گرچه با خاک بیگانه ام کرد
جنگ با دست های بلندش
گرچه از من گرفت آسمان را
با تمام دلم دوست دارم
لحظه های برآشفتنش را که معیار مرد است...
شعر زیبائی است اما سطر پایانی اش را نمی توان نوشت، یعنی خیلی از گوشها طاقت شنیدن سطر بعدی اش را ندارند. زمانه دیگری است. زماه ای که به قول مجید نظافت:
فرصت از آن نرم تنان است
فصل پلنگ نیست
در چنین زمانه ای اظهار علاقه به جنگ(شما بخوانید دفاع مقدس) و با تعبیرات نوستالژیک از آن ایام یاد کردن شما را به شدت در معرض اتهام قرار می دهد، البته اگر بخواهیم قول معصوم(ص) را محبت قرار دهیم باید از مواضع تهمت بگریزیم و آگاهانه خود را در معرض طعن و تیغ و ملامت قرار ندهیم. اما چگونه می توان آن همه احساس و تعلق خاطر را به آن سال ها از دیگران پنهان کرد. فرمود :
راز ناگفته گشته ام رسوا
عشق مانند مشک بو دارد
هرچه قدر هم که زرنگ باشی و بخواهی مراعات اهل زمانه را کنی باز هم لو می روی، کافیست دقایقی یکی از همین فیلم های رنگ و رو رفتۀ روایت فتح را ببینی و یا در ازدحام تبلیغات آخرین فیلم های مهوّع فکاهی و بیلبوردهای آز انگیزی که تو را به شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی دعوت می کند، جشمت به یک تصویر از چهره معصومانه یک شهید بیفتد تا در رگ های فسرده ات خون به تلاطم درآید و چشم های بی فروغت درخشیدن بگیرد. می دانی که طبیعت جنگ(هر جنگ و یا هر انگیزه ای) ویرانی و تباهی است. بیوه شدن و یتیم شدن و بی پناه شدن بسیاری از انسانها از بدیهی ترین پیامد های آن است. پیامد هایی که با هیچ تمهیدی نمی توان عواقب سوء آن را تدارک دید. از فقر و فلاکت وعقب ماندگی و آثار ویرانگر روحی و روانی آن هم بی اطلاع نیستی اما یک چیز را نمی توانی ار خاطر ببری. اگر غایت آفرینش، تجلی کمالات والای انسانی است در هیچ مقطعی از زمان؛ همانند زمان جنگ شکفتن آن همه زیبائی و تعالی را به چشم ندیده ای. از آن زمان واژه هایی را به خاطر داری که امروز فقط «واژه» اند، اما آن روزها در هیئت یک انسان بر روی خاک راه می رفتند. قولیست که می گویند در روز قیامت آیات و سوره های نورانی کلام الله در صورت انسان بر ما ظاهر می شوند و ما حقیقت وجودی آن ها را به عینه خواهیم دید. بودیم و به چشم دیدیم قیامت صغرا را، تا پیش از آنکه در صوراسرافیل بدمند باور کنیم معادی هست و روز قیامتی. بودیم و دیدیم که از دل جهنمی که دوزخیان روی زمین برایمان ساختند چه درختان و گیاهان سبزی قد کشیدند و سر به خورشید ساییدند. تا به جان دریابیم آن که گفت : « یخرج نور من الظلمات » با که گفت و چه گفت. دلتنگی برای آن سال ها، دلتنگی برای شنیدن صدای رعب آور انفجار و دیدن پیکر پاره پارۀ هم وطنان نیست که هرکس اندک بهره ای از انسانیت داشته باشد به چنین چیزهایی دل نخواهد بست. دلتنگی برای آن سال ها دلتنگی برای باوریست که این روزها حکم « کیمیا » را دارد. دلتنگی برای ایمانی است که آن روزها از کوه استوارتر بود و این روزها لرزان تر از بید. دلتنگی برای روزهای خوب است، روزهای خوب انسان بودن.