• خانه
  • آرشیو
  • جستجو
  • ارسال اثر
  • تماس با ما
  • درباره ما
پایگاه فرهنگ و ادب فارسی
  • عکس
  • موسیقی
  • تجسمی
  • کتاب
  • اندیشه
  • تئاتر
  • سینما
  • طنز
  • داستان
  • شعر

معصومه میرابوطالبی

داستان کوتاه


بازگشت

معصومه میرابوطالبی
13 مهر 1389

صابر سرش را از روی پشت بام خم کرد توی کوچه: "کجا آقا محمد علی؟" محمد علی دست به دیوار گرفت و سرش را بالا کرد. صابر دست تکان داد: "اوهوی محمد علی!" و بلند خندید. محمد علی چشم راستش را با دست گرفت و گفت: "کجایی صابر؟" صابر دوباره فریاد زد: "اوهوی محمد علی!" و ابروهایش را در هم کشید: "چشمت ضعیف تر شده؟" محمد علی که سایه روشن صابر را لبه بام دیده بود گفت: "نمی دونم. پام هم یک کم سست شده. بعضی موقع ها می خورم زمین. بعد از ظهر دارم میرم شهر، دکتر. شاید قرصامو عوض کنه بهتر شم." صابر گردن کشید بالا و گفت: "حالا این وقت صبح کجا؟" محمد علی به دیوار کاهگلی تکیه داد: "می خوام برم سر کَرت. بابام رفه خیارکاری. دست تنهاست." صابر از روی بام دست دراز کرد و گفت: "این انارو می بینی. بگیرش." و آن را انداخت پایین. محمد علی انار را از روی خاک¬های پای دیوار برداشت. صابر گفت: "آره، باباتم بنده خدا تنهاست. مادرت چقدر امید داشت برگشتنتو ببینه." محمد علی انار را به چشم ها نزدیک کرد و لبخند زد: "انارِ اینجاست، نه؟"
صابر گفت: "نه بابا. باغ اینجا که دیگه انارِ این طوری نمی ده. اینو از ننه گرفتم. نمی دونم از کجا آورده." محمد علی انار را بو کرد: "انارِ چال کرده است." و انار را روی گونه هایش کشید: "می دونی چند ساله همچین اناری نخوردم. چقدر با مادرم از این انارها توی باغ چال می کردیم برای عید." و به سیاهی صابر، لبه بام نگاه کرد.
"لامصب زمین که نیست. باغ های اینجا رو دیگه باید خشک کرد. حیف آب که اینجا هدر بره. دیگه زمینش انارم نگه نمی داره. می پوسوندش.  باباتم بی خود رفته خیارکاری. از این خاک دیگه هیچ چی درنمیاد."
محمد علی لبخند زد: "نگو صابر. اینجا بی باغ هم یه چیز دیگه است. یا علی!" و دستش را بالا کرد و بعد آهسته و دست به دیوار از آنجا دور شد. صابر ایستاد و فریاد زد: "از جاده که خواستی رد شی، مواظب باش. راننده کامیونا حواسشون به پیاده ها نیست."

محمد علی انگشت سبابه اش را کشید به دیوار. خون را نمی دید که از انگشتش زده بود بیرون. نگاهش به زمین بود اما هیچ گردی سیاهی هم نمی دید. سر گرداند این طرف و آن طرف. انار دستش نبود. صدای جیغ دو دختر بچه را شنید. بعد سایه هایشان را دید که تار و مبهم به طرفش می آمدند. دستش را در هوا تاب داد و گفت: "کوچولو یه دقیقه بیا." دختر کوچولویی به طرفش دوید. کمی از زانوهای او بلندتر بود و روسری گلداری به سر داشت. چشم ها و دهانش حالا برای محمد علی روشن تر شده بود. "دختر کی هستی؟" دختر خیره شد به دست محمد علی: "نوه حاج اکبر." محمد علی دستی به صورتش کشید و چشم هایش را ریزتر کرد تا چشم های دختر را بهتر ببیند.
 "دختر رقیه ای؟"
"آقا صورتتون خونی شده."
 محمد علی انگشتش را به طرف دختر گرفت: " خار رفته توش. می تونی درش بیاری." دختر انگشت محمد علی را گرفت. محمد علی گفت: "یه انار اینجا نیفتاده؟" و فاطمه خم شده بود روی انگشت محمد علی.
دوست فاطمه که پشت سرش ایستاده بود گفت: "فاطمه سوزن داری؟ من سوزن قفلی دارما." فاطمه گفت: "بده."
سوزن رفت زیر پوست محمد علی. حالا دستش گرم شده بود و روی پای خودش ایستاده بود. آرام گفت: "چند سالته فاطمه خانم؟" دختر خیره شد به چشم های محمد علی که پر از اشک بود و خیره مانده بود به او: "چهار سالمه آقا. شما همون آقاهه بودی که تابستون اومدی؟ همونی که عراق بودی؟ آره؟" دوستش گفت: "آره دیگه. دایی غلام رضاهه. همون غلام رضا که همسایه ننه سکینه است." فاطمه لبخند زد و محمد علی فقط لبخند را دید. گفت: " تو چقدر شکل مامانتی." دوستش از عقب خندید، بعد یک دفعه جیغ کشید: "آقا دماغتون." محمد علی دست کشید پشت لبش. مزه شوری رفت توی دهانش. فاطمه دست محمد علی را رها کرد: "مامانم می¬گه صدام شما رو خیلی اذیت کرده." دوستش جلوتر آمد: "آقا سرتونو بگیرید بالا." محمد علی سرش را بالا گرفت. خون دوید توی حلقش. فاطمه گفت: "می خواید برم بگم بابام بیاد. امروز خونه است." دوستش ضربه ای به کمرش زد: "بدو برو بیارش. آقا اینا خونه شون نزدیکه. همین پشته." محمد علی لبخند زد: "نه، نمی خواد." بعد سر چرخاند اطرافش: "بچه ها یه انار اینجا نیفتاده؟" فاطمه سرک کشید پشت سر محمد علی. دوستش گفت: "نه آقا، اینجا که انار نیست. بابام می گه اینجا دیگه انار بده نیست." فاطمه یک قدم عقب تر رفت: "آقا برم بابامو بیارم." محمد علی دست کشید به دیوار و از آنها فاصله گرفت: "نه، یواش یواش میرم دم مسجد. اونجا سر جو صورتمو می شورم." و یک دست به دیوار و دست دیگرش را به بینی اش گرفت و پیچید توی کوچه باغ کناری. فاطمه و دوستش او را تماشا می کردند.
دوباره دستش سوخت و آن را فشار داد. خش خش بوته خار را روی دیوار شنید، ولی این بار سایه اش را هم ندید. خون بینی اش بند آمده بود. به جلو تاب برداشت و افتاد زمین. خواست بلند شود، اما پای راستش صاف افتاده بود و تکان نمی خورد. با دو دست پای راستش را کشید و بعد تکیه داد به دیوار. تنه اش را به دیوار کشید و آهسته بلند شد. اما دست راستش که به دیوار بود، تا شد و دوباره افتاد زمین. دست چپش را کشید روی صورتش تا خاک های روی چشم هایش را پاک کند. چشم ها را باز کرد، اما این بار فقط تاریکی بود. بدنش را کشید روی زمین و دست چپش را محکم روی زمین زد تا کمی از زمین فاصله بگیرد. کم کم جلو رفت و سر کوچه باغ سرش را به طرف راست گرفت. نمی دید، اما مسجد همانجاها بود. صدای آب می آمد.
خودش را دوباره با دست چپ کشید روی زمین و نوک انگشت های پای چپش را هم از زمین بلند کرد. پیراهنش پر از خاک شده بود و سنگریزه ها، هر بار که روی زمین می خوابید، توی سینه اش فرو می رفت. خودش را چند متری جلوتر کشید و همان جا خوابید.
صدای حسن را از ته کوچه شناخت: "محمد علی! محمد علی!" و کشیده شد روی زمین و آب بود که خنک بود و خورد به صورتش.
محمد علی به دیواری که به آن تکیه داده بود دست کشید: "دیوار مسجده؟" حسن شانه هایش را تکان داد: "خوبی محمد علی؟ خوبی؟" محمد علی آرام گفت: "انارم؟" حسن گفت: "چه اناری؟" و بلند شد. دو دستی بر سرش زد و چند قدمی دوید طرف انتهای کوچه. اما برگشت و به محمد علی نگاه کرد که زیر لب چیزی را زمزمه می کرد. نشست رو به رویش: "برم عباس شوفرو خبر کنم ببریمت شهر." دست چپ محمد علی کمی بلند شد. حسن آن را گرفت.
"نمی خواد."
حسن دستش را فشار داد: "پس من چی کار کنم؟ خُب باید..." محمد علی گفت: "انارم کو؟" حسن نگاهی چرخاند از سر کوچه تا آنجا: "اینجا که انار نیست. اصلا همه انارهای اینجا پارسال یخ کرد."
محمد علی دستش شل شد: "اگه پیداش کردی مال خودت."
حسن ایستاد و دو دستی بر سرش زد: "به بابات چی بگم؟" و چند قدمی به طرف کوچه باغ دوید. بعد برگشت و به محمد علی نگاه کرد. سر محمد علی خم شده بود و افتاده بود روی شانه راستش.
نظر بگذارید

نام و نام خانوادگی:
پست الکترونیکی :
وب سایت:
* متن نظر:
  
    لطفاً منتظر بمانيد ...

داستان کوتاه

بازگشت

بازگشت

معصومه میرابوطالبی


داستان کوتاه کوتاه

چند سال بعد

چند سال بعد

معصومه میرابوطالبی


تحلیل

داستان های ما و اسطوره ها

داستان های ما و اسطوره ها

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

شازده کوچولو

شازده کوچولو

معصومه میرابوطالبی


کارگاه

دایی غلام حریص

دایی غلام حریص

بررسی: معصومه میرابوطالبی


کارگاه

سیب

سیب

بررسی: معصومه میرابوطالبی


داستان کوتاه کوتاه

جمعه

جمعه

معصومه میرابوطالبی


یک نویسنده، یک کتاب

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم

معصومه میرابوطالبی


کارگاه

رشوه

رشوه

بررسی: معصومه میرابوطالبی


کارگاه

محاصره

محاصره

بررسی: معصومه میرابوطالبی



لوح، آئینه تلاش گروهی است که برآنند در حد بضاعت خود فرهنگ را آنسان که بایسته و شایسته عرضه کنند. لوح ادغامی است از تلاش بزرگانی چون علی معلم دامغانی، محسن مومنی، رضا امیرخانی، علیرضا قزوه، مرتضی سرهنگی و… با دوندگی های جوانانی چون [… ] بماند! لوح تعریفی بسته از فرهنگ ندارد، فعلاً از شعر، داستان، طنز، اندیشه، سینما، تئاتر، هنرهای تجسمی،  کتاب و عکس می گوید، چه کسی می داند شاید فردا از اقتصاد و ورزش و کشور و لشگر هم حرف راند…

بازنشر مطالب پايگاه لوح با ذکر منبع مجاز مي باشد.
تهيه شده توسط: PooyaSoft

از این نویسنده

بازگشت


چند سال بعد


داستان های ما و اسطوره ها


شازده کوچولو


دایی غلام حریص


سیب


جمعه


دلتنگیهای نقاش خیابان چهل و هشتم


رشوه


محاصره


بررسی دو داستان رسیده


صدقه


در عمق هفتاد متری


سمند سیاه


جواب نهایی


سرباز هخامنشی