نوشته: محسن ربانی
گفت: چرا اینجا؟ چرا فقط اینجا؟
توی صحن غلغله بود، تازه نماز صبح تمام شده بود و مردم متفرق شده بودند. بعضیها که منتظر کسی بودند، روی فرشهای توی صحن نشسته بودند.
گوشهای روی فرش رها شد. چشم چرخاند و دختری سبزه با موهای فر بافته را دنبال کرد که آن سوتر با دختری چشم آبی بازی میکرد. آن سوتر زن جوانی که شبیه دخترک سبزه بود، خیره به جایی نامعلوم تسبیح میگرداند و گهگاه با اشتیاق نیم نگاهی به دخترک میانداخت و چشمهایش از تبسمی رضایتمندانه انباشته میشد.
احساس میکرد مثل باد ملایم و خنکی که میوزد، سبک و رهاست، احساس میکرد حالا که در حرم هست حالش طور دیگری است. حال خوشی که جز در اینجا تجربهاش نکرده بود، حال خوشی که نمیدانست چرا فقط اینجا به سراغش آمده است. میخواست بیشتر فکر کند اما نشد، سر و صدای بچهها که با شوق میخندیدند ، حواسش را پرت میکرد.
دخترها هنوز داشتند دور چند نفر که نماز میخواندند، میچرخیدند. دختر چشم آبی با آن سارافن لیموییاش قد بلندتر نشان میداد. مثل خواهرش که دو سال از او کوچکتر بود اما قدش بلندتر بود. روز قبل از سفر هرچه شوهرش پاپیاش که با او آشتی کند به خرجش نرفت، اما حالا دوست داشت کنارش باشد، دوست داشت سفره دلش را برای او باز کند و خاطرات شیرین کودکی را با او مرور کند. نمیدانست چرا اما دلش برای مهربانیهای خواهرش تنگ شده بود، بی آن که بداند چرا برایش دعاکرده بود، به جایش زیارت نامه خوانده بود.
سعی کرد ذهنش را متمرکز کند تا این حال و هوا را دریابد، اینکه از وقتی که به مشهد آمده، حال دیگری به او دست میدهد، این حال دوست داشتنی که توی دلش جا خوش میکند، اینکه نسیم خنکی که میوزد در یک لحظه تمام کینهها را از دلش پاک میکند، آن وقت توی دلش با همه آشتی میکند با همه کسانی که میشناسد. آن وقت احساس سبکی میکند، احساس میکند که مهربانی در تمامی رگهایش جاری میشود.
داشت با خودش فکر میکرد که چرا این طوری است، آیا فقط او این احساس را دارد؟ یا دیگران...
یک آن صدای گریه دخترک سبزه را شنید، دخترک دستش را به صورتش گرفته بود و به طرف زن جوان دوید و خودش را در بغل او انداخت. زن گفت: چی شده؟
دخترک گفت: اون زد به صورتم.
زن جوان دستی به صورت دخترک کشید و گفت: اشکالی نداره، داشت باهات بازی میکرد که النگوش خورد به صورتت.
دخترک اما ناز کرد و به خودش پیچید. زن تسبیح گرداند و به گنبد طلایی خیره شد.
دوباره حواسش پرت شد، میخواست ذهنش را متمرکز کند، که دختر چشم آبی جلو آمد، دستش توی دست پدرش بود. به طرف دخترک آمد، دخترک صورتش را با دستهایش پوشانده بود. دختر چشم آبی نشست و صورت او را بوسید. پدر گفت: بگو ببخشید! لهجه شمالی داشت.
دختر گفت: ببخشید.
پدر دختر از زن عذرخواهی کرد. دختر سبزه دستش را از جلوی صورتش برداشت و به دختر لبخند زد.
چشم از دخترها برداشت و به آسمان دوخت. از بلندگوی حرم صدای خوشی میآمد: السلام علیک ایها الامام الرووف.
***
بررسی:
«دخترها» را که می¬خوانی برای لحظاتی حس خوشایند مهربانی را تجربه می¬کنی و اگر کسی دور و برت باشد دوست داری همان لحظه هر کاری، ولو کوچک برای خوشحالی¬اش انجام دهی. از داستان، عطر امام معصوم به مشام می¬رسد و آدم هوای زیارت به سرش می¬زند. فضا سازی خوبی در داستان انجام شده و نویسنده نثر روانی دارد که به سرعت با مخاطب ارتباط برقرار می¬کند.
اما نکته¬ای هست که نباید از آن غافل شد و آن اینکه یک داستان برای اینکه پویایی خود را حفظ کند و مخاطب را با خود همراه سازد به یک «مساله» نیازمند است. تقابل دو نیروی ضد، که دخترها فاقد آن است و اگر هم هست بسیار کم¬رنگ و کم انرژی¬ست. زنی توی صحن حرم نشسته و با دیدن بازی و قهر و آشتی دو دختربچه در فضای پر مهر حرم، به یاد خودش و خواهرش می¬افتد. در واقع مساله¬ی جدی¬ای وجود ندارد و داستان بیشتر به یک «حس خوشایند» متکی¬ست تا یک «طرح و توطئه»¬ی داستانی که منجر به تامل و درنگ خواننده شود. خواننده بعد از خوانش داستان و دریافت همان حس لحظه¬ای، به سرعت از داستان فاصله گرفته و آن را به فراموشی می¬سپارد. از این رو باید گفت دخترها تصویر زیبایی¬ست که هنوز با یک داستان کامل فاصله دارد.