از رستوران که بیرون آمدیم، زنم سری چرخاند و گفت: ای وای اون بنده خدا رو ببین! فکر نکنم بتونه تنهایی بیاد این طرف.
نفهمیدم چطور از میان وزوز ماشین ها رد شدم و دستش رو گرفتم:
- حاج آقا بگذارید کمکتون کنم، خیابون شلوغه.
- نه پسرم! کاری ندارم. فقط می خواستم این گوشت قربونی رو بدم به پیرزنی که به دیوار رستوران تکیه کرده. بی زحمت تو براش ببر!