صدای پر از دود قهوهخانه مهلت به صدای باران نمیداد که بیاید بریزد روی میز. بهرام بیخود فندک میکشید به سیگاری که نبود. عزت از روی کاپشن کتفاش را میخاراند که گفت: «آخرش که چی؟ این هم قهوهخونه. دوروزه آوارهام کردی!»
فندک را چپاند توی جیب پالتوش و به طرف پسری که یک مشت استکان را چیده بود روی دستاش اشاره کرد که چای بیاورد و گفت: «من نوکرتم دایی! این آخریه. به همه گفتم.»
عزت صندلی را جلو کشید و گفت: «اگه بخواد قاپ بندازه چی؟ مطمئنی؟»
که پسرک استکانهای چای را گذاشت روی میز و قندانی را که همان جا بود کشید کنار استکانها. هنوز یک قدم از میز جدا نشده بود که عزت دستاش را گرفت. بهرام هم خیره شد به دست عزت وقتی پرسید: «جمشید! جمشیدآبادان اینجاست؟ یعنی هستاش؟»
چهرهی سیاه پسرک مات ماند به عزت و بعد دستاش را دراز کرد طرف آخرین نیمکت قهوهخانه که پیرمردی با ریش سفید چایش را سر میکشید.
بهرام عرق کف دستاش را به زانوش کشید و گفت: «خودشه دایی. از ریشاش میگم.»
عزت چای را سر میکشید که گفت: «هر جوری هست باید تا غروب فردا تهرون باشیم. حرف توشه! چای که خوردیم میریم طرفاش و تموم.»
بهرام بلند شد و گفت: «از گلوم پایین نمیره! گفتم به همه که این آخریه! اگه بناست از این به بعد سری تو سرها در بیارم و مثل آدم بزنم به کسب حلال یه راه داره! پاشو دایی! از گلوم پایین نمیره. باید تموماش کنیم.»
عزت خیره نگاه کرد و بعد بلند شد. جلوتر راه میرفت. از کنار چند قلیان و نیمکت و چند نگاه که رفتنشان را به طرف میز جمشیدآبادان خیره شده بود گذشتند. بیشتر آدمهای قهوهخانه کارگرهای شرکت نفت بودند. با دست و صورت سیاه.
همان طور که میرفتند به طرف آخرین نیمکت، بهرام نگاهاش رفت به بیرون قهوهخانه به طرف خاورش و بارانی که به شیشه میخورد. صدای خوانندهای که نمیشناخت ریخته بود توی صدای قهوهخانه.
عزت دستاش را گرفت و گفت:
همین جا وایسا! تا صدات کنم.
دستاش را کشید و گفت: «نه دایی. اصلا خودم حرف میزنم.»
عزت براق شد: «تو که رسماش رو میدونی. بیحرف. فقط بشین!»
پشت سر عزت راه افتاد. به میز جمشیدآبادان که رسیدند عزت رو کرد به پیرمردی که حواساش به چیزی بیرون قهوهخانه بود؛ شاید به نخلهایی که قبل از اسکله باران میخوردند.
- آقا جمشید؟ درسته؟
جمشید که نگاهاش کرد راست ایستاد و گفت: «مخلص شما عزت هستم. عزت چوپانی. از تهرون اومدیم، با این پسر. به همه گفته. گفته که دیگه بازی نمیکنه. به من ولی گفته میخواد آخرین بار با شما بازی کنه. خیلی از شما شنیده. برد و باختاش میگه فرق نداره. فقط دست آخر رو میخواد با جمشیدآبادان بازی کنه.»
چیزی شبیه خنده نشست روی صورت جمشید. دست کشید به ریشاش و بعد رو کرد به بهرام: «بشین!»
بهرام سلام کرد و نشست روبهروی جمشیدآبادان که داشت چیزی را از جیباش بیرون میکشید.
هر سه ساکت بودند و صدای خوانندهای که بهرام نمیشناختاش، روی آخرین میز کنار پنجره، جایی که آنها بودند به گوش میرسید.
جمشیدآبادان خیره به چشمان بهرام بود که پرسید: «چی داری؟»
بهرام ساکت ماند. دست عزت که رفت روی شانهاش گفت: «یه خاور! ارث پدریه!»
و آرام زمزمه کرد: «شما؟»
و سرش را بالا آورد.
عزت دستاش را از روی شانهی بهرام برداشت. خیره نگاهاش کرد و دندانهایش را روی هم فشار داد.
جمشید زل زد به بهرام و گفت: «من؟ هیچ! تو بند بریدی که با من بازی کنی.»
عزت به میز نزدیک شد و کمی بلندتر از همیشه گفت: «نکن بهرام!»
بهرام روی صندلی جابهجا شد و گفت: «بار آخره دایی»
و سویچ خاور را گذاشت روی میز و گفت: «بازی میکنم.»
جمشیدآبادان یک دست ورق رنگورورفتهای را که از جیباش بیرون کشیده بود گرفت طرفاش و گفت: «بگیر یادگاری! شایدم ارث پدریه!»
بهرام که ورقها را گرفت، جمشید اشاره کرد به سکهی سیاهی که دستاش بود و گفت: «سر خاورت. شیر یا خط؟»
عزت از میز فاصله گرفت. عرق از چهرهی بهرام بیرون دوید. زل زد به خاورش که زیر باران بود. دهاناش خشک شده بود. صدای خوانندهای که نمیشناخت پیچیده بود توی قهوهخانه و تا آخرین نیمکت کنار پنجره هم میآمد.
دستاش را گذاشت روی میز و جواب داد: «شیر!»
باز هم چیزی شبیه خنده نشست روی صورت جمشید.
سکه را بالا انداخت. عزت و بهرام مات مانده بودند به چرخ خوردن سکه که وقتی روی میز افتاد جمشید دستش را گذاشت رویش و بعد گفت: «مطمئنی؟»
بهرام صداش میلرزید که جواب داد: «دستت رو بردار.»
جمشید آرام دستاش را کنار کشید. چشمان بهرام گرد شد.
سویچ را روی میز رها کرد و رفت به طرف صدای خوانندهای که نمیشناختاش.
بهرام تا وسط قهوهخانه رفته بود که عزت از میز جدا شد.
جمشید آرام گفت: «آقا عزت!»
عزت برگشت. جمشید سویچ و سکه را داد دستاش. عزت مات ماند به سکه: «دو ورش خطه؟»
جمشید جواب داد: «بده بهاش!»
و نفس عمیقی کشید.
عزت دست کشید روی سکه و گفت: «تصدقت...»
از میان دود قهوهخانه تند قدم برداشت به طرف بهرام که زیر باران پشت به خاورش میلرزید.
ایستاد روبهروی بهرام و گفت: «دو ورش خطه!»
بهرام سرش را چرخاند و رفت به طرف نخلهایی که قبل از اسکله باران میخوردند.