam eshgham! Ye kare keeeeily fori daram. Hartor mitooni khodeto beresoon koone ma. Man tanha am”
می نویسم:
“salam. Divoone shodi? Biam khoone shoma??? azmoon daram.age naram mamanam mifahme "
جلوی آینه لباسم را مرتب می کنم که گوشی توی جیبم می لرزد:
"halam bade kasi ham khoone nist. age doostam dari bia. Age nayai Momkene dige hich vaght mano nabini"
سرم گیج می رود. در را باز می کنم و می دوم. پله ها را دو تا یکی رد می کنم و میرسم توی حیاط. در آهنی حیاط را که پشت سرم می بندم، چشمم می افتد به لاشه ی یک کبوتر که زیر شمشاد های باغچه افتاده. و یک گربه که چند قدم ان طرف تر زل زده به من. آسمان کم کم روشن شده و فانوس ستاره ها خاموش. کوچه در مه غلیظ فرو رفته و همه چیز در پرده ای از مه غرق شده. باید بروم ...