این بار صحنهای که در آن پرستو به دنبال دارو سوار ماشین مردی میشود که به ظاهر به دنبال شکار است، با نشانههای تصویری بد و نچسبی همچون پشت هم بیرون آوردن تراول و با تکبر صحبت کردن راننده را مقایسه کنید با صحنهای مشابه در «دختری با کفشهای کتانی» جایی که دست مودبیان در نقش یک استاد دانشگاه آرام و متین، برای دخترک رو میشود و به بیننده شوک وارد میکند. بگذریم که در اینجا کارگردان حتی به خود زحمت نمیدهد درست برای ما توضیح بدهد که چرا وقتی پرستو هراسان نسخه به دست نیمه شب از خانه بیرون میزند و گیر یک مزاحم میافتد، می ترسد از اینکه به خانه بیاید و همه چیز را بگوید.
فیلم گرفتار کلیشهها، و ارجاع به بیرون از خود است. اطلاعاتش را ناقص به بیننده میدهد و مدام برایش سئوالهای بی پاسخ باقی میگذارد. به جای شخصیت پردازی چند توضیح کلی میدهد و مثلا صِرف روی بالکن بودن بیست و چهار ساعته همسایه روبرویی باید نماد محله فضولها، و چهار قفله کردن یک مغازه کرکره سازی باید نماد محافظه کار بودن شخصیت فرض شود. چرا همان توضیحی را که پرستو در پایان به علی میدهد، در ابتدا به پدرش نمیدهد تا همه چیز تمام شود؟ چرا این توضیحات را در همان ابتدا که علی را دیده به او نمیدهد و اجازه میدهد که همه چیز تا حد امکان کش بیاید؟ چرا همه سعی میکنند انقدر گُنگ و الکن و ناقص باشند تا جایی که گاهی فیلم کیمیاییوار به نظر میرسد؟ چرا شخصیتها به جای حرف زدن مدام در تنهایی گریه میکنند؟ وسواس داشتن زن مظلوم داستان (با بازی الهام پاوه نژاد) چه کارکردی در داستان دارد؟ آن بچه محلی که در ابتدای داستان مزاحم پرستو میشود و در انتها با ریش پروفسوری همراه با همسرش با پرستو برخورد میکند دقیقا با پرستو چکار داشته یا دارد؟ حضورش در فیلم چه کارکردی دارد؟ چرا پرستو با کسانی که به ظاهر موکلینش هستند برای شام بیرون میرود؟ تفریح؟ وقت گذراندن؟ تلکه کردن؟ کسب تجربه؟ پر کردن تنهایی؟ چی؟ چرا همه فکر میکنند مرد زن باره داستان آدم خوبی است و به یک تلنگر او جمع معترضین متفرق میشود؟ چرا او که انقدر جذبه و مال و اموال و کت و شلوار و پالتو دارد، این همه وقت و انرژِی و پول و سکه و ملک را خرج کس، یا کسان دیگری نمیکند؟ مگر پرستو چه ویژگی خاصی دارد؟ نکند عاشق پرستو شده؟ حال چرا پرستو همچین مشکلی را از خانوادهاش مخفی کرده؟ به خاطر بچه دوستش؟ چه ضمانتی وجود دارد که بدمن ماجرا پای حرفش بایستد؟ و آن وقت آن کشیدههایی که علی به او میزند یعنی چه؟ یعنی حساب بی حساب یا ...؟
اما نمیتوان از کنار صحنه گره گشایی داستان به سادگی گذشت. بازیای کودکانه، که میتواند یکی از ابزوردترین سکانسهای تاریخ سینمای ایران فرض شود! اینکه چطور نه نویسنده، نه کارگردان و نه حتی بازیگران نفهمیدهاند چنین صحنهای چقدر مضحک است، اینکه چطور کارگردان نفهمیده تکرار مداوم سر در آب کردن و تا آستانه خفه شدن صبر کردن (با هر استنباط نمادینی) چقدر مسخره است، بسیار عجیب به نظر میآید. در سالن نمایش با هر تکرار فرو بردن سر در آب، شدت خنده بینندگان نیز بیشتر میشد و ای کاش آقای صدرعاملی در سالن حضور داشتند تا میدیدند که کسانی که این بار به مهمترین و احساساتیترین صحنه فیلمشان میخندند، بینندگان عادی هستند و نه مثل همیشه، منتقدین سینما.