فقط بیست دقیقه مانده بود. صدای برخورد شدید باران با سقف و پنجرهها فرهاد را عصبی میکرد.
-ای معشوقهام! دستان لطیفات را در امان پنجههای گرم من نگاه دار تا که شب هنگام، در این جنگل سرد، جنهای شبگرد، روح معصومات را در ضیافت خونینشان ندرند. میشنوی؟ صدای پایکوبی و طبلهایشان را میشنوی؟ صدای ناهنجار قهقهشان را میشنوی؟ نزدیک هستند. نزدیکتر از همیشه.
برق رفت. سراسیمه نمایشنامه را بر زمین گذاشت. نسیم سردی میان پاهایش خزید. بیاختیار جملات دیالوگ را با خودش تکرار میکرد. تکرار. تکرار. تکرار.
- صدای پایکوبیشان را میشنوی؟ صدای قهقههشان را میشنوی؟
ناگهان صدای جیغ زنی در خانه پیچید و قهقههزدناش شروع شد. ترسناک و شهوتآلود. جیغ هذیانی زنک میپیچید و پژواک ژولیدهاش بر در و دیوار خانه کوفته میشد. هنوز قطرات باران خود را به پنجرههای اتاق میکوبیدند و با التماس از پس و پیش هم میافتادند. فرهاد عرق کرده بود و بیاختیار دست و پایش میلرزید. سرمای لعنتی تا مغز استخواناش میرفت. در ذهناش به دنبال جای شمعها میگشت.
باید به آشپزخانه در طبقه پایین میرفت. تاریکی مطلق گویی به زودی او را طعمهی خود میکرد.صدای قهقهه، آرام و هراسانگیز در میان سکوتِ تاریکی گم شد. گم شد و انگار گم شد و انگار نبود و انگار از ابد آمد و در گذشتهای بیکران سوخت. کورمال کورمال دستاناش را به دیوار میزد. تاریکی همهجا بود. پشتاش، روبهرویش. با قلبی آکنده از تردید و وحشت در آستانهی در، دستاناش را به چارچوب فشار داد. بیرون آمد تا بتواند راه پلکان را پیدا کند. سکوت کرش کرده بود. سکوتی که فرکانساش توان پردهی لرزان گوشاش را به زوال میکشاند. دستاناش را جلوی خود گرفته بود و در فضای روبهرو تکان میداد. پاهایش را نیز با احتیاط روی زمین میکشید تا این که از لبهی پلکان نیافتد. انگشت پایش یخ زده بود. هوا را میشکافت. سکوت بود و تاریکی بود و هیچ بود.
ناگهان دستان سرد و نیمهلرزاناش که در هوا میغلتید به صورت کسی خورد. میلرزید. دست میلرزید و بیاختیار میلرزید. به صورت کسی خورد یا چیزی. دستاش یخ بسته بود. میلرزید و بیشتر میلرزید. صدای جیغ شهناز در طبقهی پایین با گریه و ضجهزدناش اوج گرفت. گرمای بازدم شخص ناشناس به کف دستاش میخورد و تمام وجودش را به انقباض و هراسی مهلک میانداخت. انحنای بینی فرد را حس میکرد. گونهاش را که ترک برداشته بود حس میکرد. دستاش روی صورتی بیگانه، لمس شده بود. بدناش وحشیانه میلرزید. از ترس، از سرمای تلخ. قدرت فرار و یا فریاد هم نداشت. گویی بدناش توان حرکت را از دست داده بود. جن شبگرد دست خشکیدهی او را کنار زد و جلوتر آمد. حالا فاصلهشان به اندازهی یک بند انگشت شده بود. نفسهای گندیدهاش به صورت فرهاد میخورد. با قطع شدن جیغ و ضجههای شهناز صدای خشخشی در ساختمان پیچید. در سکوت مرگبار ساختمان گرامافون شروع کرد به پخش کردن آهنگی ناموزون. آهنگی سنتی. شمعها در هر سوی اتاق با شعلههایی به رنگ خون روشن شدند و اشکهای خونین شمع که مرگ در نور لرزانشان ملموس بود ملتمسانه میریختند. چهرهای جان میگرفت. موهای براق و روشن، لبانی چون رزِ قرمز، چشمانی سبز رنگ که چون تیلههایی در کاسهی شهد عسل غوطهور بودند. شهناز بود. خون از دهان شهناز با شدتی وحشیانه روی فرهاد ریخت. چشماناش سرخ شد. میگداخت. لبهایش به لرزه در آمد. شمعها فریاد میکشیدند. چشمان آتشیناش وجود فرهاد را میسوزاند. جن شبگرد دستاناش را بالا آورد و فریادی جانکاه زد.
فرهاد با فریادی از خواب برخواست. نفس نفس میزد و عرق تمام لباساش را خیس کرده بود. دستاش را روی قلب اش گذاشت تا کمی آرام بگیرد. لباساش را پوشیده و منتظر شهناز بود تا این که برای تمرین نمایش هفته بعد، به سالن تئاتر بروند. او در سوسوی شمعی کوچک، آخرین جملات نمایشنامه را میخواند که در همین حین به خواب رفته بود. ساعت اش را نگاه کرد. فقط بیست دقیقه مانده بود. صدای چرخهای ماشینی را در بین گل و لایی که هوای بارانی درست کرده بود، شنید.
صدای بوق ماشین شهناز میآمد. باید میرفت. مرور کردن کابوسی که دیده بود بسیار وحشتناک مینمود. با آواز خواندن سعی داشت که خودش را مشغول کند. بلند شد و آهسته به کمک شمع راه پلکان را پیدا کرد. هنوز صدای فریاد جن شبگرد در گوشاش سوت میکشید. با حالتی مملو از ترس و شتاب به طبقهی همکف رسید. شمع را خاموش کرد و روی تاقچهی کنار در گذاشت. سراسیمه در خانه را باز کرد. زمانی که نگاهاش به لبخند و دستتکاندادن شهناز افتاد، چهرهی خونین او در کابوس برایش تداعی شد. لبخند تلخی زد و در جیباش به دنبال کلید خانه گشت. کلیدها را در دستاش گرفت و در حالی که نفسهای گرم و لرزاناش به آنها میرسید، سعی کرد که رنگشان را به خاطر بیاورد. گویی کابوس دهشتناک، تمام ذهناش را شستوشو داده بود.
- اه، لعنتی...
.بالاخره در خانه را قفل کرد و از میان گلولای به طرف ماشین شهناز رفت. در را با عجله باز کرد و در ماشین نشست. احساس بهتری داشت. دستان سردش را به هم میمالید تا این که کمی گرم شوند.
شهناز در حالی که عاشقانه به حرکات او نگاه میکرد، گفت: «سلام به مرد تئاتر! خوبی؟ دیالوگها رو حفظ کردی؟
- سلام شهنازم، آره زیاد بود... اما همه رو از بر شدم. چه روسری خوشگلی!
لبخندی ملیح زد و ماشین را روشن کرد.
کمی گذشت و در مسیر اصلی قرار گرفتند. درختان برهنهی زمستانی دستانشان را در بالای جاده به هم گره کرده بودند و صدای زوزهی باد و گرگها به هم آمیخته بود. برفپاککن، تقلای زیادی میکرد تا بر بارش سخت و ممتد باران فائق آید. اضطراب کابوسی که دیده بود جای خود را به نشاط درکنارشهنازبودن میداد.
- خب... یادمه که قسمتهای آخر رو خوب نمیتونستی بگی. دوباره حس بگیر بگو.
- باشه. از اینجا شروع میکنم: ای معشوقهام! دستان لطیفات را در امان پنجههای گرم من نگاه دار تا که شبهنگام، در این جنگل سرد، جنهای شبگرد روح معصومات را در ضیافت خونینشان ندرند. میشنوی؟ صدای پایکوبی و طبلهایشان را میشنوی؟ صدای ناهنجار قهقههشان را میشنوی؟ نزدیک هستند. نزدیکتر از همیشه.
شهناز که در حال و هوای دیالوگ قرار گرفته بود ادامه داد: «از چه سخن میگویی ای محبوب من؟ مگر جنیان شبگرد را، یارای مقابله با شمشیر عشقمان هست؟»
و شب بود و فرهاد بود و شهناز بود و میانهی راه.
- ای زیبای من! سیاهپوشان شبگرد، عشق را میدرند و خون از پیکرمان جاری میکنند. دستهایم را سخت بفشار که شاید خون من به حرارت و شوق عشق تو به سکون نیافتد. آه! صدایی میشنوم. صدای پاها و طبلهایشان نزدیکتر میشود. نزدیک... نزدیکتر میشوند.
- ای پناه جسم لرزانام! صدای قهقههشان در عمق جانام نفوذ میکند. مرا بیم جداییست...
ناگهان ماشین با تکانی شدید خاموش شد. صدای زوزهی گرگها که نزدیکتر شده بودند شکل عجیبی به خود میگرفت. گویی که حرفهایی را زمزمه میکنند و بعد میخندند.
شهناز که سعی میکرد دکمهی کاپوت را از زیر رل پیدا کند گفت: «خودم میرم پایین. مشکلاش میدونم از کجاست.»
- نه شه...
توجهی نکرد. در را بست و کاپوت ماشین را بالا زد. برفپاککن از تقلا بازایستاده بود. فرهاد از پشت صندلی گرمایی حس میکرد که نزدیکتر میشد. صدای نفسنفس کسی میآمد. یک... دو... یک... دو... میتوانست صدای خسخس سینهای را از صندلی پشتی حس کند.
- اه، این چیه؟ شهناز بجنب دیگه.
و انگار که جرسی، بنگی کشیده باشد، صدایش برای خودش تکرار شد.
- شهناز. شهناز...
هِنهِن دیگر به گوش نمیرسید. اما صدای قهقههی چند نفر از رو به روی جاده نزدیکتر میشد.کسی ضجه میزد و ناخنهایی روی زمین کشیده میشدند. موهای شهناز از بالای کاپوت معلوم بود. تکان میخورد. ایستاد و سرش را آهسته بالا آورد. بادی وزید. به فرهاد زل زد. آرام آرام لبخندی بیروح بر لباناش نشست. ناگهان کاپوت را محکم کوبید و حدقهی چشماناش گشاد شد. کسی زمزمه میکرد:
- جغد مدهوش پرید.
مردِ نقاشِ کف جادهی خیس از قفس افتاد.
پرید.
جغد مدهوش پرید.
مردِ نقاشِ کف جاده ی خیس از قفس افتاد.
پرید.
صدای بستهشدن کاپوت در میان برگهای لرزان درختان پیچید. آرام آرام لبخند صورتاش تبدیل به قهقههای بیروح شد. بیروح، بیروح، بیروح و زوزه و ضجهها نزدیکتر میشدند و هیبتهایی سرتاسر معلق و سیاهپوش در پشتاش آشکار میگشتند. فرهاد نمیتوانست لرزش دیوانهوار بدناش را کنترل کند. درختان در آتش میسوختند و هیبتهای سیاهپوش نزدیکتر میشدند. چشمان شهناز مثل درختان سوزان قرمز شد و فریاد دهشتناکاش، هیبتهای سیاهپوش را از حرکت بازداشت. مثل گرگی وحشی روی کاپوت پرید و ناخنهای بلند و سیاهرنگاش را بر اندام سرد شیشهی ماشین کشید. با چشمان خونآلودش به فرهاد زل زده بود. بخار نفسهایش به شیشه میخورد و از موهای خیساش باران چکه میکرد. لبهایش به لرزه درآمد و ناگهان خون از دهاناش تهوعوار به روی شیشه پاشید.
فرهاد با فریادی از خواب برخواست. نفسنفس میزد و عرق تمام لباساش را خیس کرده بود. دستاش را بر روی قلباش گذاشت تا کمی آرام بگیرد. لباساش را پوشیده و منتظر شهناز بود تا این که برای تمرین نمایش هفتهی بعد، به سالن تئاتر بروند. او در سوسوی شمع کوچکی، آخرین جملات نمایشنامه را میخواند که در همین حین به خواب رفته بود. ساعتاش را نگاه کرد. فقط بیست دقیقه مانده بود...