یک بحثی که همیشه در میان ادبیاتیها مطرح بوده و هست، این است که در یک سری از رمانهای کلاسیک خارجی و یا حتی فارسی، اضافاتی وجود دارد که میشود آنها را پیدا کرد و ازشان عبور کرد و به ادامهی داستان پرداخت و در عین حال در طی این پروسهی حذف و عبور، مخاطب چیزی از دست نمیدهد و خللی هم در خط اصلی داستان رخ نمیدهد. به طور مثال بعضیها از "جنگ و صلح" تولستوی نام میبرند و فلسفههای طولانیای که توسط او در خلال داستان تشریح میشود. برخی در نمونهی داخلیاش- که اتفاقاً نمونهی نخنمایی هم هست- "کلیدر" محمود دولتآبادی را شاهد این امر میگیرند! فارغ از درستی یا نادرستی این بحث، و این که از نظر نگارنده این مبحث را میتوان فقط در مورد مخاطبان "عادی" (از کلمه "عامه" استفاده نمیکنم) بسط داد و پذیرفت، میخواهم با این پیشفرض به این نتیجه برسم که این مباحث فقط در مورد رمانهای بلند و چند جلدی کاربرد دارند. یعنی در این نمونهها رمان از قالب مشخصی برای شروع، تشریح و پایان برخوردار است و نویسنده، فضا به حد کافی برای پرگویی، در اختیار دارد. اما وقتی پای یک داستان کوتاه صد صفحهای به میان میآید، قضیه کاملاً فرق میکند و در اینجا نویسنده نه فضای کافی دارد و نه حق دارد که پرگویی کند! حتی اگر بخواهد همان چینش مرسوم را هم رعایت کند، باز پرگوییای نباید در کار باشد!
"بهار 63" یک تجربه است، انگار تجربهایست برای نویسندهاش تا در طول نوشتن و روایت کردن، به پختگی و کمال برسد. داستان در وضعی پریشان و مملو از همان پرگوییها که در مقدمه بحث شد، شروع میشود. بعد، به مرور، المانها در جای مشخص خود قرار میگیرند و داستان شروع میکند به تکامل یافتن و چیده شدن، طوری که تا به پایان اثر برسیم با قسمتهایی فوق العاده در قالب تکگوییهای "فرزین" شخصیت اصلی داستان، مواجه میشویم که داستان را تا اندازهی یک اثر کاملاً پرداختشده بالا میکشند. اما همین "فرزین" در چند بخش ابتدایی کار، آن قدر پر میگوید و آنقدر تلاش بیهوده میکند و دستوپامیزند تا مثلاً بخواهد به من ِ مخاطب بگوید که میترا کیست و تهمینه کیست و سما کیست؛ در صورتی که دانستن ارتباط میان این شخصیتها اصلاً کار سختی نیست و میشد با همان کُدهای مختصر و مفید دریافت که این شخصیتها چه نسبتی با هم دارند و از چه جایگاه و ارتباطی برخوردارند. پس نویسنده تا اینجای کار چندین و چند صفحه را از دست داده و به معنای واقعی کلمه هنوز در کلامی پریشان غوطه میخورد و نمیتواند به ثبات برسد. اما از یک جایی به بعد همه چیز شروع میکند به درست شدن، انگار که نویسنده تازه گرم شده و فهمیده که چه باید بگوید و چکار باید بکند، و این اتفاقی خوبیست که اثر را نجات میدهد.
در کل، "بهار 63" داستان خوبیست، هرچند میتوانست داستان بهتری باشد. به هر حال این اثر از روایتها و خردهروایتهایی سود میبرد که گاه کاملاً مخاطب را درگیر خودشان میکنند و ذهن خلاق نویسنده را در خلق این روایتها به رخ میکشند. مطمئنا نمیشود از روایت "بهار 63" که اسم داستان هم از آن گرفته شده و در فصلهای میانی آن را میخوانیم، به سادگی گذشت. نویسنده در هنگام بیان آن روایت، به بهترین شکل ممکن افسار کلام را در اختیار میگیرد و روایتی فوقالعاده از نظر نوع ِ بیان و ترسیم فضا، به تصویر می کشد، یا بازیهای مککر نویسنده با زمان ِ دیالوگها که ناگهان میان مخاطبان شخصیت "فرزین" جابهجا میشود و به نوعی در قالب روایت سیال ذهن مینشیند، که باز هم حاکی از توان نویسنده در بهکارگیری تکنیکهای روایی مختلف است.
به هر حال "مجتبی پورمحسن" با نگارش "بهار 63" توانسته جایزهی یازدهمین دوره منتقدان و نویسندگان مطبوعات را در سال 88 به خودش اختصاص دهد، هرچند بحث در مورد چرایی این جوایز هدف این نوشته نیست، اما به هر حال میتوان این کتاب را اثری دانست معلق بین خوب بودن و میانمایه بودن، که دستوپامیزند و حتی خودش هم انگار تکلیف خودش را نمیداند که آیا میخواهد یک اثر خوب و مهم باشد، یا یک اثری که فقط محض "نوشتن"، نوشته شده است!